* بوسه ی تقدیر*
  
 
 
بهمن 1386
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
Image hosting by TinyPic
عاشقانه های گذشته
موضوع بندی

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
Daisypath PicDaisypath Ticker
 
سه شنبه 9 بهمن 1386
پیوند عشق...

سلاااااااااام به همه دوستای مهربونمون...میدونم بازم غیبت کبری داشتمدیگه امروز همه ی جریان رو نوشتم

و حالا بقیه ی ماجرا..........

وقتی که خواستن برن بابا تا دم در رفت باهاشون برای بدرقه...بعد وقتی اومد بالا گفت پسر خوبی بود یه محجوبیت خاصی تو چهره ش بود...منم که کلییییییی خوشحال بودم برای خودمممم  وقتی بابام اینو گفت...بابام گفت پسر کاری و زحمتکشی به نظر میرسه در مجموع خوب بود حداقل های زندگی رو هم داره دیگه باید خودتون تصمیم بگیرید...مامان هم گفت این که حرفی نداره میگه هرچی بابا بگه....بابام گفت نه باید خودشون تصمیم بگیرن که اگه تو زندگیشون به مشکل خوردن نگن تقصیر شما بود و شما گفتین....بعد بابام گفت نپرسیدیم چند سالشه مامان گفت مثل اینکه ۲۸....مامانم میدونست ولی خوب اگه قطعی میگفت قضیه ی این ۶ ساله ما لو میرفت....بعد بابام گفت ۸ سال اختلاف سنی خوبه...خانواده ی خوبی هم هستن...دیگه منو داشته باشین که نیشم تا کجا باز شده بود...خلاصه بابام از محمد خوشش اومده بود...فقط داداشم این وسط خیلی سوسه میومد دیگه حرص منو دراورده بود تازه مامان کلی بهش سفارش کرده بود که اصلاْ دخالت نکنه و هر چی بابام بگه...ولی انگار نمیتونست جلوی خودش رو بگیره...هی میگفت از خانواده ش خوب تحقیق کنید این موضوع رو انقدر تاکید میکرد که انگار حتماْ یه چیزی هست میخواست هی ذهنیت بابام رو خراب کنه...که خدا رو شکر اصلاْ موفق نشد....

موقع شام هم مامانم گفت سس رو از یخچال بده من کشک بهش دادم...بابام گفت اینو بده شوهرت بخوره بعد میگه چقدر خوشمزه ست هر شب از اینها درست کن....کلی به خاطر همین قضیه خندیدیم...امان از عاشقی....

سه شنبه ی هفته ی بعدش هم یعنی بیست و پنجم اردیبهشت (روز تولد محمدم )بابام رفت اطراف خونه شون برای تحقیق همه تعریفشون رو می کردن خلاصه که جواب تحقیق اولیه خدا رو شکر مثبت بود..... 

بابام گفته بود محمد اینا بیان که منو محمد حرفامون رو بزنیم اخه نیست ما اصلاْ حرف نزده بودیم...به خاطر همین قرار شد بیست و هفتم برای بار دوم بیان...از صبحش کلی شنگول بودم...قرار بود ساعت ۵ بیان...منم یه ربع زودتر حاضر شده بودم...بازم دل تو دلم نبود از خوشحالی...تا زنگ زدن عین برق گرفته ها یهو پریدم...اومده بودن بازم با گل و شیرینی...وقتی مشغول صحبت کردن شدن من رفتم چای بیارم برای اولین بار براشون چای بردمخوشبختانه بخیر گذشت...محمد یه کم از کارش برای بابا تعریف کرد که درامدش چقدر و این حرفا....بابا از صحبت کردنش خیلی خوشش اومد(محمد منه دیگه بابا جون)قرار شد من و محمد بریم طرف دیگه و با هم صحبت کنیم...کلی خنده م گرفته بود بعد از ۶ سال باید مثل اینهایی که اصلا هم دیگه رو نمیشناسن صحبت میکردیم...ما که عادت نداشتیم با هم رسمی صحبت کنیم...جایی که ما بودیم کسی نبود ولی احتمال اینو میدادیم که یه وقت صدا بره....محمد میگفت اگه میدونستم اینجوری میشه تو این ۶ سال انقدر حرص نمیخوردم پدر و مادرت خیلی خوب و با محبت و خوش برخوردن منم گفتم به دخترشون رفتن محمد هم با یه لبخندی گفت آره من دیگه مرده بودم از خنده اصلا نمیتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم محمد هم میگفت یواش صدا میره اونور زشته منم هر کاری میکردم نمیتونستم نخندم...بعد با هم در مورد زندگی و درس و کار صحبت کردیم البته تمام این حرفا روقبلاْ چند دفعه زده بودیم...همه ی صحبتمون شد ۱۰ دقیقه...بعدش رفتیم پیش بقیه نشستیم...تلویزیون هم داشت یه سریال پخش میکرد که مربوط میشد به شهر آبا و اجدادی محمد...محمد می گفت ببین از شانس ما چی دارن پخش میکنن!!!!کمدی هم بود کلی خندیدیم...

