۷۸۶
سلام سلام...اخیش بلاخره راحت شدم....دارم یه نفس راحتی میکشم .....مردم تو این مدت از بس نگران بودم و اضطراب داشتم...البته تا نتیجه نیاد من خیالم راحت نمیشه....ببینم چه دسته گلی به اب دادم...
از محمد عزیزم هم خیلی خیلییییییی ممنونم بابت این مدت...که با دلگرمیش و محبتش و آرامشی که بهم میداد کمک خیلی بزرگی بهم میکرد ...خیلی ازت ممنونم عزیـــــــــــــــــزم خیلیییییییییی .......خیلی زحمت کشیدی قربونت برم .........امیدوارم یه روزی بتونم این همه خوبی و محبتت رو جبران کنم گرچه میدونم هرکاری بکنم جبران خوبیهات نمیشه عزیــــزم ...
از شما دوستای با محبت و مهربونمون هم خیلی خیلی ممنونم .....واقعا مثل همیشه شرمنده ی این همه خوبی و مهربونیتون شدم ...از دعاهاتون هم ممنون...خیلی کمکم بودن .....وقتی که اومدم کامنتهاتون رو خوندم کلی خستگیم در رفت.... 
حالا از المان رفتن و کنکور بگم....
اصلا از روز جمعه ای میگم که قرار بود برم...روز جمعه ساعت ۲۰:۱۰ پرواز داشتیم...ساعت ۶ از خونه راه افتادیم از مامانم و خواهرم و داداشم و خانمش(که برای چند هفته ای اومدن پیش ما)خداحافظی کردم...دیدم که داره گریه ام میگیره سریع از زیر قران که مامانم گرفته بود در رفتم قرار بود من و بابام با هم دوتایی بریم المان...از ساعت ۷ رفتیم فرودگاه وقتی رفتیم Boarding بگیریم گفت پروازتون تاخیر داره...خلاصه که ما وارد ترانزیت شدیم...اونجا بابام همش دنبال تلویزیون بود که بتونه فوتبال المان و ارژانتین رو ببینه...بابای منم اصلا براش غیر ممکن بود که از خیر این فوتبال بگذره... تا ته فرودگاه رفتیم تا بلاخره یه تلویزیون توی رستوران پیدا کردیم که داشت فوتبال نشون میداد...به خاطر فوتبال بابام یه بستنی افتاد دیگه ...من که نمیتونستم تو رستوران بیکار بشینم ...شانس اورد که زیاد وقت نداشتیم ...چون مساوی شده بودن وقته اضافه داشت که دیگه ما نرسیدیم ببینیم...
اومدیم تو Gate نشستیم...من همش این کتاب دستم بود...همش میترسیدم که یادم بره مخصوصا درسهای حفظی...هیچی دیگه دل تو دلم نبود.....سوار هواپیما شدیم...بابام هی باهام شوخی میکرد تا دیگه از اون حال و هوای درس بیام بیرون....تو اونجا هم یه پسر رو دیدیم که با اون مدل مو خروسیش اخر خنده بود...کافی بود یه سر با اون قیافه اش میرفت ایران...اون وقت تمام پایگاه های امر به معروف و نهی از منکر بسیج میشدن که یه حال اساسی بهش بدن...  انگار برای یه گروه موسیقی بودن...
ساعت یازده و خورده ای به وقت المان بود که رسیدیم...وقتی رسیده بودیم مثل اینکه المان ، ارژانتین رو برده بود...المانی ها هم مست کرده بودن ریخته بودن بیرون...کلی هم کیفور بودن و ذوق میکردن...همه به ماشیناشون پرچم زده بودن و اواز میخوندن و میرقصیدن ... از اینکه شانسی برده بودن خیلی ذوق زده بودن ... قرار بود بریم خونه ی یکی از دوستامون...رفتیم شام خوردیم...من زهرمار خوردم به جای شام...اخه کی حال داشت اون وقت شب شام بخوره اونم تازه فرداش هم کنکور داشته باشی ...تا صبحش هم که دیگه نتونستم بخوابم هر پنج دقیقه بیدار میشدم تا ساعت شد ۶ صبح...
امتحان ساعت ۸ بود...قرار بود کنکور رو تو مدرسه ایرانیها تو هامبورگ بدیم...دیگه رسیدیم اونجا...اول رفتیم کارتمون رو گرفتیم...گفت حالا برو جاتو پیدا کن...هیچی حالا اون همه میزو باید میگشتی تا اسمتو پیدا میکردی ...از اونجایی هم که شانس من خیلی خوبه...افتاده بودم میز اول قشنگ جلوی ناظر ...هیچی دیگه همون اول کلک و پرم ریخت ...میزها دو نفره بود و یه دختر ، یه پسر کنار هم میشستن...البته رشته هاشون فرق میکرد...یه تجربی و یه ریاضی کنار هم نشسته بودن...همه بودن جز بغل دستی من..ادم از این همه شانس واقعا کیف میکنه. ..سالن پر بود...ایرانیهای مقیم المان خیلی هاشون اومده بودن...(اخه مثل اینکه تو المان برای ورود به دانشگاه حتما باید قبولی کنکور سراسری ایران رو داشته باشن تا بهشون اونجا پذیرش بدن)از دانمارک و چند کشور دیگه اومده بودن...میگفتن پارسال هیچکس قبول نشده...خیلی عجیب بود... 
قبل از اینکه امتحان شروع بشه فهمیدم که مدیر مدرسه فامیلیش با فامیلی ما یکیه....فامیلی ما هم از اون نوع فامیلیایی که خیلی کمه و اگه کسی پیدا بشه ٪۱۰۰ فامیل خودمونه....بعد که با بابام صحبت کرد فهمیدیم که اصلیتش هم با اصلیت ما یکیه...هیچی دیگه خلاصه پارتی کلفت شد و با مدیر مدرسه فامیل از اب در اومدیم ...البته فامیلی که هنوز نمیدونیم چه نسبتی با ما داره.... 
قبل از اینکه کنکور شروع بشه...خنده بازاری بود...کسی عین خیالش نبود...چون براشون مهم هم نبود جز من که هرطور شده باید برمی گشتم پیش عزیز دلم...قبل از کنکور خیلی خندیدیم...همین باعث شده بود که استرسم خیلی کمتر بشه...یه پسر اومده بود که اخر دلقک بازی بود...موقع امتحان هم اونجا رو با سالن کنفرانس اشتباه گرفته بود...اصلا تو توهم بود ...بعد دیگه کم کم سوالها رو اوردن و با هزار قر و اطوار(اتوار؟)درشو باز کردن...
ادامه داره.........زود بقیشه شو مینویسم... |