* بوسه ی تقدیر*
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
Image hosting by TinyPic
عاشقانه های گذشته
موضوع بندی

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker
 
یکشنبه 28 اسفند 1384
سال ۱۳۸۵مبارک...

               

                                                                       

                                                   ۷۸۶

                   

محمد گلم...عزیزم عیدت مبارک عشق من........

این عید و سال ۸۵ رو به همه ی دوستای خوب و مهربونمون که تو این سالی که گذشت همیشه با ما همراه بودن وشریک خاطره های غم و شادیمون بودن تبریک میگیم...و امیدوارم که امسال برای همه ی شما دوستای گلمون سال خوبی و خوشی و صحت و سلامت و وصال باشه...به دور از هر غم و غصه و هجران و فراق.....

مخصوصا به گل زندگیم به همه ی بود و نبودم....زندگی من...تو که حالا شدی همه ی وجودم...۱ سال گذشت و حالا ۱ سال به تو عزیزم نزدیکتر شدم و فقط و فقط همینه که باعثه خوشحالی منه...

یعنی امسال همون سالی که قراره بهم رسیم....واااای یعنی میشه؟؟؟!!یعنی بالاخره خدا صدامون میشنوه؟؟!!

عید و امسال عیدی ندارم...

چند ساله که عیده ولی عیدی ندارم...اخه تو این برف و یخبندون اینجا عید معنی نمیده...اصلا بهاری در کار نیست..نه بوی بهاری میاد نه بوی عیدی...هنوز کلی مونده تا درختا زنده بشن...همه جا یخبسته اس....

نه بهار زندگیم کنارمه...همون بهاری که وقتی اومد تو زندگیم ، زندگیم شد پر از شکوفه های قشنگی که تو این دنیای مادی لنگه نداره...بهاری که زندگیم رو با عشقش بذر افشانی کرده...بهاری که دلم میخواد براش بمیرم....

خدای خوبم پس عیدی من چی مشه؟؟؟؟؟؟؟؟پس عیدی منو کی میخوایی بدی...میدونم عیدیم خیلی زیاده...ولی خدای مهربونم تو خودت بزرگ و مهربونی و فقط خودت میتونی عیدیم رو بدی...پس عیدیم رو بده تا منم با عیدیم عید رو جشن بگیرم...تا منم بتونم عید رو مثل بقیه حس کنم.......

                                                                                                                                        

گلم...دنیای من...تو این سال جدید سلامتی و خوشی و موفقیت تو رو از

خدا میخوام که از هرچیزی تو دنیا برام باارزشتره...یعنی اون روز میرسه

که ما سر سفره ی هفت سین با هم عید رو جشن بگیریم...واولین تبریک

عید رو به تو عزیز زندگیم بگم و در اغوشت بتونم قشنگی عید رو حس

کنم.....وااااااای خدای خوبم...زودی بده دیگه عیدیمو....

 

 نمیخوام از غم و غصه بنویسم به هر حال عید و خوشحالی و شادی.......

ولی هرکاری میکنم نمیتونم عید رو حس کنم....اخه همه ی زندگیم که کنارم نیست.....همه ی وجودم نیست....

خیلی سخته ادم از عشقش دور باشه تو این برف و یخبندون هم باشه...اخه خودتون قضاوت کنید دیگه عیدی میمونه برای ادم؟؟!!!

 به قول محمد گلم ، غم و غصه مثل کار میمونه هیچ وقت تموم نمیشه...پس بی خیالش....

بیایین هممون سر سفره ی هفت سین برای همه ی عاشقا ارزوی وصال و عشقی جاودان و صحت و سلامت در کنار خانواده های عزیزشون داشته باشیم...

راستی دوستای گلمون ما از شما هم عیدی میخوایی هاااااااااااااااا....یادتون باشه...عیدی ما دعا برامون سر سفره ی هفتسینه...پس عیدی ما یادتون نره هاااااااا.......

با ارزوی ۱۲ ماه شادی ، ۵۲ هفته خنده ، ۳۶۵ روز سلامتی ، ۸۷۶۰ ساعت عشق ، ۵۲۵۶۰۰ دقیقه برکت ، ۳۱۵۳۰۰۰ ثانیه دوستی برای همه ی شما.......

این هم لینک برای سال نو و اینم یه لینک دیگه برای عید...تقدیم به شما عزیزان.......

