* بوسه ی تقدیر*
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
Image hosting by TinyPic
عاشقانه های گذشته
موضوع بندی

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker
 
پنجشنبه 29 دی 1384
آغاز فصل سبز...قسمت ۶

                                            ۷۸۶

              

  دوستای خوب و با محبت سلام گرم ما رو در این فصل زیبای زمستانی سرد پذیرا باشید.خوب دیگه بپردازیم به ادامه داستان.تا اونجایی که خدمتتون عرض کردم مادر مرضیه آیفون رو برداشته بود و خواسته بود بدونه ما کی هستیم تو اون موقع شب با مرضیه کار داریم که یه هو صدای خود مرضیه رو از پشت آیفون شنیدم. گفت:بله خانوم دوستم گفت:سلام مرضیه جان من خانوم دوست محمد هستم خود محمدم اینجاست من خودم رو هم کلاسیت معرفی کردم میتونی بیای جلوی در؟مرضیه گفت: آخ آخ شرمنده یادم رفته بود الان میام.بعد از چند دقیقه مرضیه اومد جلوی در یه دفترم تو دستش بود.من دیگه توان این که از جام جم بخورم رو نداشتم. وا رفته بودم حال عجیبی داشتم فقط میدیدم که مرضیه داره با خانوم دوستم صحبت میکنه.و گهگاهی هم به من که توی ماشین مثل برنج شفته ای که بعضی از دختر خانوما (البته اون وارداشون نه ناشیا)میپزن نگاه میکرد.مادرشم از توی تراس(با لکن) همه جا رو زیر نظر داشت ولی ما رو نمیدید. واقعا لحظه شیرین و قشنگی بود. خلاصه با این کلک که مرضیه هم با هوش و ذکاوتی که داشت تکمیلترش کرده بود ما تونستیم در حد 3 دقیقه هم دیگه رو ببینیم اونم فقط دیدن نه حرف زدن.الهی برای خودمون بمیرم چقدر سختی کشیدیم. بعد از خدا حافظی مرضیه ؛خانوم دوستم به ماشین برگشت و دفتر مرضیه تو دستش بود.دفتر رو از دستش گرفتم و اونقدر بوسش کردم که گریه ام گرفت.از طرفی هم خوشحال بودم که مرضیه رو در حد 3 دقیقه دیدم.از خانوم دوستم پرسیدم که جریان این دفتر چیه؟چرا اونو با خودش نبرد؟گفت:وقتی که من از پشت آیفون به مرضیه جریان رو گفتم اونم برای این که بهونه داشته باشه بیاد جلوی در به من گفت شرمنده من یادم رفته بود دفترت رو بهت بدم الان میارم پایین.بعد این دفتر رو با خودش اورده بود پایین و وقتی خواست خدا حافظی کنه گفت :من به مامانم گفتم دفتر دوستم پیش من جا مونده الانم با داداشش اومده بگیره آخه فردا امتحان داره. حالا من دیگه نمیتونم این دفتر رو با خودم برگردونم. فردا صبح هم حتما باید با خودم ببرمش مدرسه.وقتی که از اینجا رفتید بعد از 5 دقیقه برگردید و دفتر رو به صندوق پستی که روی در نصب بندازید. من خودم فردا که خواستم برم مدرسه برش میدارم. فقط یادتون نره هااااااا چون فردا حتما دفتر رو باید با خودم ببرم.الهی قربون خودش با اون هوشش برم که توی اون فرصت و محدودیت زمان بهترین فکر رو کرده بود.خلاصه من بعد از 5 دقیقه برگشتم تا دفتر رو به صندوق نصب شده روی در بندازم که یک دفعه دیدم ای دل غافل دفتر از دریچه صندوق بزرگ تره و وارد صندوق پست نمیشه. نه از عرض و نه از طول وارد صندوق میشد.تنها راهش این بود که دفتر رو دولا کنم که اونم شدنی نبود پدر دفتر در میومد. به خودم گفتم که اینجاشو دیگه نخونده بودم کاشکی قبل از این کارا اول دریچه صندوق رو اندازه میگرفتم.حالا چه خاکی به سرم بریزم خلاصه یه فکر دیگه ای به سرم زد اونم این بود

