۷۸۶
سلام سلام سلام و باز هم سلام میگن سلام کردن سلامتی میاره خوب چی از این بهتر .امیدوارم که هر کجا که هستید سلامت و شاداب و عاشق باشید.
دوستای عزیز٬ من و مرضیه این مژده رو به اون دسته از عزیزانی که بی صبرانه منتظر پایان ماجرای سرشار از عاشقیمون بودن رو بدیم که٬ آخرین قسمت از گذشته ی ماست... و چون آخرین قسمته٬ تصمیم گرفتیم که با هم بنویسیم.نوشته های مشکی از زبان من٬ و نوشته های ابی از زبان مرضیه...
خوب دیگه بپردازیم به بقیۀ ماجرا.بله من و مرضیه به خاطر اون سفری که من داشتم نتونستیم همدیگه رو ببینیم.من همچنان انتظار روزی رو میکشیدم که فرصت دیگه ای پیش بیاد.رفته رفته به آخرین روز های موندن مرضیه در ایران نزدیک میشدیم.طبق روال من شبها جلوی خونشون میرفتم و از طریق موبایل با هم صحبت میکردیم.حداقل این خوبی رو داشت که از راه دور هم دیگه رو میدیدیم.بیست روز از اومدن مرضیه میگذشت و همچنان موفق به دیدار نشدیم .رابطه مون؛ عشقمون؛ احساسمون؛ حس کردنمون؛ لمس کردن و در آغوش گرفتنمون همه و همه در خطوط تلفن خلاصه میشد.ثانیه ها و دقیقه ها مثل باد از پی هم میگذشتن و بیست و پنجمین روز هم پشت سر گذاشتن.تنها من موندم و چهار روز دیگه.یعنی ممکنه ظرف این مدت کوتاه ما هم دیگه رو ببینیم؟

انگار که اصلا دیدن ما طلسم شده بود...به هر دری زدیم ولی جواب نداد...حتی منو دختر عمم تصمیم گرفتیم که به بهونه ی با هم بیرون رفتن من محمدم رو ببینم...ولی انگار این سری مامانم بو برده بود ودیگه همه چیز منتفی شد....میخواستم هر طور شده این روزهای اخر ببینمش...حاضر بودم هرکاری بکنم...ولی نمیشد...بی فایده بود....دنیا رو سرم خراب شد...
فقط یه معجزه میتونه این کار رو شدنی کنه.اگه همدیگه رو ندیدیم چی؟نه این غیر قابل تحمل این انصاف نیست به خدا انصاف نیست که ما بعد از گذشت چند سال برای پنج دقیقه هم که شده هم دیگه رو نبینیم.

صحبت های من و مرضیه ادامه داشت تا این که فقط یک روز باقی مونده بود یعنی با آغاز شدن روز بعد مرضیه از کنارم رفته بود.دلم فقط به همین یک روز خوش بود که بتونیم هم دیگه رو ببینیم.شاید امروز بشه.نمیخوام حسرت به دل بمونم.آخه من که چیز زیادی نمیخوام فقط میخوام پارۀ تنمو همۀ زنگیمو فقط پنج دقیقه تو چشمای نازش نگاه کنم.سرم رو رو شونه هاش بزارم بگم مرضیه دوست دارم دوست دارم دوست دارم

بعد از این همه دوری این که انتظار زیادی نبود.رفته رفته به شب نزدیک میشدیم دیگه به دیدن مرضیه امیدی نداشتم. اون روز هم با تمام تلخی هاش به شب رسید.آره این آخرین شبی بود که من و مرضیه میتونستیم هم دیگه رو حس کنیم.توی این مدت یک ماه با این خیال خوش بودیم که فاصلۀ هزاران کیلومتریمون رسیده بود به چند متر. برای رسیدن دستامون به هم دیگه فقط سه طبقه وجود داشت.کاشکی میشد و حسرتش به دلمون نمیمون.