بعد مامان ٬ بابا رو صدا کرد رفتن تو اشپزخانه اون موقع نفهمیدم مامانم چی به بابام گفت (ولی بعدا مامانم گفت که اون موقع به بابات گفتم نظر مرضیه مثبته) وقتی از آشپزخانه اومدن بیرون صحبت از بله برون میکردن...دیگه اون موقع فهمیدم که همه چیز حله مامان بهشون گفت رسم شما چیه ؟ دیگه اونها صحبت میکردن منو محمد هم کلی ذوق میکردیم دیگه متوجه بقیه حرفها نشدیم

بعدش که محمد اینا رفتن٬مامان و بابام هم رفتن جایی کار داشتن داداشم هم باهاشون بود همش دلهره داشتم که نکنه داداشم حالا که فهمیده همه چیز درست شده خرابش کنه...بعدش زنگ زدم به محمد دوتاییمون خوشحال بودیم بعد از ۶ سال داشتیم مال همدیگه میشدیم داشتیم زیباترین لحظات زندگیمون رو تجربه میکردیم.

وقتی برگشتن بابا ازم پرسید چطور پسری بود گفتم پسر فهمیده و منطقی به نظر میرسید(نمیتونستم بیشتر از این چیزی بگم اونوقت قضیه لو میرفت)بابام هم گفت آره پسر فهمیده و آرومیه...دیگه حال منو داشته باشین......

محمد همراه خانواده ش پنجشنبه ۳ خرداد اومدن برای اینکه در مورد مهریه و مراسم و اینجور حرفها صحبت کنند.فرداش جمعه بله برون بود.میخواستیم قضیه مهریه و مراسم رو خودمون دوتا خانواده صحبت کنیم و تمومش کنیم  که فردا تو بله برون میون جمع دیگه همه چیز تموم شده باشه و مهریه هم معلوم باشه......اون روز دیگه زیاد اضطراب نداشتم چون همه چیز تموم شده بود...بابام قضیه رو به عموم گفته بود عموم هم رفت تحقیق و بعد به بابام گفته بود خیلی خانواده ی خوبین خیالت راحت من ۳۰ ساله اینها رو میشناسم...بابام شوهر عمه م رو هم فرستاده بود برای تحقیق...اون حتی تا محل کار محمد هم رفته بود همه کلی تعریفشو کرده بودن...همه چیز خیلی عالی بود خدایی بود به قول مامانم که بعداْ گفت مثل یه خواب و رویا بود...یه رویای قشنگ که خداروشکر واقعیه واقعی بود....

قرار بود ساعت ۵ بیان منم مثل سری قبل از یه ربع قبلش آماده نشسته بودم حالا مگه اون یه ربع میگذشت....تا اینکه زنگ زدن من هم سری پریدم...اومدن بالا من هم محمدم رو دیدم که یه جعبه شیرینی دستش بود...بعد از سلام و احوالپرسی...محمد اول جعبه ی شیرینی رو میخواست بده مامانم بعد مامانم به من اشاره کرد و من جعبه رو از محمد گرفتم...دیگه نگاهامون٬ لبخندامون این سری خیلی فرق میکرد خیلی شیرینتر از هر وقته دیگه ای بود...