که فردا صبح زود که مرضیه خواست بره مدرسه میرم جلوی خونشون و دفترش رو بهش میرسونم.صبح روز بعد همین کار رو انجام دادام.بعد از کمی انتظار توی ماشین دیدم که مرضیه اومد بیرون. از شانس بد من همون لحظه هم سرویس مدرسشون از راه رسید.مرضیه متوجه حضور من نشد.تا منم به خودم اومدم سرویس رو گم کردم.آخه سرویس چراغ سبز رو رد کردو به ما که رسید قرمز شد.با خودم گفتم چکار کنم چکار نکنم که به عقلم رسید برم جلوی مدرسه تا سرویس برسه.رفتم و منتظر موندم حالا همه سرویسا از راه میرسن جز سرویس مرضیه.دیگه کم کم داشتم نا امید میشدم گفتم شاید اومده و من دیر رسیدم.یه هو دیدم از اون دور سر و کله سرویس پیدا شد.دل تو دلم نبود.اومد تا رسید جلوی مدرسه همه دونه دونه پیاده می شدن جز مرضیه که اونم اونقدر من خوش شانس تشریف داشتم آخرین نفر پیاده شد جونم به لبم رسیده بود دیگه این همه بد شانسی آخه.عارضم به خدمتتون که من از توی ماشین هرچی بوق ؛چراغ ؛که مرضیه متوجه من بشه ؛دیدم نخیر مرضیه اونقدر گرم صحبت با دوستش بود که اصلا متوجه من نمیشه.کم کم داشت به درب مدرسه نزدیک میشد منم دیدم چاره ای ندارم جز این که از ماشین پیاده شم و صداش کنم.این کار رو هم کردم ولی باز مرضیه متوجه نشد.نا گفته نمونه منم با صدای بلند صداش نمیکردم یعنی نمیشد.خلاصه کار از کار گذشت و مرضیه وارد مدرسه شد.منم بدو بدو رفتم جلوی در فراش مدرسه که جلوی در وایساده بود گفت کجا اقا همین جوری سرت و انداختی پایین داری میری تو گفتم کهههههههههههه.......اگه ممکنه ادامشم باشه برای مرتبه ای دیگر

ممنونم از همه شما عزیزان عاشق

دعا فراموش نشه...              (محمد)

در ضمن عید همگی شما عزیزان مبارک 


 
چهارشنبه 21 دی 1384
آغاز فصل سبز...قسمت ۵

                         ۷۸۶ 

 

سلام باز هم سعادتی نصیب این حقیر شد که صفحه دیگری از زندگیمونو براتون ورق بزنم ممنون از همتون

