* بوسه ی تقدیر*
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
Image hosting by TinyPic
عاشقانه های گذشته
موضوع بندی

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker
 
سه شنبه 29 فروردین 1385
آغاز فصل سبز...قسمت۱۳...اخرین قسمت از گذشته ی ما

                        

                   ۷۸۶

سلام سلام سلام و باز هم سلام میگن سلام کردن سلامتی میاره خوب چی از این بهتر.امیدوارم که هر کجا که هستید سلامت و شاداب و عاشق باشید.

دوستای عزیز٬ من و مرضیه این مژده رو به اون دسته از عزیزانی که بی صبرانه منتظر پایان ماجرای سرشار از عاشقیمون بودن رو بدیم که٬ آخرین قسمت  از گذشته ی ماست... و چون آخرین قسمته٬ تصمیم گرفتیم که با هم بنویسیم.نوشته های مشکی از زبان من٬ و نوشته های ابی از زبان مرضیه...

خوب دیگه بپردازیم به بقیۀ ماجرا.بله من و مرضیه به خاطر اون سفری که من داشتم نتونستیم همدیگه رو ببینیم.من همچنان انتظار روزی رو میکشیدم که فرصت دیگه ای پیش بیاد.رفته رفته به آخرین روز های موندن مرضیه در ایران نزدیک میشدیم.طبق روال من شبها جلوی خونشون میرفتم و از طریق موبایل با هم صحبت میکردیم.حداقل این خوبی رو داشت که از راه دور هم دیگه رو میدیدیم.بیست روز از اومدن مرضیه میگذشت و همچنان موفق به دیدار نشدیم.رابطه مون؛ عشقمون؛ احساسمون؛ حس کردنمون؛ لمس کردن و در آغوش گرفتنمون همه و همه در خطوط تلفن خلاصه میشد.ثانیه ها و دقیقه ها مثل باد از پی هم میگذشتن و بیست و پنجمین روز هم پشت سر گذاشتن.تنها من موندم و چهار روز دیگه.یعنی ممکنه ظرف این مدت کوتاه ما هم دیگه رو ببینیم؟

انگار که اصلا دیدن ما طلسم شده بود...به هر دری زدیم ولی جواب نداد...حتی منو دختر عمم تصمیم گرفتیم که به بهونه ی با هم بیرون رفتن من محمدم رو ببینم...ولی انگار این سری مامانم بو برده بود ودیگه همه چیز منتفی شد....میخواستم هر طور شده این روزهای اخر ببینمش...حاضر بودم هرکاری بکنم...ولی نمیشد...بی فایده بود....دنیا رو سرم خراب شد...

فقط یه معجزه میتونه این کار رو شدنی کنه.اگه همدیگه رو ندیدیم چی؟نه این غیر قابل تحمل این انصاف نیست به خدا انصاف نیست که ما بعد از گذشت چند سال برای پنج دقیقه هم که شده هم دیگه رو نبینیم.

   

صحبت های من و مرضیه ادامه داشت تا این که فقط یک روز باقی مونده بود یعنی با آغاز شدن روز بعد مرضیه از کنارم رفته بود.دلم فقط به همین یک روز خوش بود که بتونیم هم دیگه رو ببینیم.شاید امروز بشه.نمیخوام حسرت به دل بمونم.آخه من که چیز زیادی نمیخوام فقط میخوام پارۀ تنمو همۀ زنگیمو فقط پنج دقیقه تو چشمای نازش نگاه کنم.سرم رو رو شونه هاش  بزارم  بگم مرضیه دوست دارم دوست دارم دوست دارم

بعد از این همه دوری این که انتظار زیادی نبود.رفته رفته به شب نزدیک میشدیم دیگه به دیدن مرضیه امیدی نداشتم. اون روز هم با تمام تلخی هاش به شب رسید.آره این آخرین شبی بود که من و مرضیه میتونستیم هم دیگه رو حس کنیم.توی این مدت یک ماه با این خیال خوش بودیم که فاصلۀ هزاران کیلومتریمون رسیده بود به چند متر. برای رسیدن دستامون به هم دیگه فقط سه طبقه وجود داشت.کاشکی میشد و حسرتش به دلمون نمیمون.

                 

مرضیه قرار بود سا عت پنج صبح به همراه خانوادش به فرودگاه برن.اون شب ما تا ساعت چهار صبح با هم صحبت کردیم ساعت هاییش رو از خونه و بقیه اش رو رفتم جلوی خونشون.دیگه کم کم وقت رفتن من بود.قرار بود روز آخر مرضیه موبایل رو به من برگردونه.دقیقه های آخر رو پشت سر میذاشتیم.دلمون نمیومد از هم جدا شیم ولی چاره ای نبود.

