* بوسه ی تقدیر*
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
Image hosting by TinyPic
عاشقانه های گذشته
موضوع بندی

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker
 
سه شنبه 25 بهمن 1384
روزت مبارک عشق من...

 

            

محمدم...عشقم...همه ی زندگیم...این روز عشق رو به تو یگانه عشق اسمونیم تبریک میگم...به تویی که اومدی وشدی صاحب خونه ی دلم و کم کم همه ی وجودم رو مال خودت کردی...حالا همین وجود نفسش به نفس تو بنده و شدی تپش قلب وجودم...

محمدم...دنیای من ... عزیزم من از تو دور نیستم،تو همین کوچه ها ی بی نشون،تو همین راه پر ستاره،تو همین نزدیکیا با تو گریه میکنم...دور و نزدیکمون شده یکی و حالا تو همین راه دور احساس پاکتو تو همین نزدیکیا حس میکنم...اگر تو برای دنیا یک نفری تو چشمای عاشقم برای من یک دنیایی....دنیایی بهشتی که پر از فرشته است و تمام اون فرشته ها تک تک نفسهای تو عزیزمه...

  

محمدم...تو اومدی تو زندگیم و زندگیم سراسر شد عشق...و از اونجا بود که واژه ی عشق و مهربانی رو از تو محراب نگاه و قلب پاکت یادگرفتیم...و به مفهوم قشنگ عشق رسیدم...ای همه آرامش من...نمیدونم چی بگم از اینهمه صداقتت و از اینهمه بزرگیت...نمیدونم از کدومش بگم...از دنیای پاک و صافت بگم یا از صداقت وجودت یا از مهربونیت...تو انقدر بزرگی که تمام بزرگیهای دنیا جلوی تو عزیزم شرمنده میشن...وحالا به خاطر معطر کردن زندگیم با عطر خوش عشقت این روز بزرگ رو که تو برام ساختی به تو یگانه ترینم تبریک میگم...

به امید اینکه سال دیگه این موقع کنار هم باشیم ومن تو عزیزم رو کنار خودم حس کنم بدون هیچ فاصله ای........من که فقط به امید اون روزها زنده ام...

محمدم...عشقم...دوست دارم تا پای جونم عزیزم............

       وقتی از پنجره ی درون؛ به خویشتن خویش مینگرم...میبینم که سراسر وجودم نیاز توست

       

  

این روز عشقو به همه ی عاشقا خصوصاْ محمد گلم تبریک میگم


 
یکشنبه 16 بهمن 1384
آغاز فصل سبز...قسمت۷

                                                ۷۸۶

        

 سلامی دوباره به خدمت یکا یک دوستان با محبت که لطفشون همیشه شامل حال ما شده. قبل از هر چیز من از همه شما عزیزان عذر خواهی میکنم به دلیل تاخیری که در آپ به وجود اومد.گرفتاری دیگه کاریش نمیشه کرد