دیگه تا وقتی که من و مامان داشتیم شربت درست میکردیم داداشم هم رسید...مشغول صحبت شدن داداشم یه کم از کارش پرسید خلاصه گرم صحبت شدن...بعد من شربت رو بردم به بابای محمد که دادم نوبت به خود محمد که رسید لیوان تو سینی لیز خورد و محمد سریع لیوان رو برداشت دوتاییمون خندمون گرفته بود...

بعدش صحبت از مهریه افتاد٬خود محمد گفت ۸۱۴ سکه البته بعد ار کلی تعارف...اخه خانواده ی محمد اینا هی میگفتن شما بفرمایید خانواده ی ما هم میگفتن شما بفرمایید دیگه اخر سر خود محمد گفت....

تک تک لحظه های این دوران دوست داشتنی بود ...خداروشکر خدا هم کلی هوامونو داشت....خدایا ممنوننننننننم یه عالمههههه.....

۴خرداد هم بله برون بود٬  ۱۰خرداد هم یه حاج اقایی اومد خونمون و یه صیغه ی محرمیت ۳ ماهه خوند این حاج اقا همونی بود که مامان و بابام رو هم عقد کرده بود ....۱۳ تیر شب ولادت حضرت زهرا عقد کردیم و دیگه برای همیشه مال هم شدیم...تو محضر یه حال خاصی داشتم قابل توصیف نیست هر چی بود خیلی قشنگ بود یه حس و حال جدیدی بود...بعد از عقد وقتی بابام بغلم کرد و بهم تبریک گفت اشک تو چشمم جمع شده بود...بعد از اینکه عاقد برای سومین بار گفت ایا وکیلم بعد از گرفتن زیرلفظی از پدر داماد که یه ساعت بود بله رو گفتم...این سرنوشت سازترین بله ای که فکر کنم  هرکسی توی زندگیش میگه...برای من که خیلی قشنگ بود...البته من بله رو ۶ سال پیش خصوصی گفتم

این هم از ماجرای ما........بلاخره تمومش کردم اگه همه ی شما دوستای عزیزمو منتظر گذاشتم خیلی خیلی ببخشید هم گرفتاری بود هم تنبلی البته دومی کمی بیشتر حالا شما اولی رو بیشتر در نظر بگیرید


 
شنبه 19 آبان 1386
خواستگاری ۲

امروز روزیه که وبلاگمون ۲ ساله شد...تولد مبارک وبلاگ جونممممم...بعد از ۲ سال حالا اینجا شده برام پر از خاطره...اینجا برام خیلی عزیزه کلی عاشقشممممممممم...اینجا تونستم با کلی دوستهای مهربون اشنا بشم...این دنیای مجازی پر از مهربونی و قشنگیه برام...فقط همینو میتونم بگم که همتون رو از ته دل دوست داریم...

حالا بقیه ماجرا......

روز دوشنبه رسید از اون روزها بود که ۶ سال منتظرش بودیم...قرار بود دیگه همه ی سختی ها تموم شه...هم روز قشنگی بود و هم پر از استرس و نگرانی...یهو از خواب پریدم رفتم مبلها رو دستمال کشیدیم مامانم بنده خدا تعجب کرده بود فکر نمیکرد از این کارها هم بلد باشم...چند دفعه زنگ زدم به محمد که یه سری مسائل رو بهش یاداوری کنم...محمدم هم خیلی نگران بود...حال همدیگه رو خوب میفهمیدیم...تا ظهرش قرار نبود زن داداشم هم بیاد دیگه ظهر مامان بهش زنگ زد اونم گفت اگه مزاحم نیستم باشه میام...بابام هم کلی میوه و شیرینی خریده بود و زود اومده بود...وقتی اومد انقدر باهام شوخی میکرد و سر به سرم میذاشت که یه کم از اضطرابم کم شد...کلی اون روز با بابام خندیدیم...مبلهامون از اون مدلاست که وقتی دکمه ش رو بزنی پاییش میاد بالا ...بابام میگفت اگه داماد اومد ازش خوشمون نیومد این دکمه رو میزنیم یهو داماد بپر هوا که دیگه این طرفا پیداش نشه خودش هم اداش رو درمیورد دیگه من مرده بودم از خنده دیگه خیلی نگران نبودم همه چی رو سپردم دست خدا...دیگه من استکانها رو اماده کردم بابام هم میوه ها رو چید ساعت ۶ داداشم و خانمش اومدن...مثل اینکه داداشم قضیه من و محمد رو به خانمش گفته بود...دیگه ازم میپرسید اسمش چیه شغلش چیه خلاصه یه کم حرف زد و گفت خانواده خیلی مهمه و ازاین جور حرفا...من هم لباس پوشیده اماده بودم.ساعت ۷:۱۰ اومدن...یهو انگاری برق منو گرفت...داشتن از ماشین پیاده میشدن که داداشم دیدتشون...زنگ ایفون رو زدن داشتن میومدن تو که بابام داشت از تو ایفون نگاه میکرد گفت من اینا رو مشناسم قیافه هاشون اشناست منو میگی اولین سکته رو زدم...گفتم خدا بخیر کنه...