با اینکه دیگه چیزی تا رفتن ما نمونده بود ولی نمیتونستم موبایل رو قطع کنم...من گریه میکردم و محمدم ؛ عزیز دلم کلی دلداریم میداد...اصلا نذاشت من بفهمم که داره از پشت گوشی گریه میکنه...میدونستم نمیخواد ناراحت بشم...بهم گفت یه روزی برای چند سال میخواستی بری و حالا برای ۱ سال میخوایی بری پس خوشحال باش چون دیگه چیزی نمونده...این حرفش خیلی ارومم کرد...راست میگفت عزیز دلم...

به مرضیه گفتم تا فرود گاه برای بدرقه دنبالت میام.تا بیدار شدن خانوادش چیزی باقی نمونده بود.لحظه های آخر رو با گریه صحبت کردیم اشکی که به جرات قسم میخورم دل سنگ هم براش میسوخت.اگه موبایل رو از مرضیه میگرفتم دیگه هیچ وسیله ای نبود با هم حرف بزنیم ولی چاره ای نداشتیم.لحظۀ آخر از ماشین پیاده شدم مرضیه از پنجره و من از خیابون به هم دیگه نگاهمون رو دوختیم و گریه کردیم.بعد از اون لحظۀ درد ناک و سوزنده با هم برای آخرین بار خدا حافظی کردیم.اضافه کنم که همیشه بعد از هر خدا حافظی بازم تماس میگرفتیم ولی این دفعه...دلمون نمیومد جدا شیم.

نمیتونستیم از هم جدا شیم ولی دیگه چاره ای نداشتیم...قرار بود مبایل رو به محمدم برگردونم...چون فایده نداشت با خودم میبردم...تازه بعدش هم کلی تو دردسر میوفتادم...به خاطر همین تصمیم گرفتم که موبایل رو به عزیز دلم برگردونم...حالا چطوری؟؟؟!!!که یه دفعه به سرم زد که از پنجره بندازم پایین...فاصله انقدر زیاد نبود میشد یه کاریش بکنیم....چند وقت قبلش من یه ۲۰یورویی که دور یه خودکار با یه کش سر بسته بودم انداخته بودم برای عزیز دلم...اخه  اون ۲۰ یورویی هم جریانی داشت...به خاطر همین هم خواستم موبایل رو اینطوری بدم به محمدم چون چاره ی دیگه ای نداشتم....به خاطر محکم کاری یه بلوزم را برداشتم و پیچیدم دور موبایل و انداختمش تو یه نایلون....پنجره رو باز کردم...محمدم ؛گلم از ماشین پیاده شد و اومد نزدیک خونه...(این خونه یکی از محاسنی که داشت این بود که پنجره رو به خیابون داشت و کار ما رو خیلی راحت کرده بود)عشق من اومد نزدیک خونه...منم کنار پنجره...پنجره رو باز کردم...محمد خیلی نزدیکم بود...ارزو میکردم کاش من جای اون موبایل بودم....دلم نمیومد موبایل رو بندازم چون بعدش محمدم میرفت و من دیگه نمیتونستم روی ماهشو ببینم...از طرفی هم میترسیدم که بندازم گفتم نکنه که بشکنه...محمدم دستاشو باز کرد گفت بنداز..راست میگفت عزیزم اخه دیگه درست نبود انقدر اونجا بایسته...ولی خیلی بهم نزدیک شده بود...دلم نمیومد که بره....ولی بالاخره یه بسم الله گفتم و.....

مرضیه موبایل رو از پنجره انداخت پایین.موبایل توی یه نایلون گذاشته شده بود.منم با ماشین دیگه راه افتادم و تا ته کوچه برای مرضیه چراغ میزدم وقتی رسیدم خونه دیدم موبایل وسط یه تیشرت قرار داده شده که مال مرضیه بود.به خاطر این که موبایل نشکنه اون رو با لباسش استتار کرده بود.لباس مرضیه رو برداشتم بوسش کردم بوش کردم بوی مرضیه رو میداد دلم نیومد اشکامو توی لباسش بریزم نمیخواستم بوش از بین بره.وقتی به خودم اومدم دیدم که باید راه بیوفتم.چند دقیقۀ دیگه مرضیه میره فرودگاه.رفتم و قبل از این که به خونشون برسم ماشین رو خاموش کردم و منتظر شدم.از طرفی هم نگران بودم که تو این هاگیر واگیر 110 از راه برسه و بگه این موقع شب اینجا چی میخوای.تا بخوای ثابت کنی هم مرضیه رفته هم درد سرای دیگه.تو همین فکر بودم که دیدم بله سر و کله 110 پیدا شد.رفتم زیر صندلی تا رد بشه.خوشبختانه اتفاقی هم نیوفتاد.بعد از یک ربع انتظار بالا خره پسر عمه مرضیه با ماشینش پیداش شد آخه اون قرار بود که تا فرودگاه ببرتشون.وقتی همگی سوار شدن و راه افتادن منم باز مثل روز اول دنبالشون به راه افتادم ولی این بار شوقی نداشتم.من زودتر از اونا خودم رو به فرودگاه رسوندم.بعد دیدم که همشون وارد سالن شدن من خودم رو به مرضیه نشون دادم و من رو پیدا کرد.