خوب عزیزان بریم ببینیم بقیه ماجرا های دو تا عاشق دور از هم به کجا میرسه. تا اونجایی که به یاد دارین من رفته بودم دفتر مرضیه رو بهش برسونم که فراش مدرسه جلوی من رو گرفت و گفت:کجا آقا سرتو انداختی پایین داری میری تو؟گفتم که شرمنده ممکنه که اون خانومی که داره میره رو صداش کنید دفترش جا مونده براش اوردم. گفت: کدوم خانوم؟با دستم به طرف مرضیه اشاره کردم. و اونم مرضیه رو صداش کرد به این صورت!خانوم خانوم یه نفر با شما جلوی در کار داره.وقتی که مرضیه اومد جلوی در اصلا انتظار دیدن من رو نداشت.هر دو تامون هاج و واج مونده بودیم منم دیدم داره ضایع میشه گفتم: مرضیه خانوم دفترتون خونه ما جا مونده بود خواهرم گفت که لازمش دارید و باید بهتون برسونمش.مرضیه هم دفتر رو گرفت و بعد از کمی مکث هم دیگه رو ترک کردیم.اصلاً دلمون نمیومد از هم جدا شیم به سختی نگاهمون رو از هم دزدیدیم و از هم دیگه خدا حافظی کردیم.چه روز فراموش نشدنی بود. بالا خره دفتر رو با هر مشکلاتی که بود به موقع بهش رسوندم و نذاشتم بدون دفتر بره سر کلاس.روز و شبمون با تمام این همه سختی میگذشت.دیگه یواش یواش به روزی که قرار بود مرضیه سفر کنه داشتیم نزدیک میشدیم.یادم که یه روز مرضیه صحبت رفتنشون به خارج از کشور رو مطرح کرد.با توجه به این که روزای سختی رو پشت سر میذاشتیم ولی به رفتنش که فکر میکردم عقربه های ساعت مثل باد به سرعت خودشون اضافه میکردن بدون این که ما دو تارو در نظر بگیرن.روزا یا بهتر بگم که ماه های آخری که مرضیه ایران بود تصمیم داشتیم که بیشتر هم دیگرو ببینیم.از هر فرصتی که شاید به ندرت پیش میومد میخواستیم که استفاده کنیم.یه شب سرد زمستونی خونه بودم که تلفن به صدا دراومد باور بفرمایید که بیشتر اوقات که تلفن به صدا در میومد به من الهام میشد که مرضیه است.باور میکنید اگه عشقتون واقعی باشه یه ارتباط احساسی بین هر دو بر قرار میشه؟ ارتباطی که ماورای تصور.بگذریم گوشی رو برداشتم دیدم که خود مرضیه است. بعد از احوال پرسی و قربون صدقه رفتن پرسیدم کجایی؟گفت که :من خونه مادر بزرگم اینام میتونی بیای اینجا ببینمت؟لازم به ذکر که خونه مادر بزرگ مرضیه تقریبا نزدیک محله ما بود.منم که از خدا خواسته گفتم: اره عزیزم چرا نمیتونم و بعد سریع از هم خدا حافظی کردیم تا من توی این فرصت کوتاه بتونم خودم رو برسونم. ساعت تقریبا 9 شب بود.بعد از 15 دقیقه رسیدم و طبق روال مرضیه رو فقط از پشت پنجره دیدم.مرضیه برای این که بتونه راحت تر برام دست تکون بده رفت پشت بوم بدون این که به این توجه کنه که باید کفش بپوشه الهی بمیرم تو اون سرما جوراباش خیس شده بود.بعد از این که از پشت بوم داشته بر میگشته پایین تو راه پله با داییش رو در رو میشه.داییش میپرسه که بالا چیکار میکردی؟مرضیه هم هول میشه و میگه هیچی جورابام خیس شده بود رفته بودم ببینم میشه بیرون بذارم خشک بشه دیدم که هوا سرد برگشتم.منم هم چنان از دور نگاهم رو به پنجره گره زده بودم تا ببینم مرضیه دو باره میاد یا نه که دیدم یه ماشین اومد جلوی در خونه مادر بزرگش اینا وایساد که دو نفر تو ماشین بودن.برادر مرضیه از ماشین پیاده شد و رفت تو خونه شخص دوم که توی ماشین منتظر بود دوست برادر مرضیه بود به نام عباس . بعد از چند دقیقه دیدم که مرضیه و خونوادش به اتفاق برادرش اومدن بیرون و سوار ماشین شدن و رفتن.این واقعا انصاف نبود که شامل حال ما شده بود و باز هم مثل همیشه ما از دور هم دیگرو دیدیم.بعد از رفتن مرضیه منم رفتم خونه.بگذریم رفته رفته داشتیم به روزی که مرضیه قرار بود سفر کنه نزدیک تر میشدیم و هر موقع که یادم میوفتاد تو دلم خالی میشد.خدا خودش میدونه.بالا خره یه روز مرضیه موقعیت پیدا کرد تا بیاد بیرون.با هم قرار گذاشتیم و رفتیم پارک ساعی.خیلی روز قشنگی بود هنوز برق نگاهش جلوی چشامه ارامش خاصی داشتم.اون روزم گذشت با تمام خاطراتش. یه موقع به خودم اومدم دیدم که 1 ماه دیگه مرضیه قرار که بره فنلاند.اون روزا مرضیه میگفت که من ایمیل و ای دی رو بهت میدم تا با هم در ارتباط باشیم. پدر عشق بسوزه که چه کارایی میکنه.به ایمیلی که از مرضیه گرفتم زیاد توجه نکردم چون بیشتر ذهنم در گیر رفتنش بود.چه میدونستم قرار چه بلایی سرم بیاد.نمیدونستم که رفتن مرضیه چقدر عذابم میده.ولی با این حال ایمیل رو یاد داشت کردم.وبعداً گمشم کردم.چون اصلاً نمیدونستم تا این حد حیاتی بود.