آغاز فصل سبز...قسمت۱۱

                                       

                  ۷۸۶

سلام دوستای خوب و مهربون.با این که ۱۸ روز از بهار 85 میگذره ولی منم به سهم خودم سال نو و این عید باستان رو به یکایک شما عزیزان در هر کجا که هستید تبریک عرض میکنم.امید آن است که در سال جدید با صبر و بردباری به تمام آرزوهای زیباتون رسیده و همچنان در عشق یکه تاز باقی بمونید. در ضمن از بابت دیر آپ شدن پوزش بنده رو پذیرا باشید علتش هم مسافرت طولانی مدتم بود.

مرضیه جان تا همیشه دوست دارم

بگذریم اگه به خاطر داشته باشید من و برادر مرضیه حرف های آخرمون رو به هم دیگه زده بودیم و تا به امروز هیچ گونه تماس یا ارتباطی بین ما بر قرار نشد.مرضیه هم با سماجتی که به خرج داده بود مانع از قطع رابطه مون شده بود.در طول این مدت مادر مرضیه و برادرش به هر طریقی مرضیه رو تو منگنه قرار میدادن ولی باز به نتیجه دل خواه نمیرسیدن.

 برادر مرضیه  هم دیگه کاراش رو در ایران انجام داده بود و یواش یواش داشت راهی سفر میشد که بره پیش خانوادش.همین طور هم شد و برادر مرضیه  به فنلاند رفت.من از رفتنش  خیلی نگران بودم که نکنه یه وقت مانع از ارتباط من و مرضیه بشه که شکر خدا این اتفاق صورت نگرفت. البته برادر مرضیه  خواست که این کار انجام بشه ولی تیرش به سنگ خورد خوشبختانه به این صورت که:

...یه روز وقتی برای صحبت کردن با مرضیه در حال چت کردن بودم مرضیه با لحن ناراحتی شروع به صحبت کرد.پرسیدم مرضیه جان اتفاقی افتاده؟گفت:نمیدونم از خودت بپرس.گفتم:مرضیه جان متوجه منظورت نمیشم میشه واضح تر توضیح بدی؟گفت:یعنی تو نمیدونی چی شده؟ با حالت گیج و گنگ بودن گفتم نه و در پاسخ مرضیه گفت: همین مونده بود که عکس من  توی جاهایی که مارو میشناختن پخش بشه.من هاج و واج مونده بودم که مرضیه از چی داره صحبت میکنه محل آشنا چیه پخش عکس کدومه پرسیدم مرضیه از چی داری حرف میزنی این حرف ها رو کی بهت گفته آخه مگه میشه همچین کار احمقانه ای از من سر بزنه؟(اینم اضافه کنم که اون موقع برادر مرضیه در فنلاند بود)گفت: برادرم گفته این پسره تمام عکس هایی که دستش داری بین افرادی که ما رو میشناختن پخش کرده و چند تا از دوستام برای من این عکس ها رو از طریق میل فرستادن.تا مرضیه اسم داداشش رو رو آورد من فهمیدم که از کجا آب میخوره.چند وقت قبل مرضیه از طریق ایمیل چند تا از عکس های خودش رو که من ازش در خواست کرده بودم برای من فرستاد.داداشش هم که همچنان به دنبال راهی برای به هم خوردن رابطه ما بود پسورد من و مرضیه رو بدست آورده بود.با وارد شدن به ایمیل من تمام عکس هایی که مرضیه برای من فرستاده بود رو دیده بود و بعدشم به مرضیه گفته بود که این پسره تمام عکسهاتو پخش کرده مرضیه گفته بود این غیر ممکنه .برادرش هم گفته بود که اگه باور نداری من نشونه همه عکسها رو بهت می دم . و از اونجایی که همه عکس ها رو دیده بود شروع کرده بود به مرضیه توضیح دادن مرضیه هم وقتی دیده بود نشونه ها درسته کلی گیج شده بود از طرفی میدونست این کار از من بعید و از طرف دیگه مونده بود چی جوری این عکس ها رو به دست اورده که مرضیه هم پس از مدتی پسورد برادرش رو  پیدا میکنه و میبینه  اصلا میلی بهش زده نشده و بعد از مدتی خلاصه با روشن شدن واقعیت مرضیه متوجه شد که نه تنها من این کارو نکردم بلکه اصلاً هیچ عکسی پخش نشده .فقط برادر مرضیه تیری توی تاریکی انداخته بوده که شاید به هدف برخورد کنه  و از اون به بعد از مرضیه خواستم که در مورد من از طریق هیچکس هیچ حرفی را باور نکنه و این تجربه ی خوبی بود برای بعدها...

                                                                                        

 

رابطه من و مرضیه با تمام مشکلاتی که داشتیم

همچنان پا بر جا بود و ما به عشق روزی دوباره در 

 کنار هم بودن روزامون رو به شب میرسوندیم.

 

 

 

 

 

به روزی که به تمام آرزوهامون رسیده باشیم شب و روزمون رو به سر میبردیم.