وقتی وارد سالن شدیم...چشمم همش دنبال محمد بود...که یه دفعه دیدم محمدم داره از پله ها میاد پایین...وقتی دیدمش...نفسم بند اومد...ارزوی حس کردن دستاش که یه عمر بهم انرژی میده بعد از چندسال رو دلم مونده بود...دلم میخواست بشینم همونجا زار زار به حال خودم گریه کنم...با مامانم رفتم به سمت غرفه ها ......

      

با مادرش رو صندلی نشستن من هم با فاصله روی یکی از صندلی ها نشستم و این طوری هم دیگه رو دیدیم. پدر مرضیه هم برای کارای دیگه رفته بود و اونجا حضور نداشت.من یه دفعه متوجه شدم که مرضیه به همراه خواهر کوچیک ترش به طرف غرفه های سالن دارن میرن.از این فرصت استفاده کردم و رفتم کنارش.دقیقاً کنارش بودم نمیتونستم تو صورتش نگاه کنم.تنها چیزی که تونستم بگم این بود آروم بهش گفتم دوست دارم.

وای دیگه تحملم تموم شده بود....میخواستم برای حتی یه لحظه دستاشو بگیرم تو دستم...بهش بگم هرکاری بکن فقط نذار من برم ولی اخه این شدنی نبود.....من داشتم همینطوری نگاش میکردم دیگه چیزی برام مهم نبود فقط و فقط هستی من؛تمام زندگیم بود که تو اون لحظه تمام وجود منو گرفته بود...این لحظه ها فکر کنم ۱۵ دقیقه یا ۲۰ دقیقه طول کشید که برای من یه لحظه بود...بعد دیدم داداشم و مامانم صدام میکنن....

و بعدش مرضیه برگشت پیش مادرش.وقتی راه افتادن که فرودگاه رو ترک کنن من رفتم یه جای خوب پیدا کردم تا وقتی از سالن خواستن خارج بشن خوب ببینمش.همۀ مسافر ها به صف ایستاده بودن صف هم خیلی طولانی بود.من انتهای صف رو نمیدیدم آخه جایی که من ایستاده بودم زیر پله ها جلوی صف بود.بعد از کلی انتظار دیدم که از مرضیه خبری نشد.برگشتم و کل صف رو نگاه کردم دیدم اصلاً مرضیه نیست.با نگرانی همه جا رو گشتم ولی هیچ خبری از مرضیه نبود.

اون موقع که منو صدام کردن رفتم طرفشون...گفتن بیا بریم...من فکر کردم وقتش رسیده که بریم...بعد دیدم رفتیم یه قسمت دیگه از فرودگاه...تقریبا اون طرفش...گفتم چرا اومدیم اینجا...بهم گفتن خانم برادرم اومده با مامان باباش برای خداحافظی به خاطر همین اومدیم اینور.....وااااای که من تو اون لحظه اگه کارد بهم میخورد خونم در نمیومد...خیلی حرص خوردم...اخه اونا اومده بودن به من چه اخه...تازه من محمدم رو هم گم  کرده بودم خیلی ناراحت بودم....هرچی دنبالش گشتم ولی دیگه پیداش نکردم...دیگه وقت اون شده بود که بریم...خداحافظی کردیم...موقع خداحافظی داداشم بغلم کرد و اون لحظه بهترین لحظه ای بود که من گریه کنم با این که خیلی جلوی خودم رو گرفتم ولی دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و تو بغلش تا تونستم گریه کردم؛همه فکر میکردن چون از داداشم میخوام جداشم دارم گریه میکنم...ولی هیچکس نمیفهمید درد من چیهدیگه رفتیم...موقع رفتن همش چشمم دنبال عزیز دلم بود ولی دیگه ندیدمش........تو هواپیما هم دیگه از ناراحتی تا وقتی که رسیدیم خوابیدم....

یک آن متوجه شدم که پروازشون رو آسمون.من که پشت پله ها بودم مرضیه از در دیگه ای رفته بود و چون من نمیدیدم فکر میکردم الان از جلوی من رد میشه.و مرضیه من به این صورت غریبانه سفر کرد.حالا من موندم و یک دنیا غم.با گریه فرود گاه رو ترک کردم

 

دیگه هوا روشن شده بود و تنها دلم به این خوش بود که روزی دوباره مرضیه از سفر بر میگرده و این بار برای همیشه پیشم میمونه.با این خیال خودم رو آروم میکردم و این بود پایان این ماجرا و قصه زندگی من و مرضیه.بله عزیزان مرضیه یک ماه اینجا بود ولی دریغ از یک ساعت دیدار. بقیشم که خودتون شاهد هستید من اینجا و مرضیه اونجا هم چنان از هم دور هستیم و در حال حاضر هم به امید روزی به هم رسیدن و در کنار هم بودن روز رو به شب میرسونیم .