اومدن تو بابا در رو باز کرد ما هم بقیه ردیفی وایساده بودیم و سلام کردیم...منم اینجوری...محمد از چهره ش معلوم بود که خیلی اضطراب داره گل رو داد به داداشم(بعدآ داداشم گفت وقتی میخواست گل رو بده دستش میلرزید)الهی بگردم خب دفعه ی اولش بوده...بعد رفتن نشستن داداشم برای منو و زنش صندلی گذاشت کنار هم نشستیم...از راست عموی محمد و بابای محمد و مامانش و اقا داماد گل محمدم و داداشم و بابام و من و زن داداشم و مامانم و زن عموی محمد نشستن...منم هی به محمد نگاه میکردم باورم نمیشد ارزوی ۶ سالم داره براورده میشه.

تو این جور مجالس هم که همتون میدونید اولش در مورد سیاست و اینها حرف میزنن...در مورد همه چی میگن جز اون چیزی که باید بگن٬ نمیگن دو نفر داره قلبشون میوفته تو دهنش و کم مونده سکته رو بزنن...اون موقع هنوز بحث شیرین سهمیه بندی بنزین (که نقل و نبات مجالس بود تا همین چند وقت پیشا)پیش نیومده بود خداروشکر وگرنه ما هیچی ازمون نمیموند...خلاصه سر صحبت باز شد و بابام از محمد پرسید مشغول چه کاری هستید؟محمد هم میشد اضطراب رو تو چهره اش ببینی اب دهنش و قورت داد و به ارومی گفت عرضم به حضورتون که...............(دیگه خصوصیه)اخی بمیرم صداش درنمیومد بعد دیگه بابای محمد گفت خلاصه اقای.....وضعیت همون طوریه که خدمتتون گفتیم محمد کارش همینه که گفت یه ماشین هم داره ما هم سه طبقه خونه ی ۶۰٬۷۰ متری داریم که اگه خواستن میان اونجا اگه هم که نخواستن یه جا رو براشون رهن میکنیم...

بعد داداشم برای همشون میوه و شیرینی گذاشت...حالا اون وسط بابام هی بهم میوه تعارف میکنه میگه بخور...من هم که چیزی از گلوم پایین نمیرفت٬ بعد من رفتم تو اشپزخونه که وظیفه ی خطیر که همون چایی ریختن باشه رو انجام بدم این قسمتش از همه چی سخت تر بود...از بس قوری رو یه ور کردم در قوری با اون تفاله گیرش با هم افتاد و چه صدایی داد...خیلی وسواس به خرج دادم برای چایی اخر سر هم داداشم گفت بده من ببرم...یه ضد حالی شد...بعد مامان گفت چون دفعه ی اول بود خوب شد که تو نیاوردی...

بعد دیگه بابای محمد گفت با اجازتون دیگه رفع زحمت کنیم...بابام گفت شام تشریف داشته باشین...و خلاصه خدا رو شکر به خیر گذشت...

بقیه اش هم زودی میام مینویسم دیگه این جوری خسته شدم....

