* بوسه ی تقدیر*
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
Image hosting by TinyPic
عاشقانه های گذشته
موضوع بندی

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker
 
سه شنبه 29 آذر 1384
اغاز فصل سبز...قسمت ۳

                                                        ۷۸۶

سلام.سلام به همه عاشقا

بدونه مقدمه میرم سر اصل مطلب.

تا اون جایی که در جریان هستید مرضیه قرار بود یه حقیقت رو به من بگه. من هم مثل شما کنجکاو شده بودم.

پرسیدم چه حقیقتی؟ گفت نمیدونم از کجا باید شروع کنم بعد از کمی سکوت شروع کرد به صحبت کردن

گفت:محمد یه چیزی بگم باور میکنی؟ گفتم بگو. گفت: تموم اون جریان نامزدی و مردنش دروغ بود.

اصلا نامزدی در کار نبود. من خشکم زده بود نمیدونستم چی باید بگم.پرسیدم چطور ممکنه؟

گفت من وقتی که باهات تماس گرفتم قبل از همه چیز میخواستم در موردت بیشتر بدونم که چطور آدمی هستی.

و بیشتر روت شناخت پیدا کنم.با خودم فکر کردم چه نقشه ای بکشم که جواب بده و این نقشه رو کشیدم.

وقتی که گفتم نامزد دارم منتظر عکس العملت بودم. وقتی دیدم که در جواب به من گفتی بهتر با من تماس نداشته باشی خیلی

ازت خوشم اومد پیش خودم گفتم میتونست جور دیگه ای رفتار کنه ولی از من خواست دیگه تماس نگیرم.

وقتی که ازت خوشم اومد به این فکر افتادم که چطور قضیه نامزدی دروغی رو درستش کنم. از طرفی هم نمیخواستم

که جریان نامزدی کاذب باعث قطع رابطه مون بشه با خودم فکر کردم که دوباره چه نقشه ای بکشم که رابطه قطع نشه

این فکر زد به سرم که بگم نامزدم مرده که تو هم گیر ندی بگی زنگ نزن.هر روز احساس میکردم بیشتر ازت خوشم میاد.

و باید این قضیه نامزدی مزاحم بره کنار.و قضیه بدست اوردن شماره تلفن منو تماس گرفتنش که توی قسمت اول

داستان براتون تعریف کردم رو برام گفت.من هاج و واج مونده بودم که چی باید بگم.خلاصه این که عشق و علاقه

من و مرضیه روز به روز بیشتر می شد.مرضیه روزی چندین بار با من تماس میگرفت چون من که نمیدونستم کی میتونه

صحبت کنه که زنگ بزنم در نتیجه هر موقع که موقعیت جور بود خودش تماس میگرفت.باور بفرمایید به خداوندی خدا

به اسم مرضیه قسم که تو دنیا عزیز ترین برام وقتی مرضیه با من تماس میگرفت قلبم از جا کنده میشد انقدر دوسش داشتم

و دارم و خواهم داشت.مثل این بود که انگار تموم دنیا رو بهم داده باشن. خود نازنینشم میدونه.حاصل تماس های مرضیه

یه قبض تلفن سنگین شد که نظر پدرشو به خودش جلب کرد.پدر مرضیه با گرفتن پیرینت و ریز مکالمات شماره مبایل من رو

به دست اورد.مرضیه قبلش من رو در جریان گذاشت که احتمال داره بابام به تو زنگ بزنه حواست باشه.

بالا خره پدر مرضیه با من تماس گرفت و گفت که به شماره شما از منزل ما خیلی تماس گرفته شده شما کی هستید.

منم خودم رو زدم به اون راه و گفتم من تازه این خط رو خریدم و از حرفای شما چیزی سر در نمیارم.