                     

 هر موقع که من احساس دل تنگی میکنم لباس مرضیه رو در آغوش میگیرم.

اگر بعضی از قسمت های این ماجرا شما عزیزان رو ناراحت کرد من عذر میخوام.

جا داره که از احساس هم دردی و همراه بودن با ما در همه حال از یکایک شما عزیزان تشکر کنم.

و ممنون که همیشه با حضور همیشگیتون ما رو خوشحال میکنید و ممنون از دلداریهاتون...این هم داستان گذشته ی ما که محمد گلم زحمتش رو کشیده بود...و دستای پر مهرشو میبوسم وحالا از این به بعد اگه خدا بخواد دیگه شروع میکنیم به نوشتن عشقمون و جریاناتی که توی زمان حال برامون اتفاق میوفته...

 هدف ما ناراحت کردن شما عزیزان نبود و خوشحالم از این بابت که داستان عاشقی من و تنها ترین عشقم مرضیه جان خواننده های عاشق و دل پاکی چون شما عزیزان رو در بر داره   جا داره که منم از همین جا به خاطر زحمات بی شمار یگانه عشقم مرضیه جان دست های پر مهرش رو ببوسم و بگم که عزیز دلم در بر داشتن فصل سبز که آغازش از تو سر چشمه میگرفت رو به تو مدیونم.و بدونه تو سرابی در دل کویر بیش نبودم.

                به امید دیدار.به امید دیدار .

          

 ممنون از همه شما عزیزان      دعا فراموش نشه

(محمد)


باز من ماندم و در غربت دل
 حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
 که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
 دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
 یاد آن خنده بیرنگ و خموش
 که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت 
 


 
شنبه 26 فروردین 1385
آغاز فصل سبز...قسمت۱۲

 

                                                       ۷۸۶

 

  دستای سرد و خسته ام..................به تو پناه میاره

چشمای بی فروغم....................میخواد که باز بباره

دلم میگه صداش کن....................بگو میای دوباره؟

بهونتو میگیره ...........................فقط تویی که داره

میگه بازم صداش کن............ یه بوسه از نگاش کن

بگو تو آسمونم.............................فقط تویی ستاره

میخوام بگم دوباره....................بازم پیشم میمونی؟

تا بشنوم صداتو...........................بگم چه مهربونی

فدای تو بشم من ....................آخه چقدر تو ماهی

برای از تو گفتن............................منم و رو سیاهی

دلم میخواد دوباره........................دست تو رو بگیرم

اگر چه جون عزیزه......................تو دست تو بمیرم

فدای اون خنده هات.................غم نشینه تو چشات

قسم به تار موهات...............میام تو عشق پا به پات

 

تقدیم به مهربان همسر گلم مرضیه جان که تنها بهونه زنده بودنمه

تاهمیشه دوست دارم مرضیه جان

شعر از محمد خودت

                 

                  ۷۸۶  

سلام عزیزان حالتون چطوره. خوب هستید با این داستان هفتاد من مثنوی ما چه میکنید؟خوب کاری از دستتون بر نمیاد به جز تحمل کردن

بریم سراغ بقیِّه ماجرا.

آره عزیزان کجا بودیم؟آها توی فرودگاه.گفته بودم که من و مرضیه اون قدر محو هم دیگه شده بودیم که یه دفعه متوجه شدم نگاه مرضیه به طرف دیگه ای افتاد.وقتی به پشت سرم نگاه کردم دیدم که برادر مرضیه کنارم ایستاده.من فکر کنم که برادر مرضیه متوجه موضوع شده بود و برای این که مرضیه موقعیت خودش رو پیدا کنه به سمتش رفت و با خواهرش رو بوسی کرد تا تونسته باشه مرضیه رو از حاشیه پرت کنه.من هم با دیدن برادرش ترجیح دادم که ازشون فاصله بگیرم. بعد از مدتی کوتاه خانواده مرضیه به اتفاق اقوام سالن رو به سمت ماشین های داخل پارکینگ ترک کردن.من همچنان به دنبالشون ولی با فاصله از پشت سرشون میرفتم. مرضیه نمی تونست به من نگاه کنه.این هم اضافه کنم که من به همراه پسر عموم به فرود گاه رفته بودم.قبل از این که مرضیه از محوطه پارکینگ خارج بشه من ماشینم رو از پارکینگ بیرون آوردم تا بتونم دنبالشون برم تا اگه پیش میومد توی راه از توی ماشین هم دیگه رو ببینیم.قرار این قسمت هم از قبل با مرضیه هماهنگ کرده بودیم البته قبل از این که به ایران بیاد.بعد از این که ماشین رو از پارکینگ خارج کردم به پسر عموم گفتم تو ماشین بشین تا من برگردم.و به طرف پارکینگ به راه افتام.منتظر بودم ببینم مرضیه به کدوم یکی از ماشینا سوار میشه.اولین ماشینی که به چشمم خورد ماشین برادرش بودانگار برادر مرضیه قسم خورده بود همش جلوی من ظاهر بشه  ولی مرضیه توی ماشین نبودهمین طور چشمم دنبال مرضیه بود که متوجه شدم مرضیه رو گم کردم.خیلی حالم گرفته شد که این قسمت نقشه خراب شد.در حال دویدن به این طرف و اون طرف به دنبال مرضیه اونم در نا امیدی بودم که انگار یه صدا از غیب به من گفت اگه دنبالش میگردی به طرف راست و به اون ماشین مشکی رنگ نگاه کن.دیدم که آره خودشه مرضیه اونجا تو ماشین نشسته عزیز دلم رو پیدا کردم.