مرضیه قرار بود سا عت پنج صبح به همراه خانوادش به فرودگاه برن.اون شب ما تا ساعت چهار صبح با هم صحبت کردیم ساعت هاییش رو از خونه و بقیه اش رو رفتم جلوی خونشون.دیگه کم کم وقت رفتن من بود.قرار بود روز آخر مرضیه موبایل رو به من برگردونه.دقیقه های آخر رو پشت سر میذاشتیم.دلمون نمیومد از هم جدا شیم ولی چاره ای نبود.
با اینکه دیگه چیزی تا رفتن ما نمونده بود ولی نمیتونستم موبایل رو قطع کنم...من گریه میکردم و محمدم ؛ عزیز دلم کلی دلداریم میداد...اصلا نذاشت من بفهمم که داره از پشت گوشی گریه میکنه...میدونستم نمیخواد ناراحت بشم...بهم گفت یه روزی برای چند سال میخواستی بری و حالا برای ۱ سال میخوایی بری پس خوشحال باش چون دیگه چیزی نمونده...این حرفش خیلی ارومم کرد...راست میگفت عزیز دلم...
به مرضیه گفتم تا فرود گاه برای بدرقه دنبالت میام.تا بیدار شدن خانوادش چیزی باقی نمونده بود.لحظه های آخر رو با گریه صحبت کردیم اشکی که به جرات قسم میخورم دل سنگ هم براش میسوخت.اگه موبایل رو از مرضیه میگرفتم دیگه هیچ وسیله ای نبود با هم حرف بزنیم ولی چاره ای نداشتیم.لحظۀ آخر از ماشین پیاده شدم مرضیه از پنجره و من از خیابون به هم دیگه نگاهمون رو دوختیم و گریه کردیم.بعد از اون لحظۀ درد ناک و سوزنده با هم برای آخرین بار خدا حافظی کردیم.اضافه کنم که همیشه بعد از هر خدا حافظی بازم تماس میگرفتیم ولی این دفعه ...دلمون نمیومد جدا شیم.
نمیتونستیم از هم جدا شیم ولی دیگه چاره ای نداشتیم...قرار بود مبایل رو به محمدم برگردونم...چون فایده نداشت با خودم میبردم...تازه بعدش هم کلی تو دردسر میوفتادم...به خاطر همین تصمیم گرفتم که موبایل رو به عزیز دلم برگردونم...حالا چطوری؟؟؟!!!که یه دفعه به سرم زد که از پنجره بندازم پایین...فاصله انقدر زیاد نبود میشد یه کاریش بکنیم....چند وقت قبلش من یه ۲۰یورویی که دور یه خودکار با یه کش سر بسته بودم انداخته بودم برای عزیز دلم...اخه اون ۲۰ یورویی هم جریانی داشت...به خاطر همین هم خواستم موبایل رو اینطوری بدم به محمدم چون چاره ی دیگه ای نداشتم....به خاطر محکم کاری یه بلوزم را برداشتم و پیچیدم دور موبایل و انداختمش تو یه نایلون....پنجره رو باز کردم...محمدم ؛گلم از ماشین پیاده شد و اومد نزدیک خونه...(این خونه یکی از محاسنی که داشت این بود که پنجره رو به خیابون داشت و کار ما رو خیلی راحت کرده بود)عشق من اومد نزدیک خونه...منم کنار پنجره...پنجره رو باز کردم...محمد خیلی نزدیکم بود...ارزو میکردم کاش من جای اون موبایل بودم.... دلم نمیومد موبایل رو بندازم چون بعدش محمدم میرفت و من دیگه نمیتونستم روی ماهشو ببینم...از طرفی هم میترسیدم که بندازم گفتم نکنه که بشکنه...محمدم دستاشو باز کرد گفت بنداز..راست میگفت عزیزم اخه دیگه درست نبود انقدر اونجا بایسته...ولی خیلی بهم نزدیک شده بود...دلم نمیومد که بره....ولی بالاخره یه بسم الله گفتم و.....
مرضیه موبایل رو از پنجره انداخت پایین.موبایل توی یه نایلون گذاشته شده بود.منم با ماشین دیگه راه افتادم و تا ته کوچه برای مرضیه چراغ میزدم وقتی رسیدم خونه دیدم موبایل وسط یه تیشرت قرار داده شده که مال مرضیه بود.به خاطر این که موبایل نشکنه اون رو با لباسش استتار کرده بود.لباس مرضیه رو برداشتم بوسش کردم بوش کردم بوی مرضیه رو میداد دلم نیومد اشکامو توی لباسش بریزم نمیخواستم بوش از بین بره.وقتی به خودم اومدم دیدم که باید راه بیوفتم.چند دقیقۀ دیگه مرضیه میره فرودگاه.رفتم و قبل از این که به خونشون برسم ماشین رو خاموش کردم و منتظر شدم.از طرفی هم نگران بودم که تو این هاگیر واگیر 110 از راه برسه و بگه این موقع شب اینجا چی میخوای.تا بخوای ثابت کنی هم مرضیه رفته هم درد سرای دیگه.تو همین فکر بودم که دیدم بله سر و کله 110 پیدا شد.رفتم زیر صندلی تا رد بشه.خوشبختانه اتفاقی هم نیوفتاد.بعد از یک ربع انتظار بالا خره پسر عمه مرضیه با ماشینش پیداش شد آخه اون قرار بود که تا فرودگاه ببرتشون.وقتی همگی سوار شدن و راه افتادن منم باز مثل روز اول دنبالشون به راه افتادم ولی این بار شوقی نداشتم.من زودتر از اونا خودم رو به فرودگاه رسوندم.بعد دیدم که همشون وارد سالن شدن من خودم رو به مرضیه نشون دادم و من رو پیدا کرد.
وقتی وارد سالن شدیم...چشمم همش دنبال محمد بود...که یه دفعه دیدم محمدم داره از پله ها میاد پایین...وقتی دیدمش...نفسم بند اومد...ارزوی حس کردن دستاش که یه عمر بهم انرژی میده بعد از چندسال رو دلم مونده بود...دلم میخواست بشینم همونجا زار زار به حال خودم گریه کنم...با مامانم رفتم به سمت غرفه ها ......

