* بوسه ی تقدیر*
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
Image hosting by TinyPic
عاشقانه های گذشته
موضوع بندی

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker
 
شنبه 19 آبان 1386
خواستگاری ۲

امروز روزیه که وبلاگمون ۲ ساله شد...تولد مبارک وبلاگ جونممممم...بعد از ۲ سال حالا اینجا شده برام پر از خاطره...اینجا برام خیلی عزیزه کلی عاشقشممممممممم...اینجا تونستم با کلی دوستهای مهربون اشنا بشم...این دنیای مجازی پر از مهربونی و قشنگیه برام...فقط همینو میتونم بگم که همتون رو از ته دل دوست داریم...

حالا بقیه ماجرا......

روز دوشنبه رسید از اون روزها بود که ۶ سال منتظرش بودیم...قرار بود دیگه همه ی سختی ها تموم شه...هم روز قشنگی بود و هم پر از استرس و نگرانی...یهو از خواب پریدم رفتم مبلها رو دستمال کشیدیم مامانم بنده خدا تعجب کرده بود فکر نمیکرد از این کارها هم بلد باشم...چند دفعه زنگ زدم به محمد که یه سری مسائل رو بهش یاداوری کنم...محمدم هم خیلی نگران بود...حال همدیگه رو خوب میفهمیدیم...تا ظهرش قرار نبود زن داداشم هم بیاد دیگه ظهر مامان بهش زنگ زد اونم گفت اگه مزاحم نیستم باشه میام...بابام هم کلی میوه و شیرینی خریده بود و زود اومده بود...وقتی اومد انقدر باهام شوخی میکرد و سر به سرم میذاشت که یه کم از اضطرابم کم شد...کلی اون روز با بابام خندیدیم...مبلهامون از اون مدلاست که وقتی دکمه ش رو بزنی پاییش میاد بالا ...بابام میگفت اگه داماد اومد ازش خوشمون نیومد این دکمه رو میزنیم یهو داماد بپر هوا که دیگه این طرفا پیداش نشه خودش هم اداش رو درمیورد دیگه من مرده بودم از خنده دیگه خیلی نگران نبودم همه چی رو سپردم دست خدا...دیگه من استکانها رو اماده کردم بابام هم میوه ها رو چید ساعت ۶ داداشم و خانمش اومدن...مثل اینکه داداشم قضیه من و محمد رو به خانمش گفته بود...دیگه ازم میپرسید اسمش چیه شغلش چیه خلاصه یه کم حرف زد و گفت خانواده خیلی مهمه و ازاین جور حرفا...من هم لباس پوشیده اماده بودم.ساعت ۷:۱۰ اومدن...یهو انگاری برق منو گرفت...داشتن از ماشین پیاده میشدن که داداشم دیدتشون...زنگ ایفون رو زدن داشتن میومدن تو که بابام داشت از تو ایفون نگاه میکرد گفت من اینا رو مشناسم قیافه هاشون اشناست منو میگی اولین سکته رو زدم...گفتم خدا بخیر کنه...

اومدن تو بابا در رو باز کرد ما هم بقیه ردیفی وایساده بودیم و سلام کردیم...منم اینجوری...محمد از چهره ش معلوم بود که خیلی اضطراب داره گل رو داد به داداشم(بعدآ داداشم گفت وقتی میخواست گل رو بده دستش میلرزید)الهی بگردم خب دفعه ی اولش بوده...بعد رفتن نشستن داداشم برای منو و زنش صندلی گذاشت کنار هم نشستیم...از راست عموی محمد و بابای محمد و مامانش و اقا داماد گل محمدم و داداشم و بابام و من و زن داداشم و مامانم و زن عموی محمد نشستن...منم هی به محمد نگاه میکردم باورم نمیشد ارزوی ۶ سالم داره براورده میشه.

تو این جور مجالس هم که همتون میدونید اولش در مورد سیاست و اینها حرف میزنن...در مورد همه چی میگن جز اون چیزی که باید بگن٬ نمیگن دو نفر داره قلبشون میوفته تو دهنش و کم مونده سکته رو بزنن...اون موقع هنوز بحث شیرین سهمیه بندی بنزین (که نقل و نبات مجالس بود تا همین چند وقت پیشا)پیش نیومده بود خداروشکر وگرنه ما هیچی ازمون نمیموند...خلاصه سر صحبت باز شد و بابام از محمد پرسید مشغول چه کاری هستید؟محمد هم میشد اضطراب رو تو چهره اش ببینی اب دهنش و قورت داد و به ارومی گفت عرضم به حضورتون که...............(دیگه خصوصیه)اخی بمیرم صداش درنمیومد بعد دیگه بابای محمد گفت خلاصه اقای.....وضعیت همون طوریه که خدمتتون گفتیم محمد کارش همینه که گفت یه ماشین هم داره ما هم سه طبقه خونه ی ۶۰٬۷۰ متری داریم که اگه خواستن میان اونجا اگه هم که نخواستن یه جا رو براشون رهن میکنیم...

بعد داداشم برای همشون میوه و شیرینی گذاشت...حالا اون وسط بابام هی بهم میوه تعارف میکنه میگه بخور...من هم که چیزی از گلوم پایین نمیرفت٬ بعد من رفتم تو اشپزخونه که وظیفه ی خطیر که همون چایی ریختن باشه رو انجام بدم این قسمتش از همه چی سخت تر بود...از بس قوری رو یه ور کردم در قوری با اون تفاله گیرش با هم افتاد و چه صدایی داد...خیلی وسواس به خرج دادم برای چایی اخر سر هم داداشم گفت بده من ببرم...یه ضد حالی شد...بعد مامان گفت چون دفعه ی اول بود خوب شد که تو نیاوردی...