              

 همراه با مرضیه مادرش با خواهر کوچیکترش هم بودن.ماشین هم مال دایی مرضیه بود که خود داییش رانندگی میکرد.مرضیه روی صندلی عقب پشت سر راننده نشسته بود.حالا اونا در حال رفتن منم پیاده با کلی فاصله با ماشین خودم.مثل باد به طرف ماشین رفتم که دوباره گمش نکنم.وقتی به ماشین رسیدم دیگه نفس نداشتم طوری که پسر عموم وحشت کرده بود فکر کرده بود من دعوام شده .از بد شانسی دیر رسیدم و بازم مرضیه رو گمش کردم.آخه میدونید تا من به ماشین رسیدم اونا رفته بودن.پیش خودم حدس زدم که اگه از این راه رفته باشن که حتما رفتن پیداشون میکنم و حدسمم درست از آب دراومد بالاخره بازم عزیزم رو پیدا کردم.دنبالشون توی اتوبان راه افتادم گاهی اوقات هم که فرصت میشد هم دیگه رو به زور میدیدیم.موقع رفتن من تصورم این بود که خانواده مرضیه مستقیم خونه مادر بزرگش برن ولی دیدم که مسیر عوض شد.بعد از گذشتن از چند تا خیابون وارد یه کوچه شدن من هم که نمیدونستم کجا قراره برن.خلاصه وارد کوچه شدم که متوجه شدم وسط کوچه ماشینشون نگه داشت.از اونجایی که اگه منم ماشین رو نگه میداشتم تابلو میشد! به راه خودم ادامه دادم و از کنارشون گذشتم.بعد دوباره از کوچه ای که بالای همون جا قرار داشت به خیابون اصلی برگشتم و دوباره ابتدای همون کوچه ای که مرضیه اونجا بود ماشین رو به فاصله ۱۰۰ متری پارک کردم و چراغ ها رو هم خاموش تا ببینم بعدش چی میشه.انتظارم زیاد طول نکشید که دیدم دوباره سوار ماشین شدن و باز به راه افتادن.منم مثل بازی های دزد و پلیس دنبالشون راه افتادم.این بار دیگه در حال رفتن به خونه مادربزرگش اینا بودن من هم تا نزدیکیه خونه مادربزرگش رفتم و بعد ترجیح دادم که برم خونه چون بیشتر از اون جایز نبود به راهم ادامه بدم.شب باحالی بود سرشار از هیجان بود.مرضیه قرار بود که یک ماه در ایران باشه.من هم به خودم قول داده بودم که توی این یک ماه هیچ جا نرم تا اگه مرضیه فرصت بیرون اومدن رو پیدا کرد در دسترس باشم.از فردای اون شب دیگه تو خونه منتظر تلفن مرضیه بودم تا این که تماس گرفت.بعد از کلی قربون صدقه رفتن مرضیه گفت :فعلا برای بیرون اومدن هیچ فرصتی نیست چون در حال حاضر خونه مادربزرگم هستیم تا خونه خودمون بریم طول میکشه و در ضمن از نظر تلفن زدنم محدودم. بعد از کمی صحبت کردن با هم خداحافظی کردیم.من دوست داشتم با مرضیه بیشتر صحبت کنم ولی آخه چطوری.تا این که به سرم زد یه موبایل بخرم و برسونم به دست مرضیه تا هر موقع که فرصت پیدا کرد تماس بگیره.ولی آخه چطوری این کار رو میکردم از طریق کی موبایل رو به دستش برسونم تا این که وقتی مرضیه دوباره تماس گرفت موضوع موبایل رو باهاش در میون گذاشتم.اولش مخالفت میکرد دوست نداشت توی خرج بیوفتم ولی با سماجت من راضی شد که این کار رو انجام بدم.گفت که: من با دختر عمم صحبت میکنم تو هم موبایل رو برسون به دست اون.من هم بعد از خرید موبایل منتظر دختر عمه مرضیه شدم که با من تماس گرفت و قرار گذاشت من هم سر قرار رفتم و موبایل رو از این طریق به دست مرضیه رسوندم.(جا داره که از دختر عمه مرضیه تشکر کنم چون زمانی که مرضیه ایران بود خیلی برای ما زحمت کشید) دیگه راحت شده بودم مرضیه هر شب موقعی که همه خواب بودن با من تماس میگرفت و تا نزدیکای صبح صحبت میکردیم .اضافه کنم که وقتی موبایل رو به مرضیه رسوندم از خونه مادر بزرگش به خونه خودشون رفته بودن.