تا اونجایی که در جریان هستید طی آخرین تماسی که مرضیه با من داشت خیلی کوتاه ومختصر جریان را تعریف کرد از اون موضوع چند روز گذشت تا اینکه مرضیه تماس گرفت :سلام...سلام عزیز دلم کجایی تو قربونت برم؟ خدا نکنه محمد جان محمد نمی دونم کیه که همه چیزو فهمیده و به مامانم گفته حتی ساعت همه تماسها را می دونسته میدونسته چه حرفهایی زدیم و  هرکی هست هردوتامونو زیر نظر داره خلاصه که برامون خیلی عجیب بود مادر مرضیه هم که از همه چیز باخبر شده بود گوشی تلفنی رو که مرضیه خریده بود از تو کمدش برداشته بود دیگه مخالفتها شروع شد تماسهامون کم شده بود هردوتامون داشتیم دیوونه می شدیم یه چند روزی گذشتو مرضیه بازبامن تماس گرفت و گفت: درحد 15 دقیقه می تونم بیام ببینمت می تونی خودتو برسونی؟ من هم مثل برق ماشین دوستمو گرفتمو رفتم آخه زمان نداشتم همش 15 دقیقه بود من باید تو این مدت کوتاه خودمو می رسوندم که حد اقل 10 دقیق ببینمش خلاصه رفتم مرضیه را سوار کردم بعد از کمی دور زدن اونو رسوندم تا بره خونشون مرضیه که رسیده بود خونه مامانش هنوز نرسیده بود بموقع رسوندمش وقتی مامان مرضیه برگشته بود خونه بعد از چند ساعت بازهمون جاسوس لعنتی تموم ماجرا رو برای مادرش تعریف کرده بود حتی شماره ماشین ، نوع ماشین، رنگ ماشین، و زمان سوار شدن و پیاده شدن مرضیه رو موبه مو و دقیق به مامانش گفته بوددیگه داشتم کلافه می شدم که کار کی می تونه باشه باید اضافه کنم که آخرشم نفهمیدم کی بود انشاءالله هرموقع با مرضیه ازدواج کردم از مادر خانومم می پرسم و بهتون می گم یادم میاد تو اون زمان پدرمرضیه به مسافرت رفته بود. رفته رفته محدودیت مرضیه بیشتر میشد مرضیه جان وقتی که دید تحمل این وضع براش ممکن نیست شروع کرد با مادرش صحبت کردن که مادرشو وادار کنه این محدودیت را کم کنه الهی قربونش برم با اون سیاستش گفته بود که مامان من محمدو دوستش دارم هرکاری انجام بدی نمیتونی منو منصرف کنی من باهاش بالاخره تماس می گیرم اینو خودت خوب می دونی ولی یه چیزی رو بهت بگم اون کجا که من برم توخیابون از باجه تلفن تماس بگیرم اون کجا که توی خونه جلوی چشم خودت تماس بگیرم پس کاری نکن که از بیرون این کارو انجام بدم مادر مرضیه باخودش که فکر می کنه می بینه که بهتره مرضیه از خونه با من تماس داشته باشه ارتباط منومرضیه تا حدی دوباره برقرار شد ولی راضی کننده نبود اونقدر دلم برای دیدنش تنگ می شد بعضی روزها می رفتم جلوی خونشون البته با کمی فاصله تا ازسرویس مدرسه پیاده میشه ببینمش یا اینکه هرشب از جلوی خونشون رد می شدم و وامیستادم به طبقه دوم از فاصله صد متری نگاهمو می دوختم همون طور که می دونید منو مرضیه در این مدت پنج سال زندگی کردن پنج ساعت با هم نبودیم گفتنش آسونه ولی در واقع آدمو خرد می کنه داغون می کنه خدا سر هیچ عاشقی این بلا را نیاره اونقدر دل تنگی مرضیه منو آزار می داد که دیگه طاقتم به سر اومده بود یک روز عصر ساعت شش بعد ازظهر بود که یه فکری به سرم زد حاضر بودم به هر دری بزنم تا حتی برای یک لحظه هم که شده مرضیه را ببینم داشتم دق می کردم جونم براتون بگه که خونه یکی از دوستام بودم دوستم ازدواج کرده بود داشتم براشون درد دل می کردم که این فکربه سرم زد به دوستم گفتم که : علی می خوام یه کاری برام انجام بدی گفت : چه کاری گفتم : خانومتم صدا کن بیاد تا بگم چه کاری اونم صدا کردو من شروع کردم به گفتن نقشه ای که کشیده بودم گفتم که بریم در خونه مرضیه بعد خانومت زنگ خونشونو بزنه بگه من همکلاسی مرضیه ام میشه یه لحظه مرضیه خانومو صداکنید بیاد پشت آیفون؟ خانوم دوستم گفت : اگه باباش اومد چی؟ گفتم باباش نیست مسافرته بعد که مرضیه اومد دم در من یه لحظه می بینمش اوناهم قبول کردن (دوستانم) من اونقدر دل تنگش بودم که از هیچ چیز نمی ترسیدم خلاصه عرضم به حضورتون که رفتیم درخونشون ساعت تقریباً نه شب شده بود با هزار بدبختی بلاخره خانوم دوستم رفت جلوی در خونه مرضیه اینا من قلبم داشت میومد تودهنم از هیجان زنگ رو زد مادر مرضیه آیفونو برداشت خانوم دوستم گفت که : سلام من همکلاسی مرضیه هستم می شه یه لحظه صداش کنید بیاد پشت آیفون با من صحبت کنه؟ مادر مرضیه گفت شما کدوم همکلاسیش هستید که این موقع شب باهاش کار دارید یه لحظه صبر کنید ببینم: خلاصه ما مونده بودیم چیکار کنیم بمونیم یا بریم یهو دیدم وااااااااااااااااااای ...