پ.ن:دوستای خوبمون این سایت بلاگرولینگ سایت خوبیه برای مطلع شدن از اپ کردن دوستاتون....شما در این سایت عضو میشید و لینک دوستانتون رو قرار میدید و بعد بهتون کد میده که این کد رو در ویرایش قالبتون می ذارید...امکان پینگ کردن هم داره...به این صورت که وقتی پینگ میکنید دوستانی که شما رو لینک کردن از به روز شدن شما مطلع میشن...اینو گفتم که دیگه از اینکه بعد از اپ کردن یه سری به همه اطلاع بدی راحت شین که مال عهد قجریه اینکار...البته یه سایت دیگه هم به نام بلاگرد برای اینکار هست  ... از این به بعد من خبر اپ کردنمون رو از طریق پینگ کردن بهتون میدم...نه از طریق کامنت توهمه ی وبلاگا...که مال لویی شانزدهمه....باز هم اگه سوالی داشتین من در خدمتم........

پ.ن:راستی دوستای گلمون ما ادامه ی داستانمون رو اگه خدا بخواد بعد از تعطیلات عید مینویسیم.........

امیدوارم که تعطیلات عید به همه ی شما خوش بگذره....مخصوصا به تو عزیز زندگیم به تو که همه ی زندگی منی............


 
شنبه 20 اسفند 1384
آغاز فصل سبز...قسمت۱۰

   

                                      ۷۸۶

 

باز هم عمری باقی موند تا بتونم عرض ادبی دوباره به خدمت یکایک شما عزیزان داشته باشم. سلام به همه شما خوبان. باید بگم با محبتی که به ما دارید مثل همیشه ما رو شرمنده خودتون کردید.چیزی برای گفتن ندارم به جز یک دنیا آرزو برای شما عزیزان.

خوب کجا بودیم اگه گفتید؟ بله درسته همون جایی که من قرار بود با (برادر خانوم عزیز) صحبت کنم.رفتم کنارش و غیر مستقیم همه جریان رو به این صورت براش توضیح دادم گفتم: من شخصی رو دوست دارم.یعنی اونم من رو دوست داره.در حال حاضر ما از هم دوریم از روزی میترسم که به هم نرسیم نمیدونم خانوادش من رو بپذیرن یا نه و...کلی حرفهای دیگه.احساس کردم که برادر مرضیه  کاملا متوجه منظور من شده بود.بعد از کمی مکث  گفت:آیندت روشن راهت رو ادامه بده حتما به هدفت میرسی مهم این که شما هم دیگه رو دوست دارید.اطمینان داشته باش خانوادشم کمکت میکنن صد در صد.منم حس کردم  غیر مستقیم حرفش رو به من رسوند.احساس خوشبختی میکردم با خودم گفتم 80% مشکلاتم حل شد.ساعتی بعد از سعید خدا حافظی کردم و برادر مرضیه  من رو با ماشین تا خونه رسوند.از خوشحالی اصلا متوجه نشدم کی به خونه رسیدم.با رو بوسی از هم جدا شدیم و شب رو به یاد عشقم عشقی که حالا بیشتر حس میکردم بهم نزدیک تر شده به صبح رسوندم.

