سلاااااااااام به همه دوستای مهربونمون...میدونم بازم غیبت کبری داشتم دیگه امروز همه ی جریان رو نوشتم
و حالا بقیه ی ماجرا..........
وقتی که خواستن برن بابا تا دم در رفت باهاشون برای بدرقه...بعد وقتی اومد بالا گفت پسر خوبی بود یه محجوبیت خاصی تو چهره ش بود...منم که کلییییییی خوشحال بودم برای خودمممم وقتی بابام اینو گفت ...بابام گفت پسر کاری و زحمتکشی به نظر میرسه در مجموع خوب بود حداقل های زندگی رو هم داره دیگه باید خودتون تصمیم بگیرید...مامان هم گفت این که حرفی نداره میگه هرچی بابا بگه....بابام گفت نه باید خودشون تصمیم بگیرن که اگه تو زندگیشون به مشکل خوردن نگن تقصیر شما بود و شما گفتین....بعد بابام گفت نپرسیدیم چند سالشه مامان گفت مثل اینکه ۲۸....مامانم میدونست ولی خوب اگه قطعی میگفت قضیه ی این ۶ ساله ما لو میرفت....بعد بابام گفت ۸ سال اختلاف سنی خوبه...خانواده ی خوبی هم هستن...دیگه منو داشته باشین که نیشم تا کجا باز شده بود ...خلاصه بابام از محمد خوشش اومده بود ...فقط داداشم این وسط خیلی سوسه میومد دیگه حرص منو دراورده بود تازه مامان کلی بهش سفارش کرده بود که اصلاْ دخالت نکنه و هر چی بابام بگه...ولی انگار نمیتونست جلوی خودش رو بگیره...هی میگفت از خانواده ش خوب تحقیق کنید این موضوع رو انقدر تاکید میکرد که انگار حتماْ یه چیزی هست میخواست هی ذهنیت بابام رو خراب کنه...که خدا رو شکر اصلاْ موفق نشد....
موقع شام هم مامانم گفت سس رو از یخچال بده من کشک بهش دادم ...بابام گفت اینو بده شوهرت بخوره بعد میگه چقدر خوشمزه ست هر شب از اینها درست کن ....کلی به خاطر همین قضیه خندیدیم ...امان از عاشقی....
سه شنبه ی هفته ی بعدش هم یعنی بیست و پنجم اردیبهشت (روز تولد محمدم )بابام رفت اطراف خونه شون برای تحقیق همه تعریفشون رو می کردن خلاصه که جواب تحقیق اولیه خدا رو شکر مثبت بود.....
بابام گفته بود محمد اینا بیان که منو محمد حرفامون رو بزنیم اخه نیست ما اصلاْ حرف نزده بودیم ...به خاطر همین قرار شد بیست و هفتم برای بار دوم بیان...از صبحش کلی شنگول بودم...قرار بود ساعت ۵ بیان...منم یه ربع زودتر حاضر شده بودم...بازم دل تو دلم نبود از خوشحالی...تا زنگ زدن عین برق گرفته ها یهو پریدم...اومده بودن بازم با گل و شیرینی...وقتی مشغول صحبت کردن شدن من رفتم چای بیارم برای اولین بار براشون چای بردم خوشبختانه بخیر گذشت ...محمد یه کم از کارش برای بابا تعریف کرد که درامدش چقدر و این حرفا....بابا از صحبت کردنش خیلی خوشش اومد(محمد منه دیگه بابا جون )قرار شد من و محمد بریم طرف دیگه و با هم صحبت کنیم...کلی خنده م گرفته بود بعد از ۶ سال باید مثل اینهایی که اصلا هم دیگه رو نمیشناسن صحبت میکردیم...ما که عادت نداشتیم با هم رسمی صحبت کنیم...جایی که ما بودیم کسی نبود ولی احتمال اینو میدادیم که یه وقت صدا بره....محمد میگفت اگه میدونستم اینجوری میشه تو این ۶ سال انقدر حرص نمیخوردم پدر و مادرت خیلی خوب و با محبت و خوش برخوردن منم گفتم به دخترشون رفتن محمد هم با یه لبخندی گفت آره من دیگه مرده بودم از خنده اصلا نمیتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم محمد هم میگفت یواش صدا میره اونور زشته منم هر کاری میکردم نمیتونستم نخندم...بعد با هم در مورد زندگی و درس و کار صحبت کردیم البته تمام این حرفا روقبلاْ چند دفعه زده بودیم...همه ی صحبتمون شد ۱۰ دقیقه...بعدش رفتیم پیش بقیه نشستیم...تلویزیون هم داشت یه سریال پخش میکرد که مربوط میشد به شهر آبا و اجدادی محمد...محمد می گفت ببین از شانس ما چی دارن پخش میکنن!!!!کمدی هم بود کلی خندیدیم...