پدر مرضیه هم ول کن نبود تند تند زنگ میزد. آخرش گفتم که اقای محترم من که چندین بار عرض کردم خدمتتون

من این خط رو تازه خریدم شما اولین کسی نیستید که با من تماس میگیرید خیلی ها با من تماس گرفتن و مشکل

شما رو داشتن شاید مالک قبلی با این خط تماس زیاد گرفته از شانس بد من خریدار بودم به هر حال این دیگه مشکل

من نیست شما میتونید مالک قبلی رو پیدا کنید و مشکلتون رو حل کنید.خلاصه اونقدر جدی صحبت کردم

که خود منم باورم شد چه برسه به پدر مرضیه. نا گفته نمونه که پدر مرضیه به داداشش شک کرد و همه ی تقصیر ها رو انداخت گردن داداشش این جوری بگم بخیر گذشت.

در ضمن به اصرار من مرضیه قضیه رابطمون رو بامادرش در میون گذاشت و جریان رو براش تعریف کرد که اشتباه بزرگی رو مرتکب شدم در اصل بی عقلی

کردم.مرضیه هم که مقصر نبود من ازش خواستم.با در جریان گذاشتن مادر مرضیه تازه مشکلاتمون شروع شد.

روز و شب من و مرضیه همین طور میگذشت بدون این که ما بتونیم هم دیگرو ببینیم دریغ از 2 دقیقه.

من هر روز احساس میکردم که وابستگی و علاقم نسبت به مرضیه داره زیاد میشه.یه روز تصمیم گرفتم که

راجع به موضوعی با مرضیه صحبت کنم. منتظر بودم که با من تماس بگیره .وقتی که تماس گرفت گفتم می خوام

راجع به موضوع مهمی با تو صحبت کنم. و شروع کردم به حرف زدن. گفتم که...............

ادامشم باشه برای دفعه بعد عزیزان

ممنون از همه شما خوبان (محمد)

                   


 
چهارشنبه 23 آذر 1384
آغاز فصل سبز... قسمت ۲

                      ۷۸۶           

سلام سلام صد تا سلام.

دوستای خوبمون بدونه مقدمه بریم سر قسمت دوم داستان...

تا اونجایی که در جریان بودید من در راه بازگشت از اصفهان بودم که ماجرا رو میدونید

خلاصه وقتی از مسافرت (اصفهان) به تهران برگشتم دیگه شب شده بود.روز بعد باز هم

با مرضیه وقتی تلفنی صحبت کردم ناراحت بود.

روزا همین طور میگذشت و منو مرضیه در حد تماس تلفنی با هم بودیم.           

جریان مردن نامزد مرضیه هم کم کم دیگه داشت به حالت عادی بر میگشت.

تا این که بعد از مدتی قرار شد هم دیگه رو ببینیم.قرارمون هم نزدیک مدرسه مرضیه بود.

روز قرار بعد از کمی انتظار دیدم که دو تا دختر دارن به سمت من نزدیک میشن.

دل تو دلم نبود خلاصه نزدیگ شدن بعد گفت امیر اقا؟...

گفتم بله شما هم مرضیه خانوم هستین درسته؟ بله من مرضیه هستم و بعد گفت خوشحال شدم

فعلا خداحافظ. قرارمون در حد یک دقیقه هم نشد.بعد از قرار حس عجیبی داشتم

باید اعتراف کنم که ترس اومده بود تو وجودم ترس از دست دادن مرضیه. ازش خوشم اومده بود.

به خودم میگفتم که کاشکی نمیرفتم سر قرار و به همون تلفن اکتفا میکردم.

آخه با خودم فکر میکردم که مرضیه وقتی منو دید از من خوشش نیومد و دیگه بهم زنگ نمیزنه.

با همین افکار رسیدم به خونه. بعد از ظهر بود که تلفن صداش دراومد. گوشی رو برداشتم دیدم مرضیست.

اصلا فکرشو نمیکردم خیلی خوشحال شدم. بعد از احوال پرسی راجع به قرارمون حرف زدیم.

مدتی هم به این صورت گذشت. دیگه با هم صمیمی شده بودیم دردو دل میکردیم از زندگیش میگفت که

کجا بزرگ شده کجا زندگی میکرده و.......