 از این ماجرا چند روزی گذشت تا این که یه روز ورق برگشت و همه چیز چهره دیگه ای به خودش گرفت.در تماسی که با مرضیه داشتم گفت:محمد داداشم یه حرف هایی به مامانم زده و مامانم پاشو تو یه کفش کرده که ما رو از هم جدا کنه.گفتم آخه چرا؟ گفت :نمیدونم از خودش باید بپرسیم.حالا بریم ببینیم برادر مرضیه  چی گفته بود. برادرش بعد از اون شب که از هم جدا شده بود اومده بود از من تحقیق کنه.در اصل از آدم حسابی تحقیق نکرده بود و از کسی تحقیق کرده بود که از من خوشش نمی یومده و از نزدیکان خودشون بوده.اون شخص هم به برادر مرضیه گفته بود که محمد معتاد الافه مواد مصرف میکنه و خیلی چیزای دیگه.برادر مرضیه  هم که انگار بدش نمی یومده ما از هم جدا شیم یک طرفه قضاوت و پیش داوری کرده بود موضوع ساختگی ودروغی رو با مادرش در میون میذاره با کمی چاشنی اضافه و سس فراوان و همه چیز خراب میشه.بعد از مدتی برادر مرضیه  به اتفاق دوستش عباس که قبلا بهش اشاره کرده بودم با من تماس گرفت.عباس هم این وسط سو استفاده میکنه و برادر مرضیه  رو بیشتر آتیشی کرده بود.در اون تماس تلفنی اول عباس مثل بادمجونی که خودش رو قاطی میوه ها میکنه با من صحبت کرد و گفت:تو میدونی برادر مرضیه  وقتی فهمید اون شخصی که دوسش داری کی بوده چقدر از دستت شاکی شده...میدونی دو تا خانواده رو به هم ریختی...میدونی پدر مرضیه از ناراحتی کارش به بیمارستان کشیده شده...میدونی مادر مرضیه شب و روز گریه میکنه...به نفعته که مرضیه رو فراموش کنی وگرنه بد میبینی دوست داری بیان ببرنت و سرت رو بکنن زیر آب طوری که کسی نفهمه حتی خانوادت؟خلاصه که من رو تهدید به مرگ کرد.من اولش نگران پدر مرضیه شدم.به عباس گفتم که تو بهتر خودت رو قاطی نکنی مرضیه هم پدر داره هم مادر هم بزرگ تر تو خودت رو ضایع نکن و بعدش از عباس خواستم گوشی رو بده به برادر مرضیه ؛برادر مرضیه  هم گوشی رو گرفت و با نقشه هایی که از قبل با عباس هماهنگ کرده بودن شروع به صحبت های تکراری عباس کرد.چیزی به برادر مرضیه  نگفتم و با ناراحتی گوشی رو قطع کردم.فردای اون شب موضوع رو به مرضیه گفتم و پرسیدم مرضیه پدرت کارش به بیمارستان کشیده شده؟گفت نه گفتم:  مامانت کارش شده گریه؟ گفت نه ولی از وقتی که داداشم با مامانم صحبت کرده مامانم همش غر میزنه و مخالفت میکنه ولی بقیش دروغ هم حال بابام خوبه هم مامانم اصلا بابام از این ماجرا خبر نداره.گفتم مرضیه من رو تهدید به مرگ کردن گفت:کی؟ گفتم:داداشت و دوستش عباس.مرضیه با ناراحتی گفت: عباس غلت کرده به اون چه ربطی داره. خلاصه مرضیه که الهی قربونش برم پاش رو تو یه کفش کرد که مامان من دست از محمد نمیکشم.مادرش حتی قرار بود کامپیوتر مرضیه رو ازش بگیره ولی به خاطر مبارزه مرضیه نتونسته بود.

در ضمن به خاطر اون تهدید به مرگ من به مادرش و به گوش داداشش رسونده بود که اگه یه تار مو از سر محمد کم بشه کاری میکنم که خودتون پشیمون بشید.الهی فدای اون همه فدا کاریاش بشم من.بعد از چند روز با برادر مرضیه  تماس گرفتم و حرف های آخرم رو بهش زدم گفتم که: مشکل سر چه چیزیه؟گفت: این وصلت نه به درد تو میخوره نه به درد ما من خواهر خودم رو بهتر میشناسم خیلی پر توقع هستش تو نمیتونی خواسته هاش رو بر آورده کنی خواهر من بیشتر عمرش رو خارج از کشور گذرونده با تو نمیتونه زندگی کنه.در ثانی تو سر کاری مرضیه تورو سر کار گذاشته دو روز دیگه وقتی یکی بهتر از تو اومد خواستگاریش به راهتیه آب خوردن تورو کنار میذاره.اون الان روش نمیشه بهت بگه .من دلم برای تو میسوزه خواهر من که ضرر نمیکنه دخترا همشون مثل همن به نفعته که فراموشش کنی از اون گذشته ممکنه به قیمت جونت تموم بشه و....خیلی حرفای پوچ دیگه.در جواب به برادر مرضیه  گفتم که من فکر نمیکنم حرفای تو پایه و اساسی داشته باشه اگه خواهان قطع رابطه هستی بهت پیشنهاد میکنم که با مرضیه صحبت کنی حرف زدن با من فایده نداره چون که نرود میخ آهنی در سنگ من نمیخوام رابطه رو قطع کنم تا جون دارم تو این بازی خودم رو کنار نمیکشم در خصوص مردنمم بگم که من تو زندگیم همیشه باخت دادم مردن و موندنم مهم نیست سعی نکن من رو از مردن بترسونی اصلا برام مهم نیست سرم هم به خاطر مرضیه میدم.پس بهتر مرضیه رو راضی کنی که رابطه ما قطع بشه اونم باید تو چشمام نگاه کنه و بهم بگه با پیغام و پسغام هم قبول نیست از من نخواه که شرمنده میشم از دست من خارجه من بهتر از تو مرضیه رو میشناسم اون تا حالا خودش رو برای من بالا نگرفته مرضیه من رو به خاطر خودم می خواد نه به خاطر مادیات و خیلی چیزای بی اساس دیگه وبعدش خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم.