بیشتر از این سرتونو درد نمیارم ادامش باشه برای دفعه بعد البته اگه عمری باقی باشه ممنون که ما را حمایت می کنید دوستای عزیز. شما محبت دارید..............دعا فراموش نشه.     (محمد)

         


 
سه شنبه 13 دی 1384
آغاز فصل سبز...قسمت۴

                                         ۷۸۶

                                    

سلام دوستهای با محبت شرمنده که دیر اومدم مشکلات دیگه...

تااونجایی که درجریان هستید قرار بود من با مرضیه صحبت کنم

بعد از تماس گفتم که: مرضیه جان خوب به حرفام گوش بده ببین

عزیزم من ازجنس تو نیستم تو خیلی ازمن بالاتریو همینطور بهتر .

شرایطی که من دارم با شرایط تو خیلی فرق داره مثل این می مونه

که تو نوک قله ومن ته دره من شاید نتونم تورو خوشبخت کنم تو از

بچگی بهترین شرایط را داشتی خارج از کشور بودی همین طور

بهترین تفریح ها را داشتی ولی من برعکس تو .برای تو بهترین ها

همیشه هست تو با اندکی تأمل می تونی بهترین انتخاب را داشته باشی

آینده خودت را بامن خراب نکن من در توان خودم نمی بینم که بتونم

خوشبختت کنم از اون گذشته لیاقت توخیلی بیشتر از این حرفهاست

حتی منم لیاقت تورو ندارم آخه می دونید من واقعاً لیاقت مهربونی

چون مرضیه را نداشتم در حقیقت مرضیه واقعاً از خود گذشتگی نموده

بود چشماشو رو خیلی از چیزها بسته بود مثل ،مادیات،تجملات و ...

مرضیه واقعاًعاشق بود، عاشق خود من نه ظواهر و این سعادتی بود که نصیب من شد

بخاطر همینه که خودمو لایق این همه محبت نمی بینم از این صحبتها که بگذریم

مرضیه گوشش به این حرفها بدهکار نبود حرف خودشو می زدو گفت

اصلاً برام مهم نیست که چی داری یا نداری من با مادیات قرار نیست

زندگی کنم وجود خودت برام مهمه من می گفتم آخه عزیز دلم

شماتوخونه پدرت شاید کفشی بپوشی فلان قیمت ،لباسی بپوشی

فلان قیمت، ولی فردا تو زندگی من شاید کفش کمترین قیمت هم

نتونم برایت بخرم میدونید مرضیه چی گفت؟ الهی قربونش برم

گفت محمد من مسافرتهامو رفتم از هر چیز بهترینشو داشتم

من از این لحاظ کمبود ندارم که بخوام بخاطر مادیات ازدواج کنم .

من صداقت تو رو دوست دارم محبتتو ، عشق پاکتو ، یکرنگی تو قرار نیست

من با ازدواج با تو بخوام معامله کنم قراره عاشق زندگیم باشم

عاشق خودت باشم و باهات زندگی کنم خلاصه از ما اصرار و ازمرضیه انکار

حریفش نشدم الهی فداش شم رفته رفته دیونه هم دیگه شدیم طوری که مرضیه

یه گوشی خریده بود تا شبها با من تماس بگیره الهی بگردم بچم شبا

تلفن رو میگذاشت تو کمدش درش رو قفل میکرد وصبح میرفت مدرسه

این موضوع اونقدر ادامه پیدا کرد تا اینکه یه شب دیدم مرضیه تماس نگرفت

یه شب ادامه پیدا کردو شد چندین شب دیگه کارم شده بود گریه بعد از چند

روز مرضیه تماس گرفت از خوشحالی نمیدونستم چی باید بگم

فقط قربون صدقش می رفتم مرضیه گفت زیاد نمی تونم باهات صحبت کنم

فقط اینو بگم که مامانم گوشی رو از تو کمدم پیدا کرده و ورداشته همه چیزو

رو فهمیده حالابعداً برات قضیه را تعریف میکنم که چه اتفاقی افتاده

فقط اینو بدون که جاسوس پیدا کردیم که خودمم نمی دونم کیه تمام مکالماتمونو

ضبط کرده و بعد خداحافظی کرد. من خیلی نگران شدم بیشتر برای مرضیه تا خودم

از اینکه تو دردسر بیفته ناراحت بودم

ادامشم باشه برای دفعه بعد با تشکر از همه شما عزیزان ( محمد)

                     


عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...
 
 
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 94264


Powered by BlogSky.com