من فکر میکردم که دروغ میگه. با خودم میگفتم که شاید از این دختراست که عشق خارج رفتن و از این جور حرفارو داره.

( از مرضیه جان معذرت میخوام به خاطر طرز فکر غلطم در اون زمان)

گذشتو گذشت تا این که یک روز ازش خواستم که هم قرار بزاریم هم عکس بیاره ببینم.

این کار صورت گرفت و من وقتی عکس های مرضیه رو دیدم که توی هلند-- فرانسه-- نروژ-- وخیلی جاهای دیگه

داشت تازه باورم شد که راست میگه من در موردش زود قضاوت کرده بودم.

خلاصه این که به مرور احساس کردم علاقم به مرضیه داره بیشتر میشه. دارم بهش وا بسته میشم.

نمی خواستم این اتفاق صورت بگیره و عاشقش بشم.اخه اون از جنس نور بود و من از جنس تاریکی.

اون در اوج بود و من در قعر.من تو رویا و خیالم نمیتونستم فرشته و نازنین و مهربونی مثل مرضیه جان رو داشته باشم

چه برسه تو واقعیت نا گفته نمونه حس میکردم خیلی از من بالا تره همین طور هم بود الانشم هست هنوزم از من بالا تر

هنوزم مدیونشم هنوزم تاج سرم نور چشامه

در برابرش ذره ای هم نیستم هنوزم خاک زیر پاشم قربونش برم من که انقدر ماهههههههههههههههههههههههههههههه

بر خلاف اون چیزی که می خواستم ما هر دو به هم وابسته شده بودیم.

تا این که یه روز مرضیه گفت میخوام یه حقیقتی رو بهت بگم خیلی کنجکاو شدم بدونم چی میخواد بگه

بعد از کمی مکث گفت....................

ادامش باشه برای بعد..........

ممنونیم از همتون دعا فراموش نشه هااااااااااااااااااااااااا

 

 


 
دوشنبه 14 آذر 1384
اغاز فصل سبز...قسمت ۱

                                                    ۸۷۶

 

 سلام مرضیه جان خسته نباشی عزیز دلم فدای اون مهربونیات بشم من

تا همیشه برای همیشه دوست دارم همسر عزیزم

عرض ادب دارم به خدمت همه شما خوبان

چشم چرا میزنید داستان شروع زندگیه پر از عشق و محبتمون هم براتون میگم

شروع زندگیه من و همسر عزیزم مرضیه جان از اونجا اغاز شد که.....

مرضیه جان حدود 8 ماه میشد که از نروژ به ایران اومده بود.

از اونجاِ یـی که ناز گلم بیشتر زندگیش رو خارج از کشور سپری کرده بود

جو این جا براش رضایت بخش نبود. به هر حال اونجا تا حدودی فرهنگش

با اینجا فرق میکنه اینو هممون میدونیم.

بگذریم از اون جایـی که تازه اومده بود همش گرفته و ناراحتو پریشون بود.

تو محلهُ ما چند تا دختر شیطون بودن که هر موقع منو میدیدن شروع میکردن

به تیکه انداختنو شیطونی.منم اون روزا اوضاع و احوال خوبی نداشتم.

بی حوصله بودم از اون گذشته بنا به دلایلی دوست نداشتم با دختر رابطه داشته باشم

مخصوصا تو محل.دخترای محلمون وقتی دیدن که من نسبت به اونا بی اعتنا هستم

از لجشون تلفن خونهُ ما رو تو مدرسشون پخش کردن.از اون جایـی که بخت با من یار بود

ناز گلم تو اون مدرسه تحصیل میکرد. باور کنید من تو زندگیم 1 بار شانس اوردم

اونم همون 1 بار بود که خدا مرضیه رو این فرشتهُ اسمونی رو به من هدیه داد

شکر شکر شکککککککککککککککککر

خلاصه از اون زمان 4 سال و نیم میگذره...