با مادرش رو صندلی نشستن من هم با فاصله روی یکی از صندلی ها نشستم و این طوری هم دیگه رو دیدیم. پدر مرضیه هم برای کارای دیگه رفته بود و اونجا حضور نداشت.من یه دفعه متوجه شدم که مرضیه به همراه خواهر کوچیک ترش به طرف غرفه های سالن دارن میرن.از این فرصت استفاده کردم و رفتم کنارش.دقیقاً کنارش بودم نمیتونستم تو صورتش نگاه کنم.تنها چیزی که تونستم بگم این بود آروم بهش گفتم دوست دارم.
وای دیگه تحملم تموم شده بود....میخواستم برای حتی یه لحظه دستاشو بگیرم تو دستم...بهش بگم هرکاری بکن فقط نذار من برم ولی اخه این شدنی نبود.....من داشتم همینطوری نگاش میکردم دیگه چیزی برام مهم نبود فقط و فقط هستی من؛تمام زندگیم بود که تو اون لحظه تمام وجود منو گرفته بود...این لحظه ها فکر کنم ۱۵ دقیقه یا ۲۰ دقیقه طول کشید که برای من یه لحظه بود...بعد دیدم داداشم و مامانم صدام میکنن....
و بعدش مرضیه برگشت پیش مادرش.وقتی راه افتادن که فرودگاه رو ترک کنن من رفتم یه جای خوب پیدا کردم تا وقتی از سالن خواستن خارج بشن خوب ببینمش.همۀ مسافر ها به صف ایستاده بودن صف هم خیلی طولانی بود.من انتهای صف رو نمیدیدم آخه جایی که من ایستاده بودم زیر پله ها جلوی صف بود.بعد از کلی انتظار دیدم که از مرضیه خبری نشد.برگشتم و کل صف رو نگاه کردم دیدم اصلاً مرضیه نیست .با نگرانی همه جا رو گشتم ولی هیچ خبری از مرضیه نبود.
اون موقع که منو صدام کردن رفتم طرفشون...گفتن بیا بریم...من فکر کردم وقتش رسیده که بریم...بعد دیدم رفتیم یه قسمت دیگه از فرودگاه...تقریبا اون طرفش...گفتم چرا اومدیم اینجا...بهم گفتن خانم برادرم اومده با مامان باباش برای خداحافظی به خاطر همین اومدیم اینور.....وااااای که من تو اون لحظه اگه کارد بهم میخورد خونم در نمیومد... خیلی حرص خوردم...اخه اونا اومده بودن به من چه اخه ...تازه من محمدم رو هم گم کرده بودم خیلی ناراحت بودم.... هرچی دنبالش گشتم ولی دیگه پیداش نکردم...دیگه وقت اون شده بود که بریم...خداحافظی کردیم...موقع خداحافظی داداشم بغلم کرد و اون لحظه بهترین لحظه ای بود که من گریه کنم با این که خیلی جلوی خودم رو گرفتم ولی دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و تو بغلش تا تونستم گریه کردم؛همه فکر میکردن چون از داداشم میخوام جداشم دارم گریه میکنم...ولی هیچکس نمیفهمید درد من چیه دیگه رفتیم...موقع رفتن همش چشمم دنبال عزیز دلم بود ولی دیگه ندیدمش........تو هواپیما هم دیگه از ناراحتی تا وقتی که رسیدیم خوابیدم....
یک آن متوجه شدم که پروازشون رو آسمون.من که پشت پله ها بودم مرضیه از در دیگه ای رفته بود و چون من نمیدیدم فکر میکردم الان از جلوی من رد میشه.و مرضیه من به این صورت غریبانه سفر کرد.حالا من موندم و یک دنیا غم.با گریه فرود گاه رو ترک کردم