   

بعضی شبا من با ماشین میرفتم جلوی خونشون مرضیه هم میومد پشت پنجره اونم طبقه سوم ما اینجوری هم دیگه رو میدیدیم من که از ماشین بیرون میومدم مرضیه من رو خوب میدید ولی من مرضیه رو خوب نمیدیدم.بعضی وقت ها بهش میگفتم که اگه ممکنه چراغ اتاقت رو روشن کن تا من بهتر ببینمت خلاصه بعد از یک ساعت بر میگشتم خونه این شده بود دیدن ما.(البته شاید از نظر بعضی ها اینکارها بچه گانه باشه و خنده دار به نظر برسه ولی کسایی که موقعیت ما رو دارن و با وجود مخالفتهای زیاد مادر و برادر مرضیه خوب میتونن موقعیت ما رو درک کنن؛به قول عمه ی من مثل فیلم های هندی شده بودیم)من همچنان منتظر فرصتی بودم تا مرضیه بتونه بیاد بیرون ولی با گذشتن ۱۰ یا ۱۵ روز هنوز پیش نیومده بود.  یه شب زنگ در به صدا در اومد رفتم دیدم دوستام اومدن، همشون هم ساک به دست. پرسیدم چه خبر کجا باز شال و کلاه کردین؟ گفتن داریم میریم شمال تو هم باید بیای.گفتم من نمیتونم شما برید.خلاصه از اونا اصرار و از منم انکار آخر سر حریفشون نشدم گفتم به شرطی میام که فردا برگردیم اونا هم گفتن باشه حالا حاضر شو فردا هم بر میگردیم.ته دلم راضی نبود برم آخه احتمال میدادم که شاید در غیاب من مرضیه بتونه بیاد بیرون اون موقع با نبودن من فرصت رو از دست بدیم.خلاصه رفتم و فردای اون روزم کلاه گذاشتن سر من بد بخت و نیومدن. من خودم فردای اون روز خواستم که برگردم همش دلم شور میزد اصلا خوش نمیگذشت ولی نذاشتن.روز بعدش که دو روز بعد میشد راه افتادیم به طرف تهران تقریبا سا عت ۷ شب بود که رسیدم خونه. چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم تلفن زنگ میزنه گوشی رو برداشتم دیدم مرضیه است.شروع کردیم به صحبت کردن مرضیه گفت :محمد تو کجایی آخه؟ من از صبح تا حالا صد بار زنگ زدم.گفتم: چطور مگه عزیز دلم گفت:من امروز از صبح تا ساعت 5 بعدازظهر میتونستم بیرون باشم.یه فرصت مناسب رو از دست دادیم.من رو بگی.... زدم تو سر خودم و ماجرای شمال رفتن مسخره رو براش تعریف کردم.بعد از خدا حافظی دنیا رو سرم خراب شد اونقدر گریه کردم که حد نداشت.همش به خودم لعنت میفرستادم که چرا رفتم کاش پام میشکست و نمیرفتم.آخه اینم شد شانس دقیقا همون روزی که من نبودم مرضیه میتونسته بیاد بیرون آخه چرا باید این طور میشد چراااااااااااااااااااا خدایااااااااااااااااا

خوب گله و شکایت دیگه بسه به اندازه کافی سرتون رو به درد اوردم شرمنده.

دوست دارم مرضیه جان دوست دارررررررررررررررررررررررم.......

ادامه این ماجرای پر هیجان هم باشه برای بعد.دیدین سر قولم موندم و زود آپ کردم

ممنون از همه شما عزیزان محتاجیم به دعا (محمد)


 
جمعه 18 فروردین 1385
آغاز فصل سبز...قسمت۱۱

                                       

                  ۷۸۶

سلام دوستای خوب و مهربون.با این که ۱۸ روز از بهار 85 میگذره ولی منم به سهم خودم سال نو و این عید باستان رو به یکایک شما عزیزان در هر کجا که هستید تبریک عرض میکنم.امید آن است که در سال جدید با صبر و بردباری به تمام آرزوهای زیباتون رسیده و همچنان در عشق یکه تاز باقی بمونید. در ضمن از بابت دیر آپ شدن پوزش بنده رو پذیرا باشید علتش هم مسافرت طولانی مدتم بود.

