* بوسه ی تقدیر*
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
Image hosting by TinyPic
عاشقانه های گذشته
موضوع بندی

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker
 
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386

 

                                                           

                                                          ۷۸۶ 

 

 

 

دوباره سلام صد تا سلام.خوبید مهربونا؟خوب خدارو شکر .ما هم خوبیم.

بهتر که زودی برم سر اصل مطلب.یادتون هست که گفته بودم ۲۵ اردیبهشت قرار برم خواستگاری؟از اونجایی که تحملش برام سخت بود زود تر اقدام کردم.

من ۱۵ اردیبهشت با مادرش تماس گرفتم. که برای ۲۵ اردیبهشت رسمآ بریم خواستگاری.مادرش اصلآ فکر نمی کرد که اونقدر جدی باشه.منم همش فکر میکردم که گوشی رو قط میکنه.ولی این اتفاق صورت نگرفت.

در تماس اول مادرش گفت که من باید با پدرش صحبت کنم شما فردا تماس بگیرید تا من به شما جواب بدم.

تا فردا برسه من هزار بار مردم و زنده شدم.

فردای همون روز ما تماس گرفتیم و من همین طور مثل بید میلرزیدم که چه جوابی میدن تا این که شنیدم مادرش گفت :من با پدرش صحبت کردم و گفته که شما فردا شب میتونید بیایید خواستگاری.

من رو بگی هم دلم میلرزید و هم از خوشحالی نمیدونستم باید چه کار کنم.اولش گفتم بندازیم عقب تر چون من آمادگی ندارم ولی بعدش رازی شدم.بعد از ظهر همون روز من سریع خودم رو برای خرید آماده کردم.رفتم یک دست کت شلوار با پیرن و کراوات و کلی مخلفاتش رو خریدم.فرداش رفتم آرایشگاه و این حرفا.

سا عت 7 شب قرار بود که خونشون باشیم.این 6سال یه طرف این چند ساعت یه طرف مگه حالا میگذشت.

خلاصه جونم براتون بگه که ساعت 6 بعد از ظهر رفتم دسته گلم رو سفارش دادم یه خورده هم این پا اون پا کردم تا ساعت شد 7.

خیلی نگرانی داشتم که چی میشه  چی نمیشه چه برخوردی با ما دارن.از من چی میپرسن.چه جوری استقبال میکنن.با همین افکار زنگ در خونشون رو زدیم و پس از چند ثانیه در باز شد.

من آخرین نفر رفتم تو.پس از طی کردن دو طبقه به در ورودی آپارتمان رسیدیم.من همچنان مضطرب بودم که یکی در رو باز کرد.

بر خلاف اون چیزایی که من فکر میکردم با استقبال خیلی خیلی گرم پدرش رو به رو شدم.با پدرم روبوسی کرد با من هم همین طور برادرش هم خیلی احترام گذاشت خلاصه که دستشون درد نکنه.

بعد از وارد شدن به منزلشون من سبد گل رو دادم به دست مادر مرضیه.و رفتیم روی مبلا نشستیم.

من که از خود بی خود شده بودم از شدت استرس و نگرانی دستم میلرزید نمیتونستم حرف بزنم.خلاصه که این خوانواده محترم اصلا به من نگفتن چقدر پول داری خونه داری یا نه ماشینت چیه موبایل داری یا نه  تحصیلاتت چقدر.

تنها چیزی که از من خواستن صداقت   اخلاق   اعتقاد و نماز خوندن بود این برای من خیلی ارزش داشت.

خوانواده بسیار بسیار انسان با کمالات با فرهنگ و محترمی بودن.

حالا قرار شده که بعد از تحقیقات تو هفته دیگه ما تماس بگیریم و نتیجه رو به ما بگن که ما برای بقیه مراسم بریم  یا این که نریم.

تمام این اتفاقات توی سه روز افتاد.شنبه تماس گرفتیم یکشنبه جواب و دو شنبه رفتیم خواستگاری.چه شب پر استرس و شیرینی بود.

خدا کنه که بدونه هیچ مشکلی همه چیز به خوبی تموم بشه و منم جواب مثبت بشنوم   برامون دعا کنید .

هفته دیگه منتظر خبرای جدید تری باشید.

همه شما عزیزان رو به خدا میسپارم و ممنونم از بابت همه محبت های بی اندازتون.

دعا فراموش نشه    محمد


عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...
 
 
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 94279


Powered by BlogSky.com