امروز هم من و محمد رفتیم پیاده روی انقدر تو این هوای خنک چسبید...خیلی خوش گذشت...وقتی ۶ سال منتظر همچین روزایی باشی واقعا برای ادم شیرین و لذت بخشه....


 
چهارشنبه 9 آبان 1386
خواستگاری۱

امروز اومدم تا ماجرای خواستگاری رو براتون تعریف کنم...میدونم دیر کردم...هروقت میودم تو نت میرفتم کلی نوشته های دوستای مهربوووون رو میخوندم...نوشتنم نمیومد ولی امروز اومدم که بنویسمممممم...قضیه از این قرار بود که........

هشت ماه از ایران اومدن ما میگذشت...خیلی منتظر این لحظه ها بودم...از قبل با محمد هماهنگ کرده بودم که شنبه( ۱۵ اردیبهشت)  ساعت ۱۱:۳۰ صبح زنگ بزنن برای اینکه بیان خواستگاری...از شب قبلش خوابم نمیبرد خیلی استرس داشتم نمیدونستم چی میشه صبح که بیدار شدم تا ساعت ۱۱:۳۰ دیگه داشتم میمردم...ثانیه شماری میکردم...تا اینکه ساعت شد۱۱:۳۰ همون موقع تلفن زنگ زد گفتم خودشه قلبم یه لحظه وایساد...نگو بابابزرگم بود...حالا مگه حرفاش تموم میشد یه ربعی داشت حرف میزد منم هی حرص میخوردم...تا داشتن خداحافظی میکردن گفتم برم یه جا مثلا حموم(البته تو حموم فقط دم در وایساده بودم و گوش میکردم) که دم دست نباشم که مامان بگه تو برو گوشی رو بردار...تا قطع کردن؛تلفن زنگ خورد وقتی مامان گوشی رو برداشت از حموم اومدم بیرون...گوشهام رو تیز کرده بودم که ببینم چی میگن...مامان خیلی خوب باهاشون برخورد کرد قرار شد فردا دوباره زنگ بزنن تا مامان با بابام صحبت کنه ببینه چی میگه!!!!!!!!بعد مامانم بهم گفت به بابات چی بگم مجبورم همه چیز رو بهش بگم منم گفتم نه به اون بی نمکی که هیچ چیز تو این مدت بهش نگفتی نه به این شوری که میخوایی همه چیز رو بهش بگی...مامان گفت پس چی بهش بگم گفتم بگو غریبه س نمیشناسیم خودشون گفتن ما شما رو دورادور میشناسیم...بعد من سریع زنگ زدم به محمد ببینم اون ور چه خبره...محمد گفت مامانت وقتی گفت این قضیه برام مهم نبوده انگار یه سطل اب یخ ریختن روم...اخه مامان بهشون گفت من فکر نمیکردم قضیه انقدر جدی باشه برام مهم نبود (تازه خوبه مهم نبوده و داشتن پدر منو در میوردن)میگفت فقط دوست داشتن کافی نیست و از این جور حرفا...فکر میکردم بعد از تلفن برخورد مامان باهام بد بشه و اون دردسرهای همیشگی شروع بشه....ولی از صبحش انقدر دعا کرده بودم مامان خیلی هم باهام خوب بود...شب بابام اومد خونه و مامان قضیه رو بهش گفت...بابا هی میگفت ما رو از کجا میشناختن مامان گفت دورادور بعد بابا پرسید شماره ی ما رو از کجا گرفتن مامان گفت نمیدونم انقدر هم صدای تلویزیون رو زیاد کرده بودن و بعد یواش حرف میزدن همین یه ذره ش هم به زحمت شنیدم...بعد هم رفتن بیرون تا راحتتر حرف بزنن...اخه میدونستن از فضولی لنگه ندارم من که از استرس در حال مرگ بودم زنگ زدم به محمد و براش تعریف کردم دوتاییمون خیلی نگران بودیم...وقتی مامان و بابا از بیرون اومدن مامان اومد تو اتاق گفت به بابات گفتم...بابات گفته به مرضیه گفتی منم گفتم نه گفته خب به مرضیه بگو شاید بگه نیان میخوام درس بخونم اگه هم گفت بیان دوشنبه ساعت ۷ بگو بیان...وقتی اینو گفت داشتم بال در می اوردم ...گفتم خب بگو بیان دیگه...مامان گفت بابای بنده خدات گفته شاید بخواد درس بخونه مامان هم گفته درس رو بعدا هم میتونه بخونه(ای ول مامان کلی حال کردم)

