* بوسه ی تقدیر*
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
Image hosting by TinyPic
عاشقانه های گذشته
موضوع بندی

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker
 
چهارشنبه 11 مرداد 1385
خاطرات کنکور۲

 

                                                     ۷۸۶

پرسیده بودین که نتیجه ی کنکور چی شد...باید بگم هیچییییییییییییییییییییی...با این رتبه ای که من اوردم به درد شهرستان قوزقالاباد میخوره...بابای من گفته بود در صورتی میفرستمت ایران که سراسری تهران قبول شی....یعنی الان همه چیز کشک...کلی اعصابم ریخته به هم...اخه کلی نقشه تو سرم داشتم که همش نقش بر اب شد...یعنی هیچی به هیچی باز برگشتم سر خونه ی اول...وای یعنی دوباره همه چیز از اول....من که دیگه تحملش رو ندارم...حالا به مدت یک ماه همه رو میذارم رو ویبره که بتونم تا اخر ماه septemberبیام ایران...دیگه نمیخوام اینجا بمونم به دور از محمدم...انقدر ابغوره گرفتم تو این چند روز اعصاب همه رو خط خطی کردم اساسی به هر حال من این حرفا سرم نمیشه و باید برگردم...بابام میگه ولش کنه هرچی بوده قسمت بوده دیگه...گفتم این چی چی اخه قسمت بوده...میگه حتما به صلاحت بوده...والله من نمیدونم این چه صلاحی بوده اخه...بعد مامان ، بابام داشتن دلداری میدادن میگفتن خب تو اینجا هیچ امکاناتی نداشتی مثل تست و این حرفا...راست میگن خداییش من سال سوم دبیرستان و پیش دانشگاهی ایرانی رو خودم تنهایی خوندم و امتحان دادم و هیچ معلمی نداشتم...پدرمم هم دراومد...ولی خب با اینکه این همه خونده بودم اصلا انتظار نداشتم اینطوری بشه...به هرحال قبول که نشدم ولی باید برگردم...بهشون گفتم باید برگردم ایران چندتا کلاس برم بلکه چندتا چیز بارم شد و سال دیگه امتحان دادم...مامانم گفت اخه به اسم کلاس همه جا میرین غیر از کلاس...اخه ایران که بودم به اسم کلاس شنا چند بار رفتم پیش محمد و با هم رفتیم بیرون کلی هم خوش گذشت...به خاطر همین دستم رو شده...ولی این قضیه برای ۴ سال پیشه...خب من اصلا به خاطر محمد عزیزم میخوام برگردم وگرنه خود ایران که چیزی نداره...

اینم از نتیجه ی کنکور که کلی حالمون رو گرفتتتتتتتتتتتت


سلام...سلام به همه ی شما مهربونا...من بلاخره سر و کله ام پیدا شد...شرمنده که انقدر طول کشید...من ادم بدقولی نیستم...از بدقولی هم خیلی بدم میاد...ولی انقدر گرفتاری پیش اومد...که نشد زودتر بیام...یکیش به خاطر همونی که محمد عزیزم گفت...داداشم و خانمش اومدن و همش تو مسافرت و گردش...و چقدر هم جای محمد من خالی بود...قربونش بررررم...خلاصه رفتن و جاشون خیلی خالی شد....و من تازه وقت کردم که بنویسم...

از محمد عزیزم هم به خاطر پست قبلی که زحمتش رو کشیده بود خیــــــــــــــــــلی ممنونم...مثل همیشه منو شرمنده ی خوبیهاش کرد...خیلی زحمت کشیدی عزیزم...یه دنیا خوشحالم کردی...به خاطر این همه محبتت و مهربونیت با تک تک کلمه هایی که میخوندم اشک تو چشمام جمع میشد به خاطر قلبی که به وسعت یه دریاست.....محمد جونــــــــــم...مهربونم بابت اون گلهای قشنگت خیلی ممنننننوم...گلهایی که از هرچیزی تو دنیا قشنگتر و دوست داشتنی تره...هر چند این گلها مجازیه ولی با دیدنش که همیشه موندگاره قلبم جون دوباره میگیره...دست گلت درد نکنه...با محبت منننننننننن....

بریم سراغ بقیه داستان المان رفتن و کنکور دادن...

