۷۸۶

سلام دوستهای با محبت شرمنده که دیر اومدم مشکلات دیگه...
تااونجایی که درجریان هستید قرار بود من با مرضیه صحبت کنم
بعد از تماس گفتم که: مرضیه جان خوب به حرفام گوش بده ببین
عزیزم من ازجنس تو نیستم تو خیلی ازمن بالاتریو همینطور بهتر .
شرایطی که من دارم با شرایط تو خیلی فرق داره مثل این می مونه
که تو نوک قله ومن ته دره من شاید نتونم تورو خوشبخت کنم تو از
بچگی بهترین شرایط را داشتی خارج از کشور بودی همین طور
بهترین تفریح ها را داشتی ولی من برعکس تو .برای تو بهترین ها
همیشه هست تو با اندکی تأمل می تونی بهترین انتخاب را داشته باشی
آینده خودت را بامن خراب نکن من در توان خودم نمی بینم که بتونم
خوشبختت کنم از اون گذشته لیاقت توخیلی بیشتر از این حرفهاست
حتی منم لیاقت تورو ندارم آخه می دونید من واقعاً لیاقت مهربونی
چون مرضیه را نداشتم در حقیقت مرضیه واقعاً از خود گذشتگی نموده
بود چشماشو رو خیلی از چیزها بسته بود مثل ،مادیات،تجملات و ...
مرضیه واقعاًعاشق بود، عاشق خود من نه ظواهر و این سعادتی بود که نصیب من شد
بخاطر همینه که خودمو لایق این همه محبت نمی بینم از این صحبتها که بگذریم
مرضیه گوشش به این حرفها بدهکار نبود حرف خودشو می زدو گفت
اصلاً برام مهم نیست که چی داری یا نداری من با مادیات قرار نیست
زندگی کنم وجود خودت برام مهمه من می گفتم آخه عزیز دلم
شماتوخونه پدرت شاید کفشی بپوشی فلان قیمت ،لباسی بپوشی
فلان قیمت، ولی فردا تو زندگی من شاید کفش کمترین قیمت هم
نتونم برایت بخرم میدونید مرضیه چی گفت؟ الهی قربونش برم
گفت محمد من مسافرتهامو رفتم از هر چیز بهترینشو داشتم
من از این لحاظ کمبود ندارم که بخوام بخاطر مادیات ازدواج کنم .
من صداقت تو رو دوست دارم محبتتو ، عشق پاکتو ، یکرنگی تو قرار نیست
من با ازدواج با تو بخوام معامله کنم قراره عاشق زندگیم باشم
عاشق خودت باشم و باهات زندگی کنم خلاصه از ما اصرار و ازمرضیه انکار
حریفش نشدم الهی فداش شم رفته رفته دیونه هم دیگه شدیم طوری که مرضیه
یه گوشی خریده بود تا شبها با من تماس بگیره الهی بگردم بچم شبا
تلفن رو میگذاشت تو کمدش درش رو قفل میکرد وصبح میرفت مدرسه
این موضوع اونقدر ادامه پیدا کرد تا اینکه یه شب دیدم مرضیه تماس نگرفت
یه شب ادامه پیدا کردو شد چندین شب دیگه کارم شده بود گریه  بعد از چند
روز مرضیه تماس گرفت از خوشحالی نمیدونستم چی باید بگم
فقط قربون صدقش می رفتم  مرضیه گفت زیاد نمی تونم باهات صحبت کنم
فقط اینو بگم که مامانم گوشی رو از تو کمدم پیدا کرده و ورداشته همه چیزو
رو فهمیده حالابعداً برات قضیه را تعریف میکنم که چه اتفاقی افتاده
فقط اینو بدون که جاسوس پیدا کردیم که خودمم نمی دونم کیه تمام مکالماتمونو
ضبط کرده و بعد خداحافظی کرد. من خیلی نگران شدم بیشتر برای مرضیه تا خودم
از اینکه تو دردسر بیفته ناراحت بودم
ادامشم باشه برای دفعه بعد با تشکر از همه شما عزیزان ( محمد)
 |