 دست تقدیر شماره تلفن ما رو میرسونه

به دست همکلاسی و دوست مرضیه جان. نمیدونید خونهُ ما شده بود 118

2تا سور به 118 زده بود 3 هیچ 118 رو برده بود. دوست مرضیه وقتی میبینه که

مرضیه همش تو خودش و پکره بهش میگه مرضیه من 1 شماره تلفن بهت میدم

تا هم حوصلت سر نره و هم سر گرم میشی. زنگ بزن از این حال و هوا میای بیرون.

در جواب ناز گلم میگه که من نه میخوام و نه اهلشم من تا حالا با هیچ پسری

نخواستم ارتباط داشته باشم چون دوست ندارم.

از اون گذشته من از سر کار گذاشتن این و اون از جمله خودم اصلا خوشم نمیاد

 محیطی که من توش زندگی میکردم

اصلا این چیزا توش مطرح نیست من همیشه دوست داشتم شخصی رو پیدا کنم که

تا اخرش با هم بمونیم و زندگی کنیم نه هر روز سر هم کلاه بزاریم در ضمن هنوز تصمیم ندارم ذهنم رو مشغول کنم دست از سر من یکی بردار حال من خیلیم خوبه.

دوست مرضیه میگه تو این شماره ثلفن رو بگیر سرت کلاه نمیره همونیه که خودت

میخوای و به دردت میخوره. خلاصه از دوست مرضیه اصرار و از مرضیه جانم انکار.

بالاخره شماره رو قبول میکنه . نا گفته نمونه منم اون روزا اصلا حال و حوصله نداشتم.

مثل ادمایی بودم که دنبال نیمه ی گم شده ی خودش میگرده

بعد از این که شماره رو قبول میکنه تا 3 ماه تماس نمیگیره در اصل از اونجایی که

تمایل به این جور روابط نداشته فراموش میکنه تماس بگیره .بعد از 3 ماه که

باز دوستش رو میبینه سر صحبت باز میشه مرضیه میگه نه من تماس نگرفتم

خلاصه 1 روز تلفن به صدا درومد و طلسم شکست روز پر هیجانی بود

1روز بعد از ظهر بود که تلفن زنگ خورد با بی حوصلگی گوشی رو برداشتم .

 لحظه ی به یاد موندنی از راه رسید.

خیلی قشنگ بود هیچ وقت یادم نمیره.حتی صدای تلفن این بار فرق داشت... گوشی رو برداشتم

دیدم یه صدای آسمونی شروع کرد به صحبت کردن الهی قربونه صداش برم مثل یه رویا شیرین بود

نا خدا گاه حس عجیبی بهم دست داد دلم لرزید منو بد جوری مجذوب خودش کرده بود

*الو سلام / سلام بفرمایید *خوب هستید؟ /ممنونم شما؟ *منو نمیشناسید قصد مزاحمت نداشتم

 میتونم اسم شمارو بپرسم؟ /من امیر هستم و شما؟ *من مرضیه هستم.

۲ یا 3 روز از صحبت کردنمون گذشت

که مرضیه به من گفت من نامزد دارم من جا خوردم گفتم پس اگه نامزد دارید بهتر

تماس نگیرید. گفت امیر اقا من رو شما حساب برادری باز کردم و رابطه من با شما

در این حد در حد راهنمایی نه بیشتر.

پرسیدم عقد کردین گفت نه هنوز زوده نه اون موقعیت داره و نه من. از این صحبتامون

چند روز گذشت و تماسی نداشتیم در این بین من رفته بودم اصفهان تو راه برگشت بودم که موبایل

صداش دراومد غروب بود یادم نمیره حال و هوای دل گیری داشت خلاصه جواب دادم دیدم

مرضیه پشت خط. خیلی خوش حال شدم واقعا توی اون شرایطی که قرار داشتم

مرضیه برام حکم ناجی رو داشت. بعد از احوال پرسی احساس کردم لحن صداش لحن همیشگی نیست

پرسیدم چی شده گفت نامزدم مرده گفتم چرااااااااااااا؟

 

گفت *نامزدم با موتور توی میدون هفت حوض تصادف کردو.....