بعد مامان ٬ بابا رو صدا کرد رفتن تو اشپزخانه اون موقع نفهمیدم مامانم چی به بابام گفت (ولی بعدا مامانم گفت که اون موقع به بابات گفتم نظر مرضیه مثبته) وقتی از آشپزخانه اومدن بیرون صحبت از بله برون میکردن...دیگه اون موقع فهمیدم که همه چیز حله  مامان بهشون گفت رسم شما چیه ؟ دیگه اونها صحبت میکردن منو محمد هم کلی ذوق میکردیم دیگه متوجه بقیه حرفها نشدیم
بعدش که محمد اینا رفتن٬مامان و بابام هم رفتن جایی کار داشتن داداشم هم باهاشون بود همش دلهره داشتم که نکنه داداشم حالا که فهمیده همه چیز درست شده خرابش کنه ...بعدش زنگ زدم به محمد دوتاییمون خوشحال بودیم بعد از ۶ سال داشتیم مال همدیگه میشدیم داشتیم زیباترین لحظات زندگیمون رو تجربه میکردیم. 
وقتی برگشتن بابا ازم پرسید چطور پسری بود گفتم پسر فهمیده و منطقی به نظر میرسید(نمیتونستم بیشتر از این چیزی بگم اونوقت قضیه لو میرفت )بابام هم گفت آره پسر فهمیده و آرومیه...دیگه حال منو داشته باشین......   
محمد همراه خانواده ش پنجشنبه ۳ خرداد اومدن برای اینکه در مورد مهریه و مراسم و اینجور حرفها صحبت کنند.فرداش جمعه بله برون بود.میخواستیم قضیه مهریه و مراسم رو خودمون دوتا خانواده صحبت کنیم و تمومش کنیم که فردا تو بله برون میون جمع دیگه همه چیز تموم شده باشه و مهریه هم معلوم باشه......اون روز دیگه زیاد اضطراب نداشتم چون همه چیز تموم شده بود...بابام قضیه رو به عموم گفته بود عموم هم رفت تحقیق و بعد به بابام گفته بود خیلی خانواده ی خوبین خیالت راحت من ۳۰ ساله اینها رو میشناسم...بابام شوهر عمه م رو هم فرستاده بود برای تحقیق...اون حتی تا محل کار محمد هم رفته بود همه کلی تعریفشو کرده بودن...همه چیز خیلی عالی بود خدایی بود به قول مامانم که بعداْ گفت مثل یه خواب و رویا بود ...یه رویای قشنگ که خداروشکر واقعیه واقعی بود....
قرار بود ساعت ۵ بیان منم مثل سری قبل از یه ربع قبلش آماده نشسته بودم حالا مگه اون یه ربع میگذشت....تا اینکه زنگ زدن من هم سری پریدم...اومدن بالا من هم محمدم رو دیدم که یه جعبه شیرینی دستش بود ...بعد از سلام و احوالپرسی...محمد اول جعبه ی شیرینی رو میخواست بده مامانم بعد مامانم به من اشاره کرد و من جعبه رو از محمد گرفتم...دیگه نگاهامون٬ لبخندامون این سری خیلی فرق میکرد خیلی شیرینتر از هر وقته دیگه ای بود...
دیگه تا وقتی که من و مامان داشتیم شربت درست میکردیم داداشم هم رسید...مشغول صحبت شدن داداشم یه کم از کارش پرسید خلاصه گرم صحبت شدن...بعد من شربت رو بردم به بابای محمد که دادم نوبت به خود محمد که رسید لیوان تو سینی لیز خورد و محمد سریع لیوان رو برداشت دوتاییمون خندمون گرفته بود...
بعدش صحبت از مهریه افتاد٬خود محمد گفت ۸۱۴ سکه البته بعد ار کلی تعارف...اخه خانواده ی محمد اینا هی میگفتن شما بفرمایید خانواده ی ما هم میگفتن شما بفرمایید دیگه اخر سر خود محمد گفت....
تک تک لحظه های این دوران دوست داشتنی بود ...خداروشکر خدا هم کلی هوامونو داشت....خدایا ممنوننننننننم یه عالمههههه..... 
۴خرداد هم بله برون بود٬ ۱۰خرداد هم یه حاج اقایی اومد خونمون و یه صیغه ی محرمیت ۳ ماهه خوند این حاج اقا همونی بود که مامان و بابام رو هم عقد کرده بود ....۱۳ تیر شب ولادت حضرت زهرا عقد کردیم و دیگه برای همیشه مال هم شدیم ...تو محضر یه حال خاصی داشتم قابل توصیف نیست هر چی بود خیلی قشنگ بود یه حس و حال جدیدی بود ...بعد از عقد وقتی بابام بغلم کرد و بهم تبریک گفت اشک تو چشمم جمع شده بود...بعد از اینکه عاقد برای سومین بار گفت ایا وکیلم بعد از گرفتن زیرلفظی از پدر داماد که یه ساعت بود بله رو گفتم ...این سرنوشت سازترین بله ای که فکر کنم هرکسی توی زندگیش میگه...برای من که خیلی قشنگ بود...البته من بله رو ۶ سال پیش خصوصی گفتم 
این هم از ماجرای ما........بلاخره تمومش کردم اگه همه ی شما دوستای عزیزمو منتظر گذاشتم خیلی خیلی ببخشید هم گرفتاری بود هم تنبلی البته دومی کمی بیشتر حالا شما اولی رو بیشتر در نظر بگیرید |