بعد از باز کردن سوالها...اول پاسخنامه ها رو بهمون دادن که زیر پاسخنامه یه تعهدنامه ی بیخودی بود که باید امضا میکردیم...بعد سوالها رو دادن...وقتی سوال منو گذاشت رو میزم قلبم یهو اومد تو دهنم اخه همه دوتا دوتا نشسته بودن من هم تنها بودم هم نفر اول نشسته بودم دیگه بهتر از این نمیشد..داشتم از ترس سکته میکردم وقتی سوالها رو نگاه کردم یه لحظه حس کردم هیچی بلد نیستم دیگه اشکم داشت در میومد...ولی گفتم باداباد خدایا خودت کمک کن...از سوال اول شروع کردم به جواب دادن سوالهای خارج از کشور با سوالهای داخل کشور فرق میکنه...بی کله ها همیشه سوالهای خارج از کشور رو سخت تر میدن...نمیدونم چه خصومتی با ماها دارن با اینکه میدونن خارج از کشور به اندازه ی داخل کشور امکاناتی مثل تست زنی و اینها نیست ولی آی سخت میدن آی سخت میدننننن.....

اول سوالهای دروس عمومی رو دادن...دروس عمومی رو خوب جواب دادم زیاد به اندازه ی تخصصی سخت نبود...ولی وقت کم اومد و چندتاشو نرسیدم که بزنم خیلی حالم گرفته شد این ناظرها هم اصلا ارفاق مرفاق تو کارشون نیست همچین عمل میکنن که انگار دارن شق القمر میکنن وقتی اومدن سوالهای عمومی رو جمع کنن یه اقا که برای نظارت اومده بود پیش همه میرفت و به همه سر میزد اومد پیش من گفت چطور بود خوب جواب دادی؟؟گفتم وقت کم اوردم...گفت مهم نیست من بهت گفتم قبولی پس دیگه نگران نباش...بنده خدا حتما قیافه مضطرب منو دیده خواسته یه انرژی مثبتی داده باشه...

بعد از امتحان عمومی یه سری از بچه که فقط میخواستن زبان امتحان بدن رفتن تا بعد از ظهر که موقع امتحان زبان تخصصی بود...ماها که میخواستیم تخصصی امتحان بدیم موندیم...بعد هم سوالهای اختصاصی رو اوردن...واااااااااااااای عجب سوالهایی بود یکی از یکی سخت تر...مخصوصا فیزیک که فکر کنم تو المپیاد هم اینجوری سوال نمیدن...همه دستا زیر چونه شون بود...اصلا کسی نمیتونست این تست های فیزیک رو بزنه...بعدش هم با هم هرهر و کرکر به راه انداخته بودن بیا و ببین...که ناظرها دست به کار شدن به ساکت کردن بچه ها و هی جاشون رو عوض میکردن...بعد اون مدیر مدرسه که خودش هم یکی از ناظرها بود اومد به من گفت سوالها چطوره؟ (دلم میخواست همچین میزدم نیست و نابود بشه ولی نمیشد که)گفتم این سوالها چیه فیزیکش خیلی سخته...گفت وقت نداری بدو...حتی اونایی هم که میدونی ۵۰٪ درسته بزن...دیگه منم هرچی میدونستم درسته زدم...تو این شرکت کننده ها یه مرد ۵۰ ، ۶۰ ساله بود که اومده بود کنکور بده...از اون ناظرها پرسید قبول میشم دیگه ایشالا امسال؟؟...اونها هم گفتن اگه چند سال دیگه امتحان بدی حتما...قبولیش رو هم حتما تو روزنامه تو او دنیا میبینه...ولی با این سنش چه پشتکار خوبی داشت...سر امتحان هم از بس نشسته بودیم پای من گرفته بود و شده بود قوز بالا قوز دیگه از درد داشتم میمردم...تا ساعت ۱۲:۲۰ بیشر وقت نداشتیم دیگه اخراش داشتم کلافه میشدم...هرچی تست زده بودم رو جمع و جور کردم و برگه رو دادم...

هرکی از در میرفت بیرون ازش به زور مصاحبه میکردن...منم تا رفتم بیرون گفتن بیا مصاحبه کن منم گفتم مصاحبه نمیکنم گفت حالا بگو کنکور چطور بود؟میخواستن من بگم به به...چه چه همه چی عالی بود...ولی زهی خیال باطل از این خبرا نیست که...گفتم تخصصی سوالاش خیلی سخت بود و نه سر داشت و نه ته...گفت بقیه چیزا خوب بود و خوب برگزار شد؟ و بعد به شوخی گفت اب و هوا که خوب بود؟...منم گفتم تنها چیزی که خوب بود اب و هوا بود...نگو یکی داشت یواشکی فیلم میگرفت...فکر کنم با این جوابایی که من دادم تنها مصاحبه ای باشه که پخش میکنن...

