* بوسه ی تقدیر*
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
Image hosting by TinyPic
عاشقانه های گذشته
موضوع بندی

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker
 
یکشنبه 9 مهر 1385
درد سر ۲

                                                                        

                                                            ۷۸۶

 

 

 

 

 

سلام بچه ها خوب هستید؟شرمنده که دیر کردم بدونه پر حرفی میرم سر اصل مطلب.

اگه یادتون باشه که حتماً هست پنج شنبه 30 شهریور مرضیه خانوم گلم قرار بود که بیاد ایران.

من از صبح خودم رو آماده کرده بودم.اول رفتم آرایشگاه بعدش به محل کار خلاصه که خودم رو یجورایی سر گرم میکردم تا

وقت بگذره.

بالا خره ساعت 6 بعد از ظهر شد.پروازشون قرار بود ساعت 7:20 به زمین بشینه.

من از محل کارم اول رفتم خونه تا لباسامو عوض کنم و بعد از خونه برم فرود گاه.

اون روز من ماشین نداشتم چون بابام رفته بود مسافرت و ماشین من رو با خودش برده بود و قرار بود که 2روز قبل از اومدن

مرضیه که سه شنبه باشه من هم برم شهرستان تا با پدر عزیز برگردم آخه وقتی بابام رفته بود مدارک ماشین رو نبرده بود و

مدارک تو کیف من جا مونده بود به همین دلیل من باید میرفتم که بابام توی مسیر برگشت دچار مشکل نشه از طرفی هم نمیخواستم تنهایی برگرده چون خسته میشد.من به بابام گفته بودم که من نمیتونم بیام چون پنج شنبه باید برم فرود گاه . خلاصه قرار شد من بعد از این که رفتم فرود گاه و مرضیه رو دیدم از اون طرف برم شهرستان و روز جمعه با  بابام برگردیم.سرتون رو درد نیارم از خونه که اومدم بیرون هی دو دل بودم که با آژانس برم فرودگاه یا ماشین کسی رو قرض بگیرم؟گفتم ولش کن با آژانس میرم از همون طرف هم یه راست میرم ترمینال و میرم شهرستان.تو این فکر بودم که یه دفعه زد به سرم گفتم که اگه ماشین ببرم بهتره که!توی مسیر برگشت میتونم مرضیه رو بیشتر ببینم  فوقش بر میگردم ماشین رو تحویل میدم و بعد میرم ترمینال.

تو فکر ماشین بودم که یاد پسر عموم افتادم .باهاش تماس گرفتم و از اون در خواست ماشینش رو کردم.

اونم گفت باشه و رفتم ماشینش رو گرفتم.خلاصه بعد از کلی ذوق و شوق و عجله ساعت 7:10 به فرود گاه رسیدم.وارد سالن که شدم دیدم که مثل همیشه ایران ایر تاخیر داره حدود 25 دقیقه تاخیر داشت.یه کم توی سالن چرخیدم بعدش اومدم بیرون یه دوری هم اونجا زدم وقتی برگشتم به سمت سالن دیدم که روی تابلو نوشته :انقدر وول نخور پرواز مرضیه جانت آماده نشستن به زمینه.

منم کلی ذوق کردم.رفتم از گل فروشی یه شاخه رز  خریدم و رفتم چسبیدم پشت شیشه ها آخه قرارمون اونجا بود تا وقتی میاد هم دیگه رو ببینیم.

من داشتم انتظار میکشیدم  که یه دفعه دیدم یکی از پشت سرم دستش رو گذاشت رو شونم.

با تعجب برگشتم و دیدم سعید دایی مرضیه است.با هم سلام و احوال پرسی کردیم.پرسیدم که :سعید کیا برای استقبال اومدن؟گفت :برادر مرضیه با خانومش و مادر و پدر خانومش مامان خودم (مادر بزرگ مرضیه)و بقیه داییاش و بعد از کمی صحبت سعید گفت:از اینجا یه کم برو اون ور تر تا برادر مرضیه تو رو نبینه.

منم گفتم بزار ببینه اصلاً برام محم نیست .من از این چیزا نمیترسم.و بعد سعید گفت :تا شک نکردن من برم و با هم خدا حافظی کردیم.

من باز برگشتم به سمت شیشه ها .تو فکر بودم که یه هو چشمم خورد به مرضیه .قادر به ایستادن نبودم نمیدونم چرا پاهام میلرزید.زبونم بند رفته بود گلی رو که براش خریده بودم فقط از پشت شیشه ها نشونش دادم.

اشک تو چشام جم شده بود ولی این بار اشک خوشحالی بود.

مرضیه از پشت شیشه ها رد شد و رفت به طرف سالن.

من هم خودم رو رسوندم به سالن دیدم که مرضیه در حال رو بوسی با برادرش و احوال پرسی از فک و فامیل.

با چشماش داشت دنبال من میگشت ولی من تو دیدش نبودم.بعد از تمام این حرفا رفتن تا سوار ماشین بشن و برن خونشون.من با موبایل داییش (سعید)تماس گرفتم و گفتم که اگه تو مرضیه رو سوار ماشین کردی آروم حرکت کن تا من بتونم مرضیه رو ببینم.آخه بقیه اقوامشون هم ماشین داشتن به خاطر همین به سعید سفارش کرده بودم.بعد من هم سوار ماشین شدم و منتظر بودم تا حرکت کنن من هم راه بیوفتم تا این که دیدم سعید از کنار من بوق زنان رد شد.من هم راه افتادم .وقتی به ماشین سعید نزدیک شدم دیدم که مرضیه تو ماشینش نیست

با موبایلش تماس گرفتم گفتم مرضیه کجاست؟اون هم با حالت رمز به من فهموند که مرضیه سوار ماشین اون یکی داییش شده.نمیتونست وازه حرف بزنه آخه مادر مرضیه تو ماشینش بود.