دیگه هوا روشن شده بود و تنها دلم به این خوش بود که روزی دوباره مرضیه از سفر بر میگرده و این بار برای همیشه پیشم میمونه.با این خیال خودم رو آروم میکردم و این بود پایان این ماجرا و قصه زندگی من و مرضیه.بله عزیزان مرضیه یک ماه اینجا بود ولی دریغ از یک ساعت دیدار. بقیشم که خودتون شاهد هستید من اینجا و مرضیه اونجا هم چنان از هم دور هستیم و در حال حاضر هم به امید روزی به هم رسیدن و در کنار هم بودن روز رو به شب میرسونیم .

هر موقع که من احساس دل تنگی میکنم لباس مرضیه رو در آغوش میگیرم.
اگر بعضی از قسمت های این ماجرا شما عزیزان رو ناراحت کرد من عذر میخوام.
جا داره که از احساس هم دردی و همراه بودن با ما در همه حال از یکایک شما عزیزان تشکر کنم.
و ممنون که همیشه با حضور همیشگیتون ما رو خوشحال میکنید و ممنون از دلداریهاتون...این هم داستان گذشته ی ما که محمد گلم زحمتش رو کشیده بود ...و دستای پر مهرشو میبوسم وحالا از این به بعد اگه خدا بخواد دیگه شروع میکنیم به نوشتن عشقمون و جریاناتی که توی زمان حال برامون اتفاق میوفته...
هدف ما ناراحت کردن شما عزیزان نبود و خوشحالم از این بابت که داستان عاشقی من و تنها ترین عشقم مرضیه جان خواننده های عاشق و دل پاکی چون شما عزیزان رو در بر داره جا داره که منم از همین جا به خاطر زحمات بی شمار یگانه عشقم مرضیه جان دست های پر مهرش رو ببوسم و بگم که عزیز دلم در بر داشتن فصل سبز که آغازش از تو سر چشمه میگرفت رو به تو مدیونم.و بدونه تو سرابی در دل کویر بیش نبودم.
به امید دیدار.به امید دیدار .

ممنون از همه شما عزیزان دعا فراموش نشه
(محمد)
باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسه هستی سوزت باز من ماندم و یک مشت هوس باز من ماندم و یک مشت امید یاد آن پرتو سوزنده عشق که ز چشمت به دل من تابید باز در خلوت من دست خیال صورت شاد ترا نقش نمود بر لبانت هوس مستی ریخت در نگاهت عطش طوفان بود یاد آن شب که ترا دیدم و گفت دل من با دلت افسانه عشق چشم من دید در آن چشم سیاه نگهی تشنه و دیوانه عشق یاد آن بوسه که هنگام وداع بر لبم شعله حسرت افروخت یاد آن خنده بیرنگ و خموش که سراپای وجودم را سوخت رفتی و در دل من ماند به جای عشقی آلوده به نومیدی و درد نگهی گمشده در پرده اشک حسرتی یخ زده در خنده سرد آه اگر باز بسویم آیی دیگر از کف ندهم آسانت ترسم این شعله سوزنده عشق آخر آتش فکند بر جانت 
|