از در اومدم بیرون دیدم بابام دم در...تا منو دید اومد طرفم گفت چطور بود؟تست هم یه جوریه که نمیشه بگی خوب زدم یا بد...منم گفتم تا نتیجه نیاد نمیدونم...بابام گفت اشکالی نداره بالاخره یه پرفسوری چیزی میشی دیگه...اومدیم خونه بعد از ناهار دوباره باید میرفتیم برای امتحان زبان تخصصی...برای این اصلا اضطراب نداشتم چون تو زبان انگلیسی مشکلی نداشتم...امتحانش رو هم خوب دادم اگه عمومی رو خوب زده باشم حتما زبان قبول میشم...اونهایی که از خود المان بودن امتحان زبان تخصصی رو زبان المانی زده بودن و میگفتن عین اب خوردن بوده خلاصه که کلی کیفور شده بودن...

سر امتحان هم کلی بهمون رسیدن هی راه به راه کیک و ابمیوه و این حرفا...سر امتحان هم یکی از بچه به این ناظرها گفتش اقا یه ذره کمک کنید...اگه ما قبول نشیم دوباره مجبور میشیم خارج از کشور بمونیم...اونوقت میشیم فرار مغزها...حالا ما گفته باشیم...همچین اینم جدی میگفت که همه مردن از خنده...خودشو کلی تحویل گرفته بود...تا اخرش هم که دیگه خنده به راه بود...ناظرها داشتن باهامون راه میومدن...ماها که انگلیسی امتحان میدادیم با کسایی که المانی امتحان میدادن جوابامون یکی بود...مثلا اگه تو زبان المانی سوال ۲۰ جوابش گزینه ی ۲ میشد...سوال ۲۰ زبان انگلیسی هم جوابش گزینه ۲ میشد...اینجوری بالاخره از تقلب ادم بی بهره نمیموند...گرچه سوال المانی هم ۱۰۰ درجه اسونتر بود...

اینجوری امتحانا رو دادم و اومدم بیرون یه نفس راحت کشیدم...شبش هم خونه ی یکی از دوستان شام دعوت داشتیم...دیگه همون شب هم بازی برزیل بود...همون بازی که برزیل باخت و حذف شد...اون خونه بغلیشو تو حیاطشون یه تلویزیون بزرگ گذاشته بودن و کلی هم دوستاشون رو دعوت کرده بودن با انواع اقسام نوشیدنیها...بعد هم که برزیل باخت یک کیفی کردن این المانی ها که حد نداره...

فردای اون روز هم که یکشنبه باشه به گشت و گذار تو مرکز شهر گذشت همه جا پرچم کشورمون بود...اخه نیست خوب بازی کردیم...

اینم عکس یه ساختمون که توش پرچم تمام کشورهایی که تو جام جهانی بودن رو زدن....

اینم یه مجسمه که ادمه...من داشتم از کنارش رد میشدم اصلا هم حواسم بهش نبود همین که رسیدم کنارش یه تکونی خورد منم ۶۰ متر پریدم هوا

   

اینم چندتا عکس از خود هامبورگ....وااای که چه هوای گرمی بود خیلی وحشتناک بود...

 

 

اینم خونه های روی آب...

 

اینم دوتا مانکن المانی...

 

همون روز هم ساعت ۸:۳۰ شب به وقت المان پرواز داشتیم که یه ربع تاخیر داشت و ساعت یازده و خورده ای شب رسیدیم فنلاند...که هنوز هوا روشن بود...اخه اینجا تو تابستون حدود یک هفته شبها اصلا تاریکه تاریک نمیشه و شبش هوا مثل سحر یا یه کم روشن تر میشه...کلی هم دلم برای دیدن اف محمد عزیزم تنگ شده بود...تا اومدم دویدم پای کامی جونی اف محمد رو که دیدم کلی شارژ شدم...بعد رفتم سراغ سوغاتی این دو روزه که بابام خریده بود منم به اسم خودم تموم کردم...کلی ذوق کردن کلی ماچ و بوسه این حرفا...

بلاخره تموم شد...دیگه چیزی هم نمونده تا رتبه ها رو اعلام کنن...دیگه دل تو دلم نیست...

چندتا از دوستای عزیز چند بار پرسیده بودن که : چرا رفتی المان برای کنکور خوب میومدی ایران؟...من میخواستم ۲ روزه برم امتحان بدم و سریع برگردم...خوب برای رفتن به ایران ۲ روز صرف نداره اصلا نمیشه ۲ روزه رفت...

اینم از کنکور دادن...دعا کنید حداقل یه نتیجه ای داشته باشه.....


عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...
 
 
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 94287


Powered by BlogSky.com