مرضیه جان تا همیشه دوست دارم

بگذریم اگه به خاطر داشته باشید من و برادر مرضیه حرف های آخرمون رو به هم دیگه زده بودیم و تا به امروز هیچ گونه تماس یا ارتباطی بین ما بر قرار نشد.مرضیه هم با سماجتی که به خرج داده بود مانع از قطع رابطه مون شده بود.در طول این مدت مادر مرضیه و برادرش به هر طریقی مرضیه رو تو منگنه قرار میدادن ولی باز به نتیجه دل خواه نمیرسیدن.

 برادر مرضیه  هم دیگه کاراش رو در ایران انجام داده بود و یواش یواش داشت راهی سفر میشد که بره پیش خانوادش.همین طور هم شد و برادر مرضیه  به فنلاند رفت.من از رفتنش  خیلی نگران بودم که نکنه یه وقت مانع از ارتباط من و مرضیه بشه که شکر خدا این اتفاق صورت نگرفت. البته برادر مرضیه  خواست که این کار انجام بشه ولی تیرش به سنگ خورد خوشبختانه به این صورت که:

...یه روز وقتی برای صحبت کردن با مرضیه در حال چت کردن بودم مرضیه با لحن ناراحتی شروع به صحبت کرد.پرسیدم مرضیه جان اتفاقی افتاده؟گفت:نمیدونم از خودت بپرس.گفتم:مرضیه جان متوجه منظورت نمیشم میشه واضح تر توضیح بدی؟گفت:یعنی تو نمیدونی چی شده؟ با حالت گیج و گنگ بودن گفتم نه و در پاسخ مرضیه گفت: همین مونده بود که عکس من  توی جاهایی که مارو میشناختن پخش بشه.من هاج و واج مونده بودم که مرضیه از چی داره صحبت میکنه محل آشنا چیه پخش عکس کدومه پرسیدم مرضیه از چی داری حرف میزنی این حرف ها رو کی بهت گفته آخه مگه میشه همچین کار احمقانه ای از من سر بزنه؟(اینم اضافه کنم که اون موقع برادر مرضیه در فنلاند بود)گفت: برادرم گفته این پسره تمام عکس هایی که دستش داری بین افرادی که ما رو میشناختن پخش کرده و چند تا از دوستام برای من این عکس ها رو از طریق میل فرستادن.تا مرضیه اسم داداشش رو رو آورد من فهمیدم که از کجا آب میخوره.چند وقت قبل مرضیه از طریق ایمیل چند تا از عکس های خودش رو که من ازش در خواست کرده بودم برای من فرستاد.داداشش هم که همچنان به دنبال راهی برای به هم خوردن رابطه ما بود پسورد من و مرضیه رو بدست آورده بود.با وارد شدن به ایمیل من تمام عکس هایی که مرضیه برای من فرستاده بود رو دیده بود و بعدشم به مرضیه گفته بود که این پسره تمام عکسهاتو پخش کرده مرضیه گفته بود این غیر ممکنه .برادرش هم گفته بود که اگه باور نداری من نشونه همه عکسها رو بهت می دم . و از اونجایی که همه عکس ها رو دیده بود شروع کرده بود به مرضیه توضیح دادن مرضیه هم وقتی دیده بود نشونه ها درسته کلی گیج شده بود از طرفی میدونست این کار از من بعید و از طرف دیگه مونده بود چی جوری این عکس ها رو به دست اورده که مرضیه هم پس از مدتی پسورد برادرش رو  پیدا میکنه و میبینه  اصلا میلی بهش زده نشده و بعد از مدتی خلاصه با روشن شدن واقعیت مرضیه متوجه شد که نه تنها من این کارو نکردم بلکه اصلاً هیچ عکسی پخش نشده .فقط برادر مرضیه تیری توی تاریکی انداخته بوده که شاید به هدف برخورد کنه  و از اون به بعد از مرضیه خواستم که در مورد من از طریق هیچکس هیچ حرفی را باور نکنه و این تجربه ی خوبی بود برای بعدها...

                                                                                        

 

رابطه من و مرضیه با تمام مشکلاتی که داشتیم

همچنان پا بر جا بود و ما به عشق روزی دوباره در 

 کنار هم بودن روزامون رو به شب میرسوندیم.

 

 

 

 

 

به روزی که به تمام آرزوهامون رسیده باشیم شب و روزمون رو به سر میبردیم.

