امروز روزیه که وبلاگمون ۲ ساله شد ...تولد مبارک وبلاگ جونممممم ...بعد از ۲ سال حالا اینجا شده برام پر از خاطره ...اینجا برام خیلی عزیزه کلی عاشقشممممممممم. ..اینجا تونستم با کلی دوستهای مهربون اشنا بشم...این دنیای مجازی پر از مهربونی و قشنگیه برام...فقط همینو میتونم بگم که همتون رو از ته دل دوست داریم...
حالا بقیه ماجرا......
روز دوشنبه رسید از اون روزها بود که ۶ سال منتظرش بودیم...قرار بود دیگه همه ی سختی ها تموم شه...هم روز قشنگی بود و هم پر از استرس و نگرانی...یهو از خواب پریدم رفتم مبلها رو دستمال کشیدیم مامانم بنده خدا تعجب کرده بود فکر نمیکرد از این کارها هم بلد باشم ...چند دفعه زنگ زدم به محمد که یه سری مسائل رو بهش یاداوری کنم...محمدم هم خیلی نگران بود...حال همدیگه رو خوب میفهمیدیم...تا ظهرش قرار نبود زن داداشم هم بیاد دیگه ظهر مامان بهش زنگ زد اونم گفت اگه مزاحم نیستم باشه میام...بابام هم کلی میوه و شیرینی خریده بود و زود اومده بود...وقتی اومد انقدر باهام شوخی میکرد و سر به سرم میذاشت که یه کم از اضطرابم کم شد...کلی اون روز با بابام خندیدیم...مبلهامون از اون مدلاست که وقتی دکمه ش رو بزنی پاییش میاد بالا ...بابام میگفت اگه داماد اومد ازش خوشمون نیومد این دکمه رو میزنیم یهو داماد بپر هوا که دیگه این طرفا پیداش نشه خودش هم اداش رو درمیورد دیگه من مرده بودم از خنده دیگه خیلی نگران نبودم همه چی رو سپردم دست خدا...دیگه من استکانها رو اماده کردم بابام هم میوه ها رو چید ساعت ۶ داداشم و خانمش اومدن...مثل اینکه داداشم قضیه من و محمد رو به خانمش گفته بود...دیگه ازم میپرسید اسمش چیه شغلش چیه خلاصه یه کم حرف زد و گفت خانواده خیلی مهمه و ازاین جور حرفا...من هم لباس پوشیده اماده بودم.ساعت ۷:۱۰ اومدن...یهو انگاری برق منو گرفت ...داشتن از ماشین پیاده میشدن که داداشم دیدتشون...زنگ ایفون رو زدن داشتن میومدن تو که بابام داشت از تو ایفون نگاه میکرد گفت من اینا رو مشناسم قیافه هاشون اشناست منو میگی اولین سکته رو زدم ...گفتم خدا بخیر کنه ...
اومدن تو بابا در رو باز کرد ما هم بقیه ردیفی وایساده بودیم و سلام کردیم...منم اینجوری ...محمد از چهره ش معلوم بود که خیلی اضطراب داره گل رو داد به داداشم(بعدآ داداشم گفت وقتی میخواست گل رو بده دستش میلرزید)الهی بگردم خب دفعه ی اولش بوده ...بعد رفتن نشستن داداشم برای منو و زنش صندلی گذاشت کنار هم نشستیم...از راست عموی محمد و بابای محمد و مامانش و اقا داماد گل محمدم و داداشم و بابام و من و زن داداشم و مامانم و زن عموی محمد نشستن...منم هی به محمد نگاه میکردم باورم نمیشد ارزوی ۶ سالم داره براورده میشه. 
تو این جور مجالس هم که همتون میدونید اولش در مورد سیاست و اینها حرف میزنن...در مورد همه چی میگن جز اون چیزی که باید بگن٬ نمیگن دو نفر داره قلبشون میوفته تو دهنش و کم مونده سکته رو بزنن ...اون موقع هنوز بحث شیرین سهمیه بندی بنزین (که نقل و نبات مجالس بود تا همین چند وقت پیشا )پیش نیومده بود خداروشکر وگرنه ما هیچی ازمون نمیموند ...خلاصه سر صحبت باز شد و بابام از محمد پرسید مشغول چه کاری هستید؟محمد هم میشد اضطراب رو تو چهره اش ببینی اب دهنش و قورت داد و به ارومی گفت عرضم به حضورتون که...............(دیگه خصوصیه )اخی بمیرم صداش درنمیومد بعد دیگه بابای محمد گفت خلاصه اقای.....وضعیت همون طوریه که خدمتتون گفتیم محمد کارش همینه که گفت یه ماشین هم داره ما هم سه طبقه خونه ی ۶۰٬۷۰ متری داریم که اگه خواستن میان اونجا اگه هم که نخواستن یه جا رو براشون رهن میکنیم...
بعد داداشم برای همشون میوه و شیرینی گذاشت...حالا اون وسط بابام هی بهم میوه تعارف میکنه میگه بخور...من هم که چیزی از گلوم پایین نمیرفت٬ بعد من رفتم تو اشپزخونه که وظیفه ی خطیر که همون چایی ریختن باشه رو انجام بدم این قسمتش از همه چی سخت تر بود ...از بس قوری رو یه ور کردم در قوری با اون تفاله گیرش با هم افتاد و چه صدایی داد ...خیلی وسواس به خرج دادم برای چایی اخر سر هم داداشم گفت بده من ببرم...یه ضد حالی شد ...بعد مامان گفت چون دفعه ی اول بود خوب شد که تو نیاوردی...
بعد دیگه بابای محمد گفت با اجازتون دیگه رفع زحمت کنیم...بابام گفت شام تشریف داشته باشین...و خلاصه خدا رو شکر به خیر گذشت... 
بقیه اش هم زودی میام مینویسم دیگه این جوری خسته شدم.... 
امروز هم من و محمد رفتیم پیاده روی انقدر تو این هوای خنک چسبید ...خیلی خوش گذشت ...وقتی ۶ سال منتظر همچین روزایی باشی واقعا برای ادم شیرین و لذت بخشه.... |