                 

 ناگفته نماند که برادر مرضیه  قبل از رفتن به اونجا در مورد من به مرضیه گفته بود که : من از محمد عکسهایی دارم که اگه ببینی خودت همه چیزرو متوجه می شی که با چه کسانی کجا رفته و چه کارایی انجام داده. مرضیه به داداشش گفته بود اگه راست می گی باید ثابت کنی که داداشش در جواب به مرضیه گفته بود هر وقت اومدم اونجا عکسها رو هم با خودم می یارم . بعد از رفتنش به اونجا  مرضیه ازش خواسته بود که عکسهای من رو بهش نشون بده که برادرش از اونجایی که هیچ عکسی وجود نداشت به مرضیه گفته بود ... عکساش اونقدرناجوره که من شرمم مییاد  نشونت بدم و به این صورت از نشون دادن عکسهایی که اصلاً وجود نداشت طفره رفته بود.با وجود اتفاقی که قبلا پیش اومده بود مرضیه هیچ یک از حرف های داداشی رو باور نکرده بود

 بعد از چند ماه برادر مرضیه  به اتفاق پدرش به ایران برگشت تا با پدرش به خواستگاری شخصی که از قبل دوسش داشت ودر نظر گرفته بود که در ایران ساکن بودن برن.بعد از مراسم خواستگاری که شکر خدا به توافق رسیده بودن برادر مرضیه  در ایران موندگار شد و پدر مرضیه به فنلاند برگشت.قرار بر این بود که تابستان 84 یعنی شهریور ماه مرضیه و خانوادش برای مراسم عقد کنون داداشی به ایران سفر کنن.من اون روزا خیلی خوش حال بودم که بعد از 2 سال مرضیه رو میخواستم ببینم.همش لحظه شماری میکردم.بر عکس لحظه های انتظار به حدی به کندی میگذره که آدم رو تا مرز جنون میکشه. بالا خره لحظه ی دوست داشتنی و به یاد موندنی هم از راه رسید.من از قبل ساعت پرواز و فرود رو از مرضیه پرسیده بودم تا زمانی که وارد ایران میشه به فرودگاه برم و ببینمش.اگه اشتباه نکنم ساعت 9 شب قرار بود پروازشون به زمین بشینه.من با تمام شوقی که داشتم زود تر سر قرار حاضر شدم.من از دو هفته قبل از اومدن مرضیه، به فرودگاه رفته بودم و بهترین جا رو که بشه هم دیگه رو خوب ببینیم در نظر گرفته بودم.و به مرضیه گفته بودم که کجا میخوام وایسم.زمانی که وارد فرودگاه میشدم خیلی دلهره داشتم .به اون لحظه ای فکر میکردم که اگه با برادر مرضیه  رو در رو بشم چه اتفاقی میوفته.دلم رو زدم به دریا و به چیزی جز خود مرضیه فکر نکردم.اولین کسی که دیدم سعید (دایی مرضیه) بود.با هم احوال پرسی کردیم و بعد از کمی گپ زدن از هم جدا شدیم چون که صورت خوشی نداشت ما رو با هم میدیدن.من هم رفتم به محل قرار... پشت شیشه های سالن انتظار

 

                                                                

از شانس بد توی اون همه پرواز تنها پروازی که

 با تاخیر به زمین نشست پرواز مرضیه بود .

دیگه چیزی نمونده بود سکته کنم. مثل اسفند روی آتبش بودم.

یجا نمیتونستم بمونم همش قدم میزدم.جالب اینجا بود که توی این مدت که در فرود گاه بودم اصلا برادر مرضیه  رو ندیدم.                                              

تقریبا پرواز با 1ساعت و 30 دقیقه تاخیر مواجه شد.

بالاخره پرواز به زمین نشست و خیال من از این بابت راحت شد

                

این دفعه دلهرم برای دیدن مرضیه بود.حالا همه مسافرا به طرف سالن میان به جز مرضیه تا این که... بعد از کمی انتظار چشمم به پدر مرضیه افتاد که جلو تر از همه حرکت میکرد.و بعد مرضیه و مادرش رو دیدم یه حال عجیبی بهم دست داد به خدا قابل بیان نیست یه حس خیلی قشنگی بود.گریه ام گرفته بود رو پاهام بند نبودم دستو پام میلرزید.مرضیه من رو از پشت شیشه دید اونم دست کمی از من نداشت.وقتی که از درب وارد سالن شدن اقوامشون که برای استقبال اومده بودن دورشون رو گرفتن.منم گفتم که هرچه بادا باد برم جلو از نزدیک ببینمش.رفتم جلو و دیدم که مرضیه هم مثل من چشمش به دنبال پیدا کردن منه.من دقیقا جلوی چشماش در فاصله 1متری بودم ولی من رو نمیدید چون فکر نمیکرد تا این حد نزدیکش اومده باشم.تا این که یه دفعه چشمش به من افتاد.هر دوتامون محو هم دیگه شده بودیم طوری که اقوام مرضیه وقتی صداش میکردن اصلا متوجه نمیشد.تا این که متوجه شدم نگاه مرضیه از من جدا شد و به سمت دیگه ای افتاد.وقتی برگشتم و پشت سرم رو دیدم متوجه حضور برادر مرضیه  شدم که کنار من ایستاده بود...

ادامشم به زودی آپ میکنم عزیزان ممنون از محبت های شما دعا مثل همیشه فراموش نشه (مرضیه و محمد)