                 

 ناگفته نماند که برادر مرضیه  قبل از رفتن به اونجا در مورد من به مرضیه گفته بود که : من از محمد عکسهایی دارم که اگه ببینی خودت همه چیزرو متوجه می شی که با چه کسانی کجا رفته و چه کارایی انجام داده. مرضیه به داداشش گفته بود اگه راست می گی باید ثابت کنی که داداشش در جواب به مرضیه گفته بود هر وقت اومدم اونجا عکسها رو هم با خودم می یارم . بعد از رفتنش به اونجا  مرضیه ازش خواسته بود که عکسهای من رو بهش نشون بده که برادرش از اونجایی که هیچ عکسی وجود نداشت به مرضیه گفته بود ... عکساش اونقدرناجوره که من شرمم مییاد  نشونت بدم و به این صورت از نشون دادن عکسهایی که اصلاً وجود نداشت طفره رفته بود.با وجود اتفاقی که قبلا پیش اومده بود مرضیه هیچ یک از حرف های داداشی رو باور نکرده بود

 بعد از چند ماه برادر مرضیه  به اتفاق پدرش به ایران برگشت تا با پدرش به خواستگاری شخصی که از قبل دوسش داشت ودر نظر گرفته بود که در ایران ساکن بودن برن.بعد از مراسم خواستگاری که شکر خدا به توافق رسیده بودن برادر مرضیه  در ایران موندگار شد و پدر مرضیه به فنلاند برگشت.قرار بر این بود که تابستان 84 یعنی شهریور ماه مرضیه و خانوادش برای مراسم عقد کنون داداشی به ایران سفر کنن.من اون روزا خیلی خوش حال بودم که بعد از 2 سال مرضیه رو میخواستم ببینم.همش لحظه شماری میکردم.بر عکس لحظه های انتظار به حدی به کندی میگذره که آدم رو تا مرز جنون میکشه. بالا خره لحظه ی دوست داشتنی و به یاد موندنی هم از راه رسید.من از قبل ساعت پرواز و فرود رو از مرضیه پرسیده بودم تا زمانی که وارد ایران میشه به فرودگاه برم و ببینمش.اگه اشتباه نکنم ساعت 9 شب قرار بود پروازشون به زمین بشینه.من با تمام شوقی که داشتم زود تر سر قرار حاضر شدم.من از دو هفته قبل از اومدن مرضیه، به فرودگاه رفته بودم و بهترین جا رو که بشه هم دیگه رو خوب ببینیم در نظر گرفته بودم.و به مرضیه گفته بودم که کجا میخوام وایسم.زمانی که وارد فرودگاه میشدم خیلی دلهره داشتم .به اون لحظه ای فکر میکردم که اگه با برادر مرضیه  رو در رو بشم چه اتفاقی میوفته.دلم رو زدم به دریا و به چیزی جز خود مرضیه فکر نکردم.اولین کسی که دیدم سعید (دایی مرضیه) بود.با هم احوال پرسی کردیم و بعد از کمی گپ زدن از هم جدا شدیم چون که صورت خوشی نداشت ما رو با هم میدیدن.من هم رفتم به محل قرار... پشت شیشه های سالن انتظار

 

                                                                

از شانس بد توی اون همه پرواز تنها پروازی که

 با تاخیر به زمین نشست پرواز مرضیه بود .

دیگه چیزی نمونده بود سکته کنم. مثل اسفند روی آتبش بودم.

یجا نمیتونستم بمونم همش قدم میزدم.جالب اینجا بود که توی این مدت که در فرود گاه بودم اصلا برادر مرضیه  رو ندیدم.                                              

تقریبا پرواز با 1ساعت و 30 دقیقه تاخیر مواجه شد.

بالاخره پرواز به زمین نشست و خیال من از این بابت راحت شد

                

این دفعه دلهرم برای دیدن مرضیه بود.حالا همه مسافرا به طرف سالن میان به جز مرضیه تا این که... بعد از کمی انتظار چشمم به پدر مرضیه افتاد که جلو تر از همه حرکت میکرد.و بعد مرضیه و مادرش رو دیدم یه حال عجیبی بهم دست داد به خدا قابل بیان نیست یه حس خیلی قشنگی بود.گریه ام گرفته بود رو پاهام بند نبودم دستو پام میلرزید.مرضیه من رو از پشت شیشه دید اونم دست کمی از من نداشت.وقتی که از درب وارد سالن شدن اقوامشون که برای استقبال اومده بودن دورشون رو گرفتن.منم گفتم که هرچه بادا باد برم جلو از نزدیک ببینمش.رفتم جلو و دیدم که مرضیه هم مثل من چشمش به دنبال پیدا کردن منه.من دقیقا جلوی چشماش در فاصله 1متری بودم ولی من رو نمیدید چون فکر نمیکرد تا این حد نزدیکش اومده باشم.تا این که یه دفعه چشمش به من افتاد.هر دوتامون محو هم دیگه شده بودیم طوری که اقوام مرضیه وقتی صداش میکردن اصلا متوجه نمیشد.تا این که متوجه شدم نگاه مرضیه از من جدا شد و به سمت دیگه ای افتاد.وقتی برگشتم و پشت سرم رو دیدم متوجه حضور برادر مرضیه  شدم که کنار من ایستاده بود...

ادامشم به زودی آپ میکنم عزیزان ممنون از محبت های شما دعا مثل همیشه فراموش نشه (مرضیه و محمد)


عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...
 
 
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 94294


Powered by BlogSky.com