بعد دیگه بابای محمد گفت با اجازتون دیگه رفع زحمت کنیم...بابام گفت شام تشریف داشته باشین...و خلاصه خدا رو شکر به خیر گذشت...

بقیه اش هم زودی میام مینویسم دیگه این جوری خسته شدم....

امروز هم من و محمد رفتیم پیاده روی انقدر تو این هوای خنک چسبید...خیلی خوش گذشت...وقتی ۶ سال منتظر همچین روزایی باشی واقعا برای ادم شیرین و لذت بخشه....


 
چهارشنبه 9 آبان 1386
خواستگاری۱

امروز اومدم تا ماجرای خواستگاری رو براتون تعریف کنم...میدونم دیر کردم...هروقت میودم تو نت میرفتم کلی نوشته های دوستای مهربوووون رو میخوندم...نوشتنم نمیومد ولی امروز اومدم که بنویسمممممم...قضیه از این قرار بود که........

هشت ماه از ایران اومدن ما میگذشت...خیلی منتظر این لحظه ها بودم...از قبل با محمد هماهنگ کرده بودم که شنبه( ۱۵ اردیبهشت)  ساعت ۱۱:۳۰ صبح زنگ بزنن برای اینکه بیان خواستگاری...از شب قبلش خوابم نمیبرد خیلی استرس داشتم نمیدونستم چی میشه صبح که بیدار شدم تا ساعت ۱۱:۳۰ دیگه داشتم میمردم...ثانیه شماری میکردم...تا اینکه ساعت شد۱۱:۳۰ همون موقع تلفن زنگ زد گفتم خودشه قلبم یه لحظه وایساد...نگو بابابزرگم بود...حالا مگه حرفاش تموم میشد یه ربعی داشت حرف میزد منم هی حرص میخوردم...تا داشتن خداحافظی میکردن گفتم برم یه جا مثلا حموم(البته تو حموم فقط دم در وایساده بودم و گوش میکردم) که دم دست نباشم که مامان بگه تو برو گوشی رو بردار...تا قطع کردن؛تلفن زنگ خورد وقتی مامان گوشی رو برداشت از حموم اومدم بیرون...گوشهام رو تیز کرده بودم که ببینم چی میگن...مامان خیلی خوب باهاشون برخورد کرد قرار شد فردا دوباره زنگ بزنن تا مامان با بابام صحبت کنه ببینه چی میگه!!!!!!!!بعد مامانم بهم گفت به بابات چی بگم مجبورم همه چیز رو بهش بگم منم گفتم نه به اون بی نمکی که هیچ چیز تو این مدت بهش نگفتی نه به این شوری که میخوایی همه چیز رو بهش بگی...مامان گفت پس چی بهش بگم گفتم بگو غریبه س نمیشناسیم خودشون گفتن ما شما رو دورادور میشناسیم...بعد من سریع زنگ زدم به محمد ببینم اون ور چه خبره...محمد گفت مامانت وقتی گفت این قضیه برام مهم نبوده انگار یه سطل اب یخ ریختن روم...اخه مامان بهشون گفت من فکر نمیکردم قضیه انقدر جدی باشه برام مهم نبود (تازه خوبه مهم نبوده و داشتن پدر منو در میوردن)میگفت فقط دوست داشتن کافی نیست و از این جور حرفا...فکر میکردم بعد از تلفن برخورد مامان باهام بد بشه و اون دردسرهای همیشگی شروع بشه....ولی از صبحش انقدر دعا کرده بودم مامان خیلی هم باهام خوب بود...شب بابام اومد خونه و مامان قضیه رو بهش گفت...بابا هی میگفت ما رو از کجا میشناختن مامان گفت دورادور بعد بابا پرسید شماره ی ما رو از کجا گرفتن مامان گفت نمیدونم انقدر هم صدای تلویزیون رو زیاد کرده بودن و بعد یواش حرف میزدن همین یه ذره ش هم به زحمت شنیدم...بعد هم رفتن بیرون تا راحتتر حرف بزنن...اخه میدونستن از فضولی لنگه ندارم من که از استرس در حال مرگ بودم زنگ زدم به محمد و براش تعریف کردم دوتاییمون خیلی نگران بودیم...وقتی مامان و بابا از بیرون اومدن مامان اومد تو اتاق گفت به بابات گفتم...بابات گفته به مرضیه گفتی منم گفتم نه گفته خب به مرضیه بگو شاید بگه نیان میخوام درس بخونم اگه هم گفت بیان دوشنبه ساعت ۷ بگو بیان...وقتی اینو گفت داشتم بال در می اوردم ...گفتم خب بگو بیان دیگه...مامان گفت بابای بنده خدات گفته شاید بخواد درس بخونه مامان هم گفته درس رو بعدا هم میتونه بخونه(ای ول مامان کلی حال کردم)

قرار شده بود دوشنبه بیان مامان میگفت خدا کنه خانواده ی خوبی باشن بعد اینجا هم میان هی نگن اینها چند ساله همدیگر رو میخوان گفتم نه نمیگن...فرداش هم به محمد زنگ زدم و گفتم اومدین اینجا بگین ما از قبل دورادور شما رو میشناختیم...مامان نگران بود هی میپرسید میتونه برات یه زندگی مرفهی تشکیل بده یه عروسی بگیره  اخه تو؛تو سختی نبودیو از این حرفاااا...منم گفتم انقدر داره که بتونه یه عروسی بگیره مرفه هم بستگی داره به چی بگی بعدش همه که از اول مرفه نبودن دیگه چیزی نگفت...منم کلی برای خودم خوشحالی میکردم...

ادامه ش هم زودی میام مینویسم...


عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...
 
 
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 94278


Powered by BlogSky.com