من هم از سعید رد شدم تا اون یکی ماشین رو پیدا کنم .

بالاخره همین تور هم شد اواسط اتوبان شیخ فضل اله بودم که مرضیه رو توی پراید داییش دیدم .کلی ذوق کردم.

تو همین حال و حوا بودم که دیدم ماشینی که من سوارش بودم یه بویی میده.به آمپر آب نگاه کردم دیدم سر جاش پس این بو دیگه چیه؟بی خیالش شدم و به راه خودم ادامه دادم.

تا این که دیگه رسیده بودیم به اتوبان همت.دیدم نخیر مثل این که این بو ول کن ما نیست بیشترم شده که کمتر نشده.از توی آینه عقب رو نگاه کردم دیدم از پشت ماشین دود میاد بیرون.فکر کردم شاید مربوط به چرخ ماشین

باشه.خلاصه اواسط اتوبان همت من رسیدم به مرضیه یعنی کنارش بودم طوری که میتونستیم هم دیگه رو ببینیم همین که خواستیم هم دیگه رو ببینیم من دیدم که ماشین دیگه راه نمیره و مرضیه همین طور داشت از من دور میشد منم افسوس میخوردم.ماشین رو به سمت راست کشوندم دقیقاً توی اتوبان همت زیر پل شیخ بهایی رو به روی ساختمون های ونک پارک این اتفاق افتاد.خلاصه از ماشین پیاده شدم و رفتم در موتور رو باز کردم دیدم به به چه خبره موتور ماشین شده بود مثل لبو از قرمزی.در رادیاتور رو با هزار ترس و لرز باز کردم دیدم اصلا آب نداره توی ماشین آب بود رفتم آوردم ریختم تو رادیاتور بعد از مدت کوتاهی دیدم ماشین خاموش شد.هر کاری کردم روشن نشد که نشد .سرتون رو درد نیارم خلاصه این که اون شب من بد بیاری آوردم و موتور ماشین سوخت اونم ماشین امانت.همین طور مونده بودم که چه خاکی به سرم بریزم از این ور موتور سوزوندم از اونور قرار بود برم شهرستان بابام منتظرم بود.نمیشد که ماشین امانت رو با موتور سوخته بدی به صاحابش اون وقت بگی من دارم میرم مسافرت.از همون جا تماس گرفتم و به پدرم گفتم که من برام یه مشکلی پیش اومده نمیتونم بیام منتظر من نباش خودت بیا.تا ساعت 11:30شب همون جا بودم آخرش به پسر عموم زنگ زدم و جریان رو براش شرح دادم.اونم چیزی نگفت و من ماشین رو بوکسل کردم و بوردم گذاشتم خونشون.از فردای اون روز که جمعه باشه خودم رفتم تو پارکینگ خونشون موتورش رو باز کردم و تا چهار شنبه تعمیرش رو تموم کردم و تحویلش دادم.بد شانسیه من اینجا بود که موتور ماشین ایراد داشت و آمادگی سوختن رو داشت یعنی کافی بود که پسر عموم فقط 3 ساعت با ماشینش بره بیرون اون وقت تو دست خودش این اتفاق می افتاد.از شانس بد من ماشین با موتور نیم سوز و بدونه آب تازه با آمپر خراب به دست من افتاد.دیگه این شد که من نتونستم زود تر به شما ها خبر بدم چون عصابم رو واقعاً ریخته بود به هم از طرفی هم مغاز تو این مدت به حالت تعطیل در اومده بود.

وب لاگ نوشتن هم آرامش میخواست که من درگیر بودم و نمیتونستم به شما خبر بدم.این شد که گفتم توی یه فرصت مناسب همه چیز رو شرح میدم.این روهم بگم که بعد از ماجرای فرود گاه من و مرضیه هنوز موفق به دیدن هم دیگه نشدیم فقط یکی دو بار از پشت پنجره اتاقش اونم توی طبقه سوم هم دیگه رو دیدیم که تازه دیشبم لو رفتم.مامانش من رو دید و رفت برادر مرضیه رو در جریان گذاشت اون هم من رو دید.فعلاً دیدن مرضیه هم از پشت پنجره از ما گرفته شده.حالا قرار شده که مرضیه امروز با برادرش صحبت کنه که سه تایی(من مرضیه برادر مرضیه)بشینیم با هم صحبت کنیم تا برادرش انقدر سنگ جلوی پای من نندازه و مشکل ما حل بشه .

هر اتفاقی افتاد در جریانتون میذارم.فعلاً دعا کنید تا ببینیم چی پیش میاد

همه شما گلا رو به خدا میسپارم.                     (محمد)


 
سه شنبه 4 مهر 1385
درد سر

                                                                                            

                                                               ۷۸۶

دوستای عزیز بازم سلام خوبید؟

شرمنده که دیر اومدم الانم که اومدم به این خاطر بود که بیشتر از این دیر نکرده باشم

حقیقتش من به مشکل بر خوردم تو درد سر افتادم اونم بد جور.

حالا توی یه فرصت مناسب حتماً همه چیز رو توضیح میدم.

تا بعد همه شما عزیزان رو به خدا میسپارم

                        (محمد)


عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...
 
 
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 94288


Powered by BlogSky.com