قرار شده بود دوشنبه بیان مامان میگفت خدا کنه خانواده ی خوبی باشن بعد اینجا هم میان هی نگن اینها چند ساله همدیگر رو میخوان گفتم نه نمیگن...فرداش هم به محمد زنگ زدم و گفتم اومدین اینجا بگین ما از قبل دورادور شما رو میشناختیم...مامان نگران بود هی میپرسید میتونه برات یه زندگی مرفهی تشکیل بده یه عروسی بگیره  اخه تو؛تو سختی نبودیو از این حرفاااا...منم گفتم انقدر داره که بتونه یه عروسی بگیره مرفه هم بستگی داره به چی بگی بعدش همه که از اول مرفه نبودن دیگه چیزی نگفت...منم کلی برای خودم خوشحالی میکردم...

ادامه ش هم زودی میام مینویسم...


 
سه شنبه 13 شهریور 1386

سلاااااااااااام...منم مرضیه.......وااااااااای نمیدونیید چقدر دلم برای اینجا و تک تکتون تنگ شده بود...تنبلی کردم(امان از شوهرداری دیگه وقتی نمیمونه...اخیییی عزییییییزم شوهر خوبم)....سعی میکنم دیگه بچه ی خوبی باشم...انقدر تنبلی نکنم...دیشب بعد از مدتها اومدم همه ی کامنتو رو خوندم...انقدر دلم برای همتون تنگ شد که حد نداره گفتم هر طور شده باید شروع کنم...اخه از فنلاند که اومدم یه مدت کامپیوتر نداشتیم بعدش هم همش درگیر گرفتاری بودیم...سرعت اینترنت هم نسبت به اونجا خیلی پایین بود همین باعث شده بود که من این همه تنبلی کنم....این تنوع جا هم یه کم همراه افسردگی بود...چون محمدم رو هم که نمیتونستم ببینم.اون جریانات هم که محمد تعریف کرده اتفاق افتاده بود خلاصه اوایل خیلی سخت گذشت...بعدش هم عروسی داداشم بود...دو هفته بعد هم ماجرای خواستگاری ما شروع شد...تو اون زمان انقدر تو اضطراب و دلهره بودم که دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت...بعدش هم هر روز با محمدم بیرون بودیم و تلافی اون همه سال رو دراوردیم....

دلم برای همتون یه ذره شده...برای اون دوستایی که از خاطراتشون مینوشتن...از عشقشون مینوشتن...برای اون نی نی کوچولوهایی که حتما همشون الان کلی بزرگ شدن...

دفعه ی قبلی که اپ کردم اصلا فکرشو نمیکردم که اپ بعدی من پیش محمدم باشم و ما عقد کرده باشیم و برای همیشه مال هم شده باشیم...اخه ما ۱۳تیر عقد کردیم حتما میگین چرا ۱۳؟؟!!نمیدونم یهو اینجوری شد در کل همه روز؛ روز خداست من که به این چیزا اعتقاد ندارم برای ما که شانس داشت .

خیلی لذت بخشه...ایشالا همتون این لحظات رو تجربه کنید و به عشقتون برسید که خیلی شیرینه...

حالا کلی حرف دارم براتون...جواب کامنتهای قشنگتون رو هم حتما میدم...

این هفته که نیستیم چون داریم میریم شمال(البته فکر نکنید که منو محمد تنهایی میریما...مامان و بابام هم هستن اخه عروسی دعوتیم)...برگشتم حتما میام اپ میکنم و از ماجرای خواستگاری براتون تعریف میکنم...

سعی میکنم دیگه هیچ وقت نذارم خونمون انقدر خاک بگیره...البته دست محمد گلم هم درد نکنه که جبران این همه تنبلی منو کرده...

همتون رو خیلی دوست دارییییییییییم...زود زود میام


عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...
 
 
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 89063


Powered by BlogSky.com