راستش من خیلی ناراحت شدم میتونستم درکش کنم خیلی سخته خلاصه گفت و گفت منم گوش میکردم.

اشک منم دراومده بود ولی نه طوری که متوجه بشه واقعا تعریفش خیلی برام سوز ناک بود.

حرفاش که تموم شد باش احساس هم دردی کردمو دل داریش دادم.گفتم من که هیچ وقت نمیتونم

جای اونو برتون پر کنم ولی هر کمکی که از دستم بر بیاد کوتاهی نمیکنم البته اگه قابل باشم.

 با هم خدا حافظی کردیم

تا این که چند روز بعد دوباره تماس گرفت.

ادامشم باشه برای دفعهُ بعد تازه از این به بعد جالب تر میشه.خیلی خسته ام میخوام بخوابم

از ساعت 11 تا الان که 20 دقیقه به 4 صبح دارم مینویسم ساعت 7 صبح هم چه جوری باید بیدار شم

خدا میدونه. ممنون از همهُ شما عزیزان دعا فراموش نشه

     


 
چهارشنبه 9 آذر 1384
و چه زیباست عشق...

به نام تک نوازنده ی گیتار عشقguitar love

عشقی که با همه ی زیباییش با همه ی فضیلتش و با همه ی فرازونشیبش بهترین هدیه خداوند...

با نواختنش همه ی زیباییش عرضه میشه...

عشق بهترینها رو به انسانهایی میده که ته دلشون نوری از پاکی دیده میشه عشق میتونه وجود ادمها رو پاک نگه داره و به خاطر همینم مقدس...

برای طی کردن مسیر پر هیاهو و زیبای عشق یک تکیه گاه خوب و محکم یه همسفر همیشه نور عشق رو فروزانتر می کنه...

محمدم...همسفر زندگیم...همسفری که همه ی فرازو نشیب زندگیمو میخوام باهاش باشم...چون فقط با تو همسفر خوبم که میتونم حتی از پر پیچ و خم ترین جاده ها بگذرم و به بینهایت برسم به بینهایت زیبایی........

road love

خدایا ممنون از همه ی لطفت...خدایا ممنونم که یه فرشته ی زمینی بهم دادی...یه گل بی عیب یه بزرگ مثل خودت...

خدایا تو بهتر از هرکسی میدونی که ما باید خیلی مبارزه کنیم پس کمکمون کن که پیروز بشیم...

دوستای خوبمون شما هم مارو با دلهای پاکتون دعا کنبد...

من همه ی عشقم...همه ی زندگیم و همه ی وجودم رو به دست خدا امانت گذاشتم واومدم یه جای دور...این دوری ها و فاصله ها همه حکمت خدا بود ولی سخت خیلی سخت...هر شب و روز رو به پایان ببری و برای دیدن همه ی زندگیت لحظه شماری کنی.خدا خیلی بهمون کمک کرد...خدا نصیب هیچ کس نکنه...همه ی دوستای خوب و عاشقمون که درد ما رو دارن خیلی خوب درد ما رو میفهمن و حس می کنن و ممنون ازشون که با دلگرمیشون ما رو یاری میکنن

منو محمدم شاید توی وبلاگ نویسی تازه وارد باشیم ولی توی عشق نه...این گذشته چهار ساله ی عشقمون پر از تجربه ست...تجربه ای برای کسایی که تازه پا در راه پاک عشق گذاشتن...

بعضی از دوستای خوبمون خواستن که داستانمون رو بنویسیم...راستش من امسال دارم می خونم برای کنکور چون تنها عامل اومدن پیش عشقم اینه که دانشگاه تو ایران قبول بشم به خاطر همین زیاد وقت ندارم بنابراین اگه بخواییم این کارو بکنیم محمد گلم با قلمی زیباتر به تنهایی باید این کار رو بکنه...تا ببنیم خدا چی میخواد...

                                 تا کی به تمنای وصال تو یگانه

                             اشکم شود ازهرمژه چون سیل روانه 

                   doostet daram


عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...
 
 
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 94281


Powered by BlogSky.com