|
۸۷۶
سلام مرضیه جان خسته نباشی عزیز دلم فدای اون مهربونیات بشم من
تا همیشه برای همیشه دوست دارم همسر عزیزم
عرض ادب دارم به خدمت همه شما خوبان
چشم چرا میزنید داستان شروع زندگیه پر از عشق و محبتمون هم براتون میگم
شروع زندگیه من و همسر عزیزم مرضیه جان از اونجا اغاز شد که.....
مرضیه جان حدود 8 ماه میشد که از نروژ به ایران اومده بود.
از اونجاِ یـی که ناز گلم بیشتر زندگیش رو خارج از کشور سپری کرده بود
جو این جا براش رضایت بخش نبود. به هر حال اونجا تا حدودی فرهنگش
با اینجا فرق میکنه اینو هممون میدونیم.
بگذریم از اون جایـی که تازه اومده بود همش گرفته و ناراحتو پریشون بود.
تو محلهُ ما چند تا دختر شیطون بودن که هر موقع منو میدیدن شروع میکردن
به تیکه انداختنو شیطونی.منم اون روزا اوضاع و احوال خوبی نداشتم.
بی حوصله بودم از اون گذشته بنا به دلایلی دوست نداشتم با دختر رابطه داشته باشم
مخصوصا تو محل .دخترای محلمون وقتی دیدن که من نسبت به اونا بی اعتنا هستم
از لجشون تلفن خونهُ ما رو تو مدرسشون پخش کردن .از اون جایـی که بخت با من یار بود
ناز گلم تو اون مدرسه تحصیل میکرد . باور کنید من تو زندگیم 1 بار شانس اوردم
اونم همون 1 بار بود که خدا مرضیه رو این فرشتهُ اسمونی رو به من هدیه داد 
شکر شکر شکککککککککککککککککر
خلاصه از اون زمان 4 سال و نیم میگذره...
دست تقدیر شماره تلفن ما رو میرسونه
به دست همکلاسی و دوست مرضیه جان. نمیدونید خونهُ ما شده بود 118
2تا سور به 118 زده بود 3 هیچ 118 رو برده بود. دوست مرضیه وقتی میبینه که
مرضیه همش تو خودش و پکره بهش میگه مرضیه من 1 شماره تلفن بهت میدم
تا هم حوصلت سر نره و هم سر گرم میشی. زنگ بزن از این حال و هوا میای بیرون.
در جواب ناز گلم میگه که من نه میخوام و نه اهلشم من تا حالا با هیچ پسری
نخواستم ارتباط داشته باشم چون دوست ندارم.
از اون گذشته من از سر کار گذاشتن این و اون از جمله خودم اصلا خوشم نمیاد
محیطی که من توش زندگی میکردم
اصلا این چیزا توش مطرح نیست من همیشه دوست داشتم شخصی رو پیدا کنم که
تا اخرش با هم بمونیم و زندگی کنیم نه هر روز سر هم کلاه بزاریم در ضمن هنوز تصمیم ندارم ذهنم رو مشغول کنم دست از سر من یکی بردار حال من خیلیم خوبه .
دوست مرضیه میگه تو این شماره ثلفن رو بگیر سرت کلاه نمیره همونیه که خودت
میخوای و به دردت میخوره. خلاصه از دوست مرضیه اصرار و از مرضیه جانم انکار.
بالاخره شماره رو قبول میکنه . نا گفته نمونه منم اون روزا اصلا حال و حوصله نداشتم.
مثل ادمایی بودم که دنبال نیمه ی گم شده ی خودش میگرده
بعد از این که شماره رو قبول میکنه تا 3 ماه تماس نمیگیره در اصل از اونجایی که
تمایل به این جور روابط نداشته فراموش میکنه تماس بگیره .بعد از 3 ماه که
باز دوستش رو میبینه سر صحبت باز میشه مرضیه میگه نه من تماس نگرفتم
خلاصه 1 روز تلفن به صدا درومد و طلسم شکست روز پر هیجانی بود
1روز بعد از ظهر بود که تلفن زنگ خورد با بی حوصلگی گوشی رو برداشتم .
لحظه ی به یاد موندنی از راه رسید.
خیلی قشنگ بود هیچ وقت یادم نمیره.حتی صدای تلفن این بار فرق داشت... گوشی رو برداشتم
دیدم یه صدای آسمونی شروع کرد به صحبت کردن الهی قربونه صداش برم مثل یه رویا شیرین بود
نا خدا گاه حس عجیبی بهم دست داد دلم لرزید منو بد جوری مجذوب خودش کرده بود 
*الو سلام / سلام بفرمایید *خوب هستید؟ /ممنونم شما؟ *منو نمیشناسید قصد مزاحمت نداشتم
میتونم اسم شمارو بپرسم؟ /من امیر هستم و شما؟ *من مرضیه هستم.
۲ یا 3 روز از صحبت کردنمون گذشت
که مرضیه به من گفت من نامزد دارم من جا خوردم گفتم پس اگه نامزد دارید بهتر
تماس نگیرید. گفت امیر اقا من رو شما حساب برادری باز کردم و رابطه من با شما
در این حد در حد راهنمایی نه بیشتر.
پرسیدم عقد کردین گفت نه هنوز زوده نه اون موقعیت داره و نه من. از این صحبتامون
چند روز گذشت و تماسی نداشتیم در این بین من رفته بودم اصفهان تو راه برگشت بودم که موبایل
صداش دراومد غروب بود یادم نمیره حال و هوای دل گیری داشت خلاصه جواب دادم دیدم
مرضیه پشت خط. خیلی خوش حال شدم واقعا توی اون شرایطی که قرار داشتم
مرضیه برام حکم ناجی رو داشت. بعد از احوال پرسی احساس کردم لحن صداش لحن همیشگی نیست
پرسیدم چی شده گفت نامزدم مرده گفتم چرااااااااااااا؟
گفت *نامزدم با موتور توی میدون هفت حوض تصادف کردو.....
راستش من خیلی ناراحت شدم میتونستم درکش کنم خیلی سخته خلاصه گفت و گفت منم گوش میکردم.
اشک منم دراومده بود ولی نه طوری که متوجه بشه واقعا تعریفش خیلی برام سوز ناک بود. 
حرفاش که تموم شد باش احساس هم دردی کردمو دل داریش دادم.گفتم من که هیچ وقت نمیتونم
جای اونو برتون پر کنم ولی هر کمکی که از دستم بر بیاد کوتاهی نمیکنم البته اگه قابل باشم.
با هم خدا حافظی کردیم
تا این که چند روز بعد دوباره تماس گرفت.
ادامشم باشه برای دفعهُ بعد تازه از این به بعد جالب تر میشه .خیلی خسته ام میخوام بخوابم
از ساعت 11 تا الان که 20 دقیقه به 4 صبح دارم مینویسم ساعت 7 صبح هم چه جوری باید بیدار شم
خدا میدونه . ممنون از همهُ شما عزیزان دعا فراموش نشه
|