امروز اومدم تا ماجرای خواستگاری رو براتون تعریف کنم ...میدونم دیر کردم...هروقت میودم تو نت میرفتم کلی نوشته های دوستای مهربوووون رو میخوندم...نوشتنم نمیومد ولی امروز اومدم که بنویسمممممم...قضیه از این قرار بود که ........
هشت ماه از ایران اومدن ما میگذشت...خیلی منتظر این لحظه ها بودم...از قبل با محمد هماهنگ کرده بودم که شنبه( ۱۵ اردیبهشت) ساعت ۱۱:۳۰ صبح زنگ بزنن برای اینکه بیان خواستگاری...از شب قبلش خوابم نمیبرد خیلی استرس داشتم نمیدونستم چی میشه صبح که بیدار شدم تا ساعت ۱۱:۳۰ دیگه داشتم میمردم...ثانیه شماری میکردم ...تا اینکه ساعت شد۱۱:۳۰ همون موقع تلفن زنگ زد گفتم خودشه قلبم یه لحظه وایساد ...نگو بابابزرگم بود. ..حالا مگه حرفاش تموم میشد یه ربعی داشت حرف میزد منم هی حرص میخوردم ...تا داشتن خداحافظی میکردن گفتم برم یه جا مثلا حموم(البته تو حموم فقط دم در وایساده بودم و گوش میکردم ) که دم دست نباشم که مامان بگه تو برو گوشی رو بردار...تا قطع کردن؛تلفن زنگ خورد وقتی مامان گوشی رو برداشت از حموم اومدم بیرون...گوشهام رو تیز کرده بودم که ببینم چی میگن ...مامان خیلی خوب باهاشون برخورد کرد قرار شد فردا دوباره زنگ بزنن تا مامان با بابام صحبت کنه ببینه چی میگه !!!!!!!!بعد مامانم بهم گفت به بابات چی بگم مجبورم همه چیز رو بهش بگم منم گفتم نه به اون بی نمکی که هیچ چیز تو این مدت بهش نگفتی نه به این شوری که میخوایی همه چیز رو بهش بگی ...مامان گفت پس چی بهش بگم گفتم بگو غریبه س نمیشناسیم خودشون گفتن ما شما رو دورادور میشناسیم...بعد من سریع زنگ زدم به محمد ببینم اون ور چه خبره...محمد گفت مامانت وقتی گفت این قضیه برام مهم نبوده انگار یه سطل اب یخ ریختن روم ...اخه مامان بهشون گفت من فکر نمیکردم قضیه انقدر جدی باشه برام مهم نبود (تازه خوبه مهم نبوده و داشتن پدر منو در میوردن )میگفت فقط دوست داشتن کافی نیست و از این جور حرفا...فکر میکردم بعد از تلفن برخورد مامان باهام بد بشه و اون دردسرهای همیشگی شروع بشه....ولی از صبحش انقدر دعا کرده بودم مامان خیلی هم باهام خوب بود ...شب بابام اومد خونه و مامان قضیه رو بهش گفت...بابا هی میگفت ما رو از کجا میشناختن مامان گفت دورادور بعد بابا پرسید شماره ی ما رو از کجا گرفتن مامان گفت نمیدونم انقدر هم صدای تلویزیون رو زیاد کرده بودن و بعد یواش حرف میزدن همین یه ذره ش هم به زحمت شنیدم ...بعد هم رفتن بیرون تا راحتتر حرف بزنن...اخه میدونستن از فضولی لنگه ندارم من که از استرس در حال مرگ بودم زنگ زدم به محمد و براش تعریف کردم دوتاییمون خیلی نگران بودیم ...وقتی مامان و بابا از بیرون اومدن مامان اومد تو اتاق گفت به بابات گفتم...بابات گفته به مرضیه گفتی منم گفتم نه گفته خب به مرضیه بگو شاید بگه نیان میخوام درس بخونم اگه هم گفت بیان دوشنبه ساعت ۷ بگو بیان...وقتی اینو گفت داشتم بال در می اوردم ...گفتم خب بگو بیان دیگه...مامان گفت بابای بنده خدات گفته شاید بخواد درس بخونه مامان هم گفته درس رو بعدا هم میتونه بخونه(ای ول مامان کلی حال کردم )
قرار شده بود دوشنبه بیان مامان میگفت خدا کنه خانواده ی خوبی باشن بعد اینجا هم میان هی نگن اینها چند ساله همدیگر رو میخوان گفتم نه نمیگن...فرداش هم به محمد زنگ زدم و گفتم اومدین اینجا بگین ما از قبل دورادور شما رو میشناختیم...مامان نگران بود هی میپرسید میتونه برات یه زندگی مرفهی تشکیل بده یه عروسی بگیره اخه تو؛تو سختی نبودیو از این حرفاااا...منم گفتم انقدر داره که بتونه یه عروسی بگیره مرفه هم بستگی داره به چی بگی بعدش همه که از اول مرفه نبودن دیگه چیزی نگفت...منم کلی برای خودم خوشحالی میکردم...  
ادامه ش هم زودی میام مینویسم... |