                    

شما دوستای عزیز هم دیگه من رو نزنید بابا این دفعه جای حساس کات نکردم دیگه پسر خوبی شدم البته قول نمیدم هاااااااااااا

ممنون از همه        دعا مثل همیشه فراموش نشه (محمد)


 
جمعه 12 اسفند 1384
آغاز فصل سبز...قسمت۹

 

                   ۷۸۶

سلامی دوباره به یکایک شما عزیزان.بیش از این پر حرفی نمیکنم و بریم که بپردازیم به بقیهُ ماجرا.

تا اونجایی که به خاطر دارید تلفن زنگ خورد من گوشی رو برداشتم و دیدم کسی توش نیست.بعد از چند ثانیه دیدم که یه صدای مهربون همیشگی ولی خسته از اون طرف خط به گوشم رسید.گفت: الو سلاااااااااااااااام.من خشکم زده بود گفتم:

سسسسسسلام عزیززززززززززززم تو کجایییییییییییییی؟  در حالی که بغض گلوم رو فشار میداد به مرضیه گفتم که گوشی رو نگه دار تا من برم توی اتاق.رفتم و دو باره شروع کردیم به حرف زدن گفتم:تو کجایی مرضیه جان دیگه کم کم داشتم دق میکردم.مرضیه تموم مشکلات رو برام توضیح داد که خیلی تلاش میکرده با من تماس داشته باشه  تا به اون موقع نتونسته بود تماس بگیره.به دلیل وصل نبودن تلفن و اینترنت.

هر دو تامون با گریه صحبت میکردیم.اون شب از گریه حسابی خالی شدیم و یکی دیگه از اون شبای به یاد موندنی برای من بود(البته برای هر دوتامون)در آخر یادم افتاد که ای دی مرضیه رو بگیرم و بعدش با هم خدا حافظی کردیم.خیلی برام عزیز بود بعد از مدت ها دوری نمیدونید که چقدر لحظه شیرینیه.اون شب پسر عموم و چند تا از دوستای نزدیکم رو از خوشحالی بردم رستوران و به قول معروف سور دادم.دوستام می گفتن که خانومت کی تماس میگیره تا دوباره سور بدی واقعا شب خوبی بود.جونم براتون بگه که فردای اون روز رفتم کافی نت و برای مرضیه آف گذاشتم وجوابشم  رومیرفتم و میدیدم. خیلی خوش حال بودم از این که بالا خره یه پل ارتباطی بین من و مرضیه به وجود اومده بود.

رفت و اومد من تو کافی نت هم چنان ادامه داشت طوری که قرار میذاشتیم سر ساعت مشخص شده ای با هم صحبت کنیم تا این که دیگه از این رفت و امدها خسته شدم به خاطر این که نمیتونستم با مرضیه راحت صحبت کنم. دوست داشتم راحت تر باشم تا بتونم عشقولانه تر با هم حرف بزنیم.ولی نمیشد آخه همیشه شلوغ بود.به این فکر افتادم که برای خودم یه سیستم تهیه کنم.اون روزا دستم نسبتا  خالی بود و این عذابم میداد.خلاصه با هر مشکلاتی که بود یه سیستم خریداری کردم.(عشق دیگه کاریش نمیشه کرد قدرتش خیلی زیاد اگه پاش بیوفته کوه رو هم جا به جا میکنه قدرت عشق از قدرت خدا به اندازهُ یه بند انگشت کمتر البته واقعیش)