جونم براتون بگه که:یه روز که با مرضیه تلفنی صحبت میکردم گفت: میخوام این روزای آخر بیشتر هم دیگه رو ببینیم گفتم آخه چطوری گفت: الان کسی خونمون نیست بیا اینجا  کلیدای خونه رو از من بگیر( اخه بعضی وقتها مامان مرضیه میرفت بیرون درب ورودی آپارتمان رو قفل میکرد که یه موقع مرضیه نیاد پیش من)خلاصه که بیا کلید ها رو از من بگیر سریع برو از روشون بساز دوباره برام بیار.من گفتم :این کار درد سر داره هااااااااااااااااا...گفت نه تو بیا دیگه هیچی برام مهم نیست هرچی میخواد بشه بذار بشه از این روزای اخر میخوام نهایت استفاده رو ببرم .منم سریع خودم رو رسوندم و قرار شد من با موتور بیام ته کوچه و یه بوق بزنم که مرضیه متوجه من بشه و بیاد پایین و کلید رو بهم بده...وبهش گفته بودم کلیدهایی رو که میخوای از روش بسازی روش چسب بزن که من بدونم کدومه...خلاصه من رسیدم دم خونه مرضیه تا منو دید سریع اومد دم در و کلید ها رو بهم داد...بعد از مدتها بود که همدیگه رو میدیدم حیف که فرصت نبود همدیگه رو بیشتر ببینیم ولی همون یه لحظه خودش کلی ارامش میداد... رفتم بعد از یک ربع سا عت کلید ها به اضافه کلید هایی رو که ساخته بودم رو به مرضیه رسوندم. حالا ترس اینم دارم که نکنه یک دفعه توی کوچه با خونواده مرضیه رو برو شم.خوش بختانه اتفاقی نیوفتاد.حالا مرضیه قرار بود چیکار کنه؟ میخواست که هر وقت مادرش نبود بیاد بیرون و هم دیگه رو ببینیم و قبل از برگشتن مادرش زود برگرده خونه. این کار هم صورت گرفت البته فقط یک بار تونست که درست و حسابی بیاد بیرون. اونم با هم رفتیم نیاوران شهر کتاب یه نقشه جهان (اطلس)خریدیم آخه میخواستم نصب کنم رو دیوار تا فاصله مون رو کم کنم اینجوری سر خودم رو گول بمالم شاید خندتون بگیره ولی من به نقشه هم قانع بودم به این که حد اقل این جوری فنلاند رو جولوی چشمام دارم.بعد از اون رفتیم تجریش توی یه کافی شاپ ماشالا ماشالا شانسمون هم همیشه جولو تر از خودمون میرفت.اخه تو کافی شاپ یکی از آشنا های مرضیه اینا بود روی یه میز نشسته بود ما هم گفتیم تا اوضاع  خراب نشده بهتر بریم.میبینید شانس ما رو تورو خدا این همه کافی شاپ؛ اشناشون باید دقیقا توی همون ساعت ؛همون روز و همون کافی شاپ پیداش بشه.از اونجا که اومدیم بیرون رفتیم پاساژ قا‌ئم.من اونجا برای مرضیه یه زنجیر نقره مثل زنجیری که گردن خودم بود خریدم و به گردنش انداختم به عنوان نشونهُ عهد و پیمانمون.و قسم خوردیم که کسی جز خودمون زنجیر ها رو از گردنمون باز نکنه همین طور هم هست.بعد از اونجا هم رفتیم مرکز خرید پاسداران خلاصه کلی خوش گذشت.اینم کل قرارا و دیدار من و مرضیه در طول دوستیمون بود.جونم براتون بگه که تا رفتن مرضیه به فنلاند یک هفته دیگه بیشتر نمونده بود.منم به دلیل این که مادر بزرگم حالش بد شده بود مجبور بودم با خوانواده برم شهرستان.از یک طرف مادر بزرگم حالش بد بود و از طرف دیگه مرضیه قرار بود 26 شهریور ایران رو ترک کنه اصلا همه چیز قاتی پاتی شده بود.شب 26 با منزل خودمون تماس گرفتم آخه عمه ی من هنوز نیومده بود شهرستان و منزل ما بود باهاش صحبت کردم و از مرضیه پرسیدم انتظار داشتم که از رفتنش به من خبر بده گفت که:مرضیه همین چند لحظه پیش با من تماس داشت و گفت ما قرار که 29شهریور بریم.من رو بگی کلی ذوق کردم و گفتم فردا خودم رو می رسونم تهران تا حد اقل برای بدرقه مرضیه اونجا باشم و ببینمش.و فردای همون شب که 27 شهریور باشه مادر بزرگم فوت کرد.دیگه نتونستم برگردم تهران.با این حال 29 خودم رو رسوندم میخواستم که صبح زود خودم رو برسونم فرود گاه که نتونستم برم. چون اصلا تحملش رو نداشتم رفتن مرضیه رو ببینم ؛طاقت دیدن این لحظه رو نداشتم؛ از طرفی هم برای خودش سخت تر میشد.و اون روز با رفتن غریبانه مرضیه و ندیدنش دنیا رو سرم خراب شد یکی از سخت ترین روزای عمرم بود.و به این صورت که خدمتتون عرض کردم مرضیه ایران رو به مقصد فنلاند ترک کرد.و این بود داستان پر از غم و شادی من و مرضیه قبل از سفرش و در داستان های بعدی خدمتتون از این که بعد از رفتنش تا به امروز که چه اتفاقاتی افتاد رو عرض خواهم کرد

دوستای خوب و مهربون دعا فراموش نشه از بابت این که به ما سر زدید هم ممنون


عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...
 
 
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 94271


Powered by BlogSky.com