 بگذریم.روزی که سیستم وارد خونه شد بازم خیلی شیرین بود.مثل هر روز رفتم سر قرار و مرضیه هم اومد.بهش گفتم که الان دارم از خونه باهات صحبت میکنم حالا دیگه با خیال راحت میتونستم قربون صدقش برم.               قربونش برم فداش بشم الهیییییییییییییییییییی .        راستی اینم اضافه کنم که از اون شبی که من با دایی مرضیه (سعید) صحبت کرده بودم بینمون رفت و آمد پیش اومده بود طوری که من خونشون میرفتم.سعید دیگه خبرها رو از من میگرفت.گردونه بر عکس شده بود. عارضم به خدمتتون که رابطه اینترنتی ما همچنان ادامه داشت. شبا با هم از ساعت 2 به وقت ایران حرف میزدیم تا صبح.بعضی وقتا متوجه روشن شدن هوا نمیشدم.یه شبایی هم که یکیمون خواب میموندیم اون یکی تا صبح خواب نداشت.خیلی به هم وابسته ایم. بگذریم مرضیه یک برادری داره به نام ........ وقتی که خونواده مرضیه به فنلاند سفر کردند برادر مرضیه  در اصفهان دانشجو بود و مشغول تحصیل.قرار بود که بعد از تموم شدن درسش بره پیش خونوادش.از اونجایی که رابطه من با سعید به جایی رسیده بود که من خونشون میرفتم یه روز جمعه  زمستونی که هوا هم ابری بود من تونستم برادر مرضیه  رو ملاقات کنم.به این صورت که قرار شده بود من به اتفاق خانواده سعید برای تفریح بریم آبعلی برف بازی.سعید اول اومد دنبال من و بعدش با هم رفتیم جلوی خونشون.به صورت اتفاقی برادر مرضیه  هم اونجا بود.منتظر حضورش بودم یه حس عجیبی سراسر وجودم رو فرا گرفته بود. به خاطر این بود که فکر میکردم مرضیه رو حس میکنم. بعد از کمی انتظار دیدم که آخرین نفر از در خونه اومد بیرون.یه بارونی سورمه ای پوشیده بود.ادب حکم میکرد از ماشین پیاده بشم.به برادر مرضیه  خودم رو معرفی کردم و با هم آشنا شدیم.همش دوست داشتم به صورتش نگاه کنم توی چهرش مرضیه رو میدیدم.حس میکردم برادر مرضیه از ماجرا خبر داره.رفتارش با من خیلی خوب و محبت آمیز بود.این به من آرامش میداد.اون روز گذشت شب همون روز همه چیز رو برای مرضیه تعریف کردم.ملاقات من با برادر مرضیه  بعد از چند وقت برای بار دوم و آخرین بار تکرار شد و این بار هم برای تفریح بود که به فشم در یک سفره خانه سنتی رفته بودیم.شب هم همگی خونه سعید جمع شدیم.من خیلی دلم میخواست یه جورایی به برادر مرضیه  حرف دلم رو برسونم ولی نمیتونستم.آخر شب توی یه فرصت مناسب که با برادرش تنها شدم دلم رو زدم به دریا و شروع کردم به صحبت کردن  گفتم که............فعلا تا اینجا رو داشته باشید تا بعد

باز هم از همهُ شما عزیزان ممنونم که به ما لطف دارید و مطالب رو دنبال میکنید

با آرزوی روزهای رهایی برای شما عاشقای دل پاک

دعا فراموش نشه ( محمد )


 
جمعه 5 اسفند 1384
اغاز فصل سبز...قسمت۸

                                            ۷۸۶               

سلام به همگی شما دوستان عزیز.بازم مثل همیشه دیر آپ کردم و دوستای با محبتمون رو چشم انتظار گذاشتم.باور کنید همش تقصیر گرفتاری.از همتون پوزش رو خواهانم.خدمت همهُ وجودمم مرضیه جان سلام و خسته نباشی عرض میکنم که با مهربونیاش همیشه منو غرق شرمندگی میکنه دوست دارم همیشه عزیز دلم.

خوب دیگه بریم سر بقیه داستان عاشقونمون.تا اونجایی که مرضیه سفر کرد رو خدمتتون عرض کردم.و حالا بعد از سفرش که چی شد رو بگم.

 

جونم براتون بگه که بعد از سفر مرضیه وضع روحی من خیلی به هم ریخت.دو ماه از رفتن مرضیه گذشته بود ولی همچنان ازش خبری نداشتم.مرضیه اون سردنیا در انتظار و منم این سر دنیا .

  

تازه اون موقع بود که فهمیدم اگه آی دی مرضیه رو گمش نمیکردم چقدر به دردم میخورد.دیگه طاقتم به سر اومده بود داشتم دق میکردم که زد به سرم برم دم خونهُ دایی مرضیه تا حد اقل از اون خبر بگیرم ولی آخه به چه بهونه ای.نمیدونستم چی باید بگم.بالاخره از اونجایی که خیلی فشار روحی داشتم دل رو زدم به دریا و این کار رو انجام دادم. رفتم جلوی خونه داییش ولی نمیدونستم زنگ کدوم واحد رو باید بزنم.اول از زنگ طبقه پایین شروع کردم گفتم هرچه بادا باد.زنگ رو زدم و بعد از چند لحظه یه خانوم اومد جلوی درب که مادر بزرگ مرضیه بود.بعد از سلام و احوال پرسی گفتم که: ببخشید که مزاحم شدم من با آقا سعید کار داشتم زنگه واحدشون کدومه؟گفت که چند لحظه صبر کنید الان صداش میکنم.مادر بزرگ مرضیه که زن مهربونی بود رفت و سعید (دایی مرضیه) رو صداش کرد اونم اومد جلوی درب.نا گفته نمونه از قبل اشنایی مختصری با داییش داشتم.سعید از دیدن من خیلی تعجب کرده بود آخه سابقه نداشت که با هم چنین برخوردی داشته باشیم.بعد از کمی صحبت گفتم که آقا سعید کی وقتت آزاد میخوام راجع به موضوعی با هم صحبت کنیم گفت: فردا شب خوبه گفتم: آره چرا که بد.بگذریم فردا شبم با تمام سختی هاش از راه رسید و من رفتم دنبال سعید.با هم رفتیم بیرون تو ماشین که بودیم همش چرت و پرت میگفتم نمیدونستم از کجا باید شروع کنم.منتظر یه موقعیت خوب بودم سعید هم که تا حدودی بو برده بود میخوام راجع به چی صحبت کنم.اون شب سعید رو بردم به یک رستوران سنتی.بعد از صرف شام سعید گفت خووووووب کارت چی بود؟ دیگه نمیتونستم طفره برم خودم رو جمع و جور کردم ودر حالی که سرم رو انداخته بودم پایین گفتم که راستش آقا سعید منمنمنمنمن من مرضیه رو دوسش دارم یعنی ما هم دیگه رو دوست داریم.منتظر عکس العمل سعید بودم که دیدم زد زیر خنده و گفت:مرضیه که بچه است با خندیدنش از طرفی خوشحال شدم که درکم کرده و از طرفی بدم اومد.بهش گفتم که آقا سعید منم منظورم این نبود که همین الان قراره ازدواج کنیم.در ضمن آقا سعید علت این که من از شما خواستم امشب اینجا باشید اینه که از زمانی که مرضیه رفته هیچ خبری ازش ندارم.میخوام بدونم که شما ازشون خبری دارید که من رو از نگرانی دراره؟ سعید بعد از کمی مکث گفت:راستش چند روز پیش بود که تماس داشتیم حالشون خوبه هنوز تلفن و اینترنتشون وصل نشده از بیرون تماس میگرفتن.خیالت راحت باشه تلفنشون که وصل بشه اولین تماس رو با تو میگیره. اینم اضافه کنم که سعید از جریان من و مرضیه دورادور با خبر بود ولی من تا به اون شب بند رو آب نداده بودم. تازه اون شب بود که من یکم با آرامش خوابیدم.خیالم راحت شد که مرضیه بالاخره با من تماس میگیره.بی خبر موندن من از مرضیه تا نزدیک به 3 ماه طول کشید.

    

جای من همیشه کنار تلفن بود از جام جم نمیخوردم.سومین ماه از رفتن مرضیه رو پشت سر میذاشتم که به یه مسافرت 7روزه رفتم.از مسافرت که برگشتم سا عت 7 شب بود به خاطر خستگی راه رفتم که بخوابم 5دقیقه نگذشته بود که دیدم تلفن به صدا درومد.لرزه تمام وجودم رو در بر گرفته بود این صدا خیلی برام آشنا بود.از جا پریدم و سریع گوشی رو برداشتم گفتم:بله....دیدم هیچ جوابی نمیاد تا خواستم گوشی رو قط کنم دیدم که یه دفعه.....ادامشم باشه برای مرتبه ای دیگر

ممنون از همهُ شما عزیزان دعا فراموش نشود


عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...
 
 
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 